بعد از مدتها
این مدت درگیر بودم، سرم شلوغ بود، شما همش مریض بودی و هی پشت سر هم سرما میخوردی و .... .
متأسفانه زمستون امسال خیلی برامون سخت گذشت تا اینجاش. مریضی و بیماری دست از سرمون بر نمیداشت و چسبیده بود به خونه و زندگیمون.
اول از همه اینکه بابا نوید به شدت مریض شده بود و بنده خدا همش در حال استراحت توی خونه بود و یا اینکه توی مطب دکتر و زیر سرم و آمپول.
بعد از اون رونیا خانم مریض شد و بعدش هم خودم. دیگه فکرش رو بکنید برای من جونی میمونه که از خودم بتونم مراقبت بکنم؟ واقعاً خسته شده بودم. دلم میخواست که یک گوشه برای خودم بشینم و گریه بکنم از این همه مریضی و دردسر.
ولی خوب خداروشکر بالاخره همه چیز تموم شد. از وزن کم کردن بابا نوید و رونیا اون هم به شدت تا مهد نرفتن های مکرر رونیا و ... همه چیز بالاخره گذشت و تموم شد. خداروشکر که الان هر سه تاییمون سرپا هستیم و زندگی رو میگذرونیم.
یکی از دلایل دیگه ای که این مدت حس و حال اومدن و اینجا نوشتن رو نداشتم این بود که خدا بهمون یک فرشته ی کوچولوی دیگه داره میده. حالم زیاد خوب نبود و حال روحیم هم همین طور.
خداروشکر که الان همه چیز خوبه.
انشالله فرشتمون هم خرداد به دنیا میاد.
از رونیا بگم که خانمه به خدا. خوشگل مامانشه . البته اذیت و شیطونی و لجبازی هم داره ولی وقتی با بچه های دیگه میسنجمش واقعاً میبینم که خیلی ساکت تر و آروم تره.
مامانم بهش گفته که میخواد خونتون یک نی نی دیگه بیاد. چیا بهش میدی؟ گفتش که کریر، کالسکه، روروئکم رو بهش میدم. گفتم اسباب بازی هم بهش میدی مامان جون؟ گفت نه دیگه مامان جون اسباب بازی جزء وسایل شخصیمه.!!!!!!!!!!!
ولی بعدش نظرش عوض شد و گفتش که نه بهش فلان و فلان اسباب بازیم رو میدم. من هم کلی قربون و صدقه اش رفتم.
چند روز پیش اومده بهم میگه که مامان جون حداقل بیا یک دونه کتاب برام بخون که من خیالم راحت بشه دیگه. ههههه مردم از خنده از دستش میگم ده تایی که از صبح تا حالا برات خوندم رو حساب نمیکنی حالا باید یک دونه دیگه بخونم تا خیالت راحت بشه؟
دو سه تا از شعرهای شاملو رو خیلی دوست داره. میره سر کتابخونه ی ما بهم نشونش میده میگه اون کتاب خودت رو برام بخون. من هم براش میخونم و دخترکم لذت میبره.
بهم میگه مامان جون عید که شد برای من لاک میزنی؟ به دستهام لاک بزنی ها. بهش میگم که مامان جون آخه شما دستت رو میکنی دهنت اون وقت لاکهات پاک میشه و مامان جون هم ناراحت میشه باید چی کار بکنم من؟ نه نه مامان جون قول میدم که نکنم دهنم. الان به پاهام لاک بزن عید که شد به دستم هم لاک بزن.
یه چپ استیک کوچولو خیلی وقت پیش عمه ات برات خریده میزاری توی کیفت و یک گوشه خودت رو قایم میکنی که بابا نوید نبینتت و تند تند برای خودت میزنی. عاشق این کارهاتم.
هنوز هم به زیبایی بی نهایت اهمیت میدی. امروز صبح بهت پیراهن صورتی پوشوندم که بری مهدکودک. اول از همه رفتی توی آینه خودت رو دیدی گفتی وای مامان جون چقدر خوشگل شدم. مثل عروس خانم ها شدم. توی ماشین میگی که واستا این ور بشینم که لباس خوشگلم کثیف نشه. عاشق دامن و پیرهن هستی آخه.
برات کاردستی درست کردم به مناسبت سال مار. بردی مهدکودک. گذاشتند روی سفره هفت سین کلاستون. اومدی میگی مامان جون چون امسال سال مار هستش مارم رو گذاشتند روی سفره هفت.
ازم میپرسی پس ما کی سفره هفت سین میزاریم؟ میگم مامان واستا عید بشه ما هم میچینیم با هم میگی که من آینه و شمعدونش رو میزارم ها. میگم باشه. میگم که میدونی چیا باید بزاریم روی سفره. مثل خانم ها همه رو میگی به مامان.
بعضی اوقات واسه دستشویی اومدن ممانعت میکنی و ادرارت رو نگه میداری واسه اینکه بیای دستشویی برات توضیح دادم که شما الان کلی دلستر خوردی وقتی ما مایعات میخوریم جیشمون میگیره. میگی مایعات چیه؟ میگم که هر چیزی که روون باشه و آبکی باشه و ما قلپ قلپ میخوریمشون مایعات هستند. میگی مثل دوغ، شیر، و ... میگم که رونیا به نظرت کتاب هم مایع هستش؟ میگی نه پس چیه؟ میگم جامده . چون سفته جامده. میگی بله بله ببین مثلاً میز هم جامده دیگه مامان جون. قربون اون هوش و حواست برم من.
اکثر رنگها رو به انگلیسی بلدی. یک عالمه کلمات دیگه رو هم به انگلیسی بلدی و به کار میبریشون.
توی مهدکودک جشن پایان سال داشتید و کلی شعر خوندی دخترک ناز و خوشگل مامان. همون روز جشن هم کلی برف اومده بود و بابا نوید از خونه شما رو آورد دفتر و از اونجا منتظر موند که برف سبک تر بشه تا برسونتت مهدکودک. زنگ زدم دفتر میگی که مامان جون ماشینمون توی برف سر میخورد برف کمتر بباره میریم مهدکودک.
تلفنچی خونمون شدی. تا تلفن زنگ میخوری هر جای خونه باشی میدویی و میگی من من من برمیدارم. اینقدر عشق میکنم که بزرگ شدی و کلی با تلفن صحبت میکنی.
موهات میریزه و من هنوز نتونستم شما رو قانع بکنم که بریم موهات رو کوتاه بکنم. یک بار میگی باشه میام یک بار میگی نه نمیخوام موهای خوشگلم رو کوتاه بکنم. البته ناگفته نماند که خودم بیشتر از شما به موهات علاقه دارم و دلم نمیاد که کوتاهشون بکنم.
داریم برای عید عدس و ماش سبز میکنیم. بهت توضیح یدم که اینها چه مدلی سبز میشن و هر روز با هم میریم بهشون آب میدیم. شما میگی که من اونی که رنگ بشقابش سبزه رو میارم بهش آب میدم شما اون یکی رو بیار. کلاً همکاری میکنی. ولی گاهی اوقات هم نه.
مثلاً چند روز پیش که اسباب بازیهات رو ولو کردی بودی وسط اتاق بهت میگم وای وای این چه وضعیه. بدو جمعشون کن ببینم. میگی آخه من زیاد خم و راست بشم کمرم درد میگیره و خسته میشم و دستم هم درد میگیره. شما جمعش بکن.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه اینکه روزها میگذره و میگذره و میگذره. شما روز به روز بزرگتر و تو دل برو تر میشی برای مامانت. و من همچنان مثل همیشه عاشقتم. بوس بوس مامان جونی.







من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.