بعد از مدتها

اول از همه از دختر قند عسل مامان معذرخواهی میکنم که خیلی دیر اینجا رو دارم آپدیت میکنم.

این مدت درگیر بودم، سرم شلوغ بود، شما همش مریض بودی و هی پشت سر هم سرما میخوردی و .... .

متأسفانه زمستون امسال خیلی برامون سخت گذشت تا اینجاش. مریضی و بیماری دست از سرمون بر نمیداشت و چسبیده بود به خونه و زندگیمون.

اول از همه اینکه بابا نوید به شدت مریض شده بود و بنده خدا همش در حال استراحت توی خونه بود و یا اینکه توی مطب دکتر و زیر سرم و آمپول.

بعد از اون رونیا خانم مریض شد و بعدش هم خودم. دیگه فکرش رو بکنید برای من جونی میمونه که از خودم بتونم مراقبت بکنم؟ واقعاً خسته شده بودم. دلم میخواست که یک گوشه برای خودم بشینم و گریه بکنم از این همه مریضی و دردسر.

ولی خوب خداروشکر بالاخره همه چیز تموم شد. از وزن کم کردن بابا  نوید و رونیا اون هم به شدت تا مهد نرفتن های مکرر رونیا و ... همه چیز بالاخره گذشت و تموم شد. خداروشکر که الان هر سه تاییمون سرپا هستیم و زندگی رو میگذرونیم.

یکی از دلایل دیگه ای که این مدت حس و حال اومدن و اینجا نوشتن رو نداشتم این بود که خدا بهمون یک فرشته ی کوچولوی دیگه داره میده. حالم زیاد خوب نبود و حال روحیم هم همین طور.

خداروشکر که الان همه چیز خوبه.

انشالله فرشتمون هم خرداد به دنیا میاد.

از رونیا بگم که خانمه به خدا. خوشگل مامانشه . البته اذیت و شیطونی و لجبازی هم داره ولی وقتی با بچه های دیگه میسنجمش واقعاً میبینم که خیلی ساکت تر و آروم تره.

مامانم بهش گفته که میخواد خونتون یک نی نی دیگه بیاد. چیا بهش میدی؟ گفتش که کریر، کالسکه، روروئکم رو بهش میدم. گفتم اسباب بازی هم بهش میدی مامان جون؟ گفت نه دیگه مامان جون اسباب بازی جزء وسایل شخصیمه.!!!!!!!!!!!

ولی بعدش نظرش عوض شد و گفتش که نه بهش فلان و فلان اسباب بازیم رو میدم. من هم کلی قربون و صدقه اش رفتم.

چند روز پیش اومده بهم میگه که مامان جون حداقل بیا یک دونه کتاب برام بخون که من خیالم راحت بشه دیگه. ههههه مردم از خنده از دستش میگم ده تایی که از صبح تا حالا برات خوندم رو حساب نمیکنی حالا باید یک دونه دیگه بخونم تا خیالت راحت بشه؟

دو سه تا از شعرهای شاملو رو خیلی دوست داره. میره سر کتابخونه ی ما بهم نشونش میده میگه اون کتاب خودت رو برام بخون. من هم براش میخونم و دخترکم لذت میبره.

بهم میگه مامان جون عید که شد برای من لاک میزنی؟ به دستهام لاک بزنی ها. بهش میگم که مامان جون آخه شما دستت رو میکنی دهنت اون وقت لاکهات پاک میشه و مامان جون هم ناراحت میشه باید چی کار بکنم من؟ نه نه مامان جون قول میدم که نکنم دهنم. الان به پاهام لاک بزن عید که شد به دستم هم لاک بزن.

یه چپ استیک کوچولو خیلی وقت پیش عمه ات برات خریده میزاری توی کیفت و یک گوشه خودت رو قایم میکنی که بابا نوید نبینتت و تند تند برای خودت میزنی. عاشق این کارهاتم.

هنوز هم به زیبایی بی نهایت اهمیت میدی. امروز صبح بهت پیراهن صورتی پوشوندم که بری مهدکودک. اول از همه رفتی توی آینه خودت رو دیدی گفتی وای مامان جون چقدر خوشگل شدم. مثل عروس خانم ها شدم. توی ماشین میگی که واستا این ور بشینم که لباس خوشگلم کثیف نشه. عاشق دامن و پیرهن هستی آخه.

برات کاردستی درست کردم به مناسبت سال مار. بردی مهدکودک. گذاشتند روی سفره هفت سین کلاستون. اومدی میگی مامان جون چون امسال سال مار هستش مارم رو گذاشتند روی سفره هفت.

ازم میپرسی پس ما کی سفره هفت سین میزاریم؟ میگم مامان واستا عید بشه ما هم میچینیم با هم میگی که من آینه و شمعدونش رو میزارم ها. میگم باشه. میگم که میدونی چیا باید بزاریم روی سفره. مثل خانم ها همه رو میگی به مامان.

بعضی اوقات واسه دستشویی اومدن ممانعت میکنی و ادرارت رو نگه میداری واسه اینکه بیای دستشویی برات توضیح دادم که شما الان کلی دلستر خوردی وقتی ما مایعات میخوریم جیشمون میگیره. میگی مایعات چیه؟ میگم که هر چیزی که روون باشه و آبکی باشه و ما قلپ قلپ میخوریمشون مایعات هستند. میگی مثل دوغ، شیر، و ... میگم که رونیا به نظرت کتاب هم مایع هستش؟ میگی نه پس چیه؟ میگم جامده . چون سفته جامده. میگی بله بله ببین مثلاً میز هم جامده دیگه مامان جون. قربون اون هوش و حواست برم من.

اکثر رنگها رو به انگلیسی بلدی. یک عالمه کلمات دیگه رو هم به انگلیسی بلدی و به کار میبریشون.

توی مهدکودک جشن پایان سال داشتید و کلی شعر خوندی دخترک ناز و خوشگل مامان. همون روز جشن هم کلی برف اومده بود و بابا نوید از خونه شما رو آورد دفتر و از اونجا منتظر موند که برف سبک تر بشه تا برسونتت مهدکودک. زنگ زدم دفتر میگی که مامان جون ماشینمون توی برف سر میخورد برف کمتر بباره میریم مهدکودک.

تلفنچی خونمون شدی. تا تلفن زنگ میخوری هر جای خونه باشی میدویی و میگی من من من برمیدارم. اینقدر عشق میکنم که بزرگ شدی و کلی با تلفن صحبت میکنی.

موهات میریزه و من هنوز نتونستم شما رو قانع بکنم که بریم موهات رو کوتاه بکنم. یک بار میگی باشه میام یک بار میگی نه نمیخوام موهای خوشگلم رو کوتاه بکنم. البته ناگفته نماند که خودم بیشتر از شما به موهات علاقه دارم و دلم نمیاد که کوتاهشون بکنم.

داریم برای عید عدس و ماش سبز میکنیم. بهت توضیح یدم که اینها چه مدلی سبز میشن و هر روز با هم میریم بهشون آب میدیم. شما میگی که من اونی که رنگ بشقابش سبزه رو میارم بهش آب میدم شما اون یکی رو بیار. کلاً همکاری میکنی. ولی گاهی اوقات هم نه.

مثلاً چند روز پیش که اسباب بازیهات رو ولو کردی بودی وسط اتاق بهت میگم وای وای این چه وضعیه. بدو جمعشون کن ببینم. میگی آخه من زیاد خم و راست بشم کمرم درد میگیره و خسته میشم و دستم هم درد میگیره. شما جمعش بکن.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه اینکه روزها میگذره و میگذره و میگذره. شما روز به روز بزرگتر و تو دل برو تر میشی برای مامانت. و من همچنان مثل همیشه عاشقتم. بوس بوس مامان جونی.

ورود به چهارمین سال از زندگی

بفرمایید ادامه مطلب
ادامه نوشته

روانشناس کودکان

سلام.


امروز میخوام در مورد یک سری از اخلاق و روحیاتت بنویسم.

چند روز پیش توی مهدکودکتون یک روانشناس آورده بودند که از روی نقاشی های بچه ها احوالتاشون رو تفسیر و تشریح میکرد و خیلی هم خوب بود.


میخوام بگم که در مورد شما چیا گفت:

اول از همه بهم گفتش که بابا نویدت رو کم میبینی که واقعاً هم همین طوره و گفتش که احتیاج داره که بیشتر باباش رو ببینه.

هنوز به من وابستگی داری و هنوز از وابستگی خارج نشدیم.

گفتش که شما پرنده ها رو خیلی دوست داری. واقعاً هم گونه است. وقتی از در میریم بیرون سریع سرت رو میبری رو به آسمون و میگی مامان جون جوجوها رو ببین. ببین داره پر میزنه.

تخلیه انرژیت از طریق صحبت کردنه. واقعاً تا حالا بجه ای رو ندیدم که به اندازه ی شما صحبت بکنه. من گاهی اوقات خیلی خیلی کلافه میشم از صحبت های مداوم و طولانی تو. و از چراهایی که تمومی نداره.  ظهرها که میخوای بخوابی میزارمت توی تختت و به اندازه ی حداقل نیم ساعت یا 45 دقیقه شاید هم یک ساعت صحبت میکنی وقتی از صحبت کردن با عروسکهات خسته شدی میگیری میخوابی.


گفتش که میخوای بگی که خوشگلم که هستی دخترم و به افراد و چیزهای خوشگل و قوی خیلی علاقه داری. شما در مورد هر چیز زیبا اظهار نظر میکنی. مثلاً حتی حتی حتی اگه من یک جوراب نو بخرم و شما اون رو ببینی میگی وای مامان جون چه جوراب خوشگلی خریدی یا اینکه مامان جون این جوراب شما اصلاً خوشگل نیست چرا خریدیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا خوشگلش رو نخریدی؟ کلاً خیلی به زیبایی ها علاقه مند هستی. بی  نهایت. از الان این طوری هستی وای به روزی که بزرگ بشی میخوای چه بلایی به سرمون بیاری.


بچه های مهدکودک روی کاغذهای معمولی A4 نقاشی کرده بودند ولی شما به مربیت گفته بودی که حتماً باید روی کاغذهای آرم دار که لوگوی مهدکودکتون روش هستش نقاشی بکشی و امکان نداره که روی معمولی ها نقاشیت رو بکشی. قربونت برم که فرق همه جیز رو متوجه ای.


شما اینقدر برات این مسئله ی زیبایی و هماهنگی مهمه که یک بار رفته بودیم پارک یکی از تاپ ها خالی شده بود من شما رو نشوندم روی تاپ. شما بلوز قرمز پوشیده بودی و تاپی که روش نشسته بودی آبی بود. گفتی که مامان جون من رو بیار پایین بریم روی تاپ قرمز بشینیم که با بلوزم سِت هستش.!!!!!!


چپ استیک برات میزنم تا یک ساعت بعدش لبهات رو غنجه میکنی و صحبت میکنی و هیچی نمیخوری که مبادا چپ استیکت پاک بشه. میگی ببین چقدر خوشگل شدم.


آیینه یک یار جدا نشدنی شماست. 

برای بستن موهات حتماً خودت نظر میدی. مامان جون موهام رو بافت کن (ببافش). مامان جون موهام رو دو گوشی ببند. مامان جون این گیره رو بزن به موهام که خوشگل بشم. و ..... .


خلاصه اینکه دختر قشنگم شما همه جوره برای من خوشگلترین دختر دنیایی.

خانم مشاوره خیلی چیزهای دیگه هم بهم گفت و واقعاً عالی بود از هر نظر. دستش درد نکنه.


بوس تا پست بعدی

رونیا و مهدکودک

دخترک نازم توی این پست میخوام برات از مهدکودکت و رفتارهای شما توی مهد بگم.


شما بعد از تعطیلات عید نوروز رفتی مهدکودک. اوایلش من همراهیت میکردم و همیشه پشت در اتاق مینشستم. ولی کم کم زمانهای مهد موندنت بیشتر شد و من هم دیگه تنهات میزاشتم. روزهایی بود که برای اینکه بری داخل با گریه از بغل من جدا میشدی که برای من خیلی سخت بود. وقتی برمیگشتم سر کار همش توی استرس بودم که آیا باز هم داری گریه میکنی؟ آیا باز هم بی قراری میکنی؟ مربیهات میگفتند که اگر احیاناً گریه بکنی حتماً با من تماس میگیرن. گرچه من هم در روز دو سه باری زنگ میزدم (هنوز هم این کار رو میکنم) و حالت رو میپرسیدم.

غذا خوردنت رو نگم که بهتره که حتی اونها هم باهات مشکل داشتند و دارند هنوز هم ولی خوب خیلی کمتر شده. یعنی دیگه خانم تر شدی و بهتر غذا میخوری. باقیمانده ی غذاهات رو هم برای من میفرستند که بدونم شما کوچولوی مامان چقدر از غذات رو خوردی.

روزهای اول که رفتی مهد چندین بار متوجه شدم که روی بدنت جای زخم هستش. مثلاً روی دستت یا بازوهات. تذکر میدادم و میگفتند که با یکی از بچه ها دعواش شده و اونها هم رونیا رو مثلاً گاز گرفتند یا چنگ زدند و ... . تا بیان شما رو از هم جدا بکنند شما دختر خوشگل  مامان مجروح میشدی. میگفتند که رونیا خیلی گوشه گیره. همش چسبیده به مربیش. اگه مربیش به یکی از بچه های دیگه توجه بکنه رونیا بغض میکنه. یا مثلاً اگر داشتی با یک اسباب بازی ای بازی میکردی و یکی از بچه ها می اومد اون رو ازت میگرفت شما سعی نمیکردی که به بازیت ادامه بدی و با اون بچه شریک بشی توی بازی یا شما اون اسباب بازیت رو ازش بگیری. میگفتند که گوشه میگیری و از دور نگاهش میکنی و جسارت این رو نداشتی که اسباب بازی رو ازش بگیری.

تا اینکه یک روز رفته بودم دفتر مهد و از مانیتور داشتم فیلمت رو میدیدم . دیدم که یکی از بچه ها اومد که آبمیوه یی که دستت هست رو بگیره ازت و تو خیلی جسورانه اون رو عقب زدی و نزاشتی که آبمیوه ات رو ازت بگیره.

مدیر مهد بهم گفتش که رونیا خیلی خیلی بهتر شده. دیگه یاد گرفته از خودش دفاع بکنه و از حق خودش نگذره اصلاً. این برام خیلی شیرین بود. چون دوست ندارم بزرگ که شدی نتونی دفاع کنی از خودت و وابسته باشی. دوست دارم که جسورانه بتونی حق خودت رو بگیری. این یکی از مزایای مهد رفتنته خوشگل مامان.

توی مهد متأسفانه یکی دو تا حرف زشت یاد گرفتی که یکی دو بار استفاده شون کردی و وقتی من بهت گفتم این حرفها زشته و نباید بزنیم و با تکنیکی که مربیت بهم یاد داد مترادفش رو ساختم و ذهنت رو مشغول کلمه ی دیگه ای کردم دیگه به کار نبردیش. خداروشکر حل شد این مشکل.


توی مهد خیلی خیلی زیاد شعر یاد گرفتی. خیلی زیاد. هر روز برای مامان یک شعر جدید میخونی. بعضی از شعرها رو هم که کامل یاد نگرفتی نصفه و نیمه برای مامان میخونیشون.


تعاملت با بچه ها خیلی خیلی بهتر شده. دیگه میدونی که چه طوری باید با بچه ها بازی کنی و توی بازی ها شریک بشی.


توی مهدکودک کلاس سفالگری (خلاقیت) دارید. هر وقت که بازی میکنی میای برای مامان توضیح میدی. مامان جون امروز قل قلی درست کردم، مامان جون امروز گردنبند درست کردم، مامان جون امروز النگو درست کردم و .... .

کلاس موسیقی هم هستش که شما الان دو ، ر، می، فا، سل، لا ، سی رو یاد گرفتی و ادای بلز زدن رو در میاری برای مامان. هنوز بهم نگفتند که برات بلز بخرم برای سن شما هنوز زوده ولی فکر کنم یک سال دیگه به جمع کسایی که بلز میزنن بپیوندی عزیزیکم.

کلاس زبان هم هستش. یک روز بهت گفتم how are you ? گفتی مگه شما خاله زیبا هستی که به من میگی how are you . متوجه شدم که مربی انگلیسیتون خاله زیباست اسمش. گفتم خوب جوابش چی میشه قند عسلم. گفتی thank you مامان جون.

تاپ و سرسره و استخر توپ و ... هم که اونجا بازی میکنی و من از این بابت واقعاً خوشحالم. خیلی زیاد. اگه من فرصت نکنم که شما رو ببرم پارک یا باهات بازی کنم میدونم که توی مهد از این نظر کاملاً ارضاء شدی.

اگه سه چهار روز نبرمت مهد کودک توی خونه بهونه گیر میشی. همش میگی فردا من رو میبری مهدکودک؟ من دلم میخواد برم پیش دوستهام باهاشون بازی کنم.

کلاس یوگا هم دارید . یکی دو تا تمرین یاد گرفتی که توی خونه با من انجامش میدی. من اصلاً نمیدونم که اونجا چه  اتفاقهایی برات می افته شما خودت میای اون حرکت رو انجام میدی و من متوجه میشم که ای دل غافل دخترک این کلاس رو هم داره.

برای دستشویی رفتن از همون اول مشکلی نداشتی خداروشکر فقط روزهای اول چون هنوز خجالت میکشیدی و کاملاً با مهد هماهنگ نبودی دو سه باری خودت رو خیس کردی. همین و بس. ولی الان میگن که موقع دستشویی کردنت که میشه میری به خاله شمسی میگی خاله شمسی من شما رو خیلی زیاد دوست دارم بعد از ده دقیقه میگی که خاله من رو ببر دستشویی. شسطون بلای مامان که میدونی چطوری دلش رو بدست بیاری.

برای نهار خوردنت قبلاًها سفره می انداختند توی کلاستون و اونجا بهتون غذا میدادند که بهتر غذا بخورید از بس که بد غذایی میکردی. ولی جدیداً دیگه میبرنت توی آشپزخونه و پشت میز و خودت غذا رو میخوری. اگه هم نخوری اصراری ندارند و دوباره نیم ساعت دیگه گرمش میکنند و دوباره بهت میدن. دعای قبل از شروع غذا رو هم یاد گرفتی و میخونی.

مثل اینکه هر روز بساط نقاشی کشیدن توی مهدکودک دارید. یک روز با مداد شمعی یک روز با آبرنگ یک روز با مدادرنگی و .... . تازه اینکه یک بار نقاشیت رو برام آوردی خونه. من هم یادگاری نگهش داشتم.

شما یک روز در میون میری مهدکودک و به این خاطر بعضی از کلاسها رو هم نمیری. مثلاً کلاس نقاشی رو از دست میدی ولی به نظرم عیبی نداره شما که همین طوری نقاشی میکشی حالا نباید حتماً یک کلاس خاصی باشه که یا اینکه کلاس ژیمناستیک رو هم فکر کنم که نمیری.


به هر حال اینکه مهدکودک برامون هم خوبی داشته هم بدی.

بدیش این بوده که شما یک کوچولو شیطون تر شدی. ولی باز هم نسبت به خیلی از بچه هایی که اطرافم میبینم آروم تر و خانم تر هستی. یا اینکه یکی دو تا کلمه ی زشت یاد گرفته بود که خوب اون هم دیگه از دهنت افتاد خداروشکر.

یک کمی جسور شدی که این جزو خوبی هاشه. من جسارتت رو میپسندم البته نباید خیلی زیاد باشه که دیگه به پررویی تبدیل بشه. ولی میگم که شما خانمی.

و در کل اینکه از روزی که رفتی مهد برنامه ی زندگیم خیلی روتین شده و روی روال خاص افتاده. قبلاًها همش باید در استرس میبودم که آیا مهین جون میتونه بیاد شما رو نگه داره و اون بنده خدارو هم اسیر میکردم با خودم از تهران میکشوندمش کرج که بیاد شما رو نگه داره . یا اینکه باید مامانی اعظمت نگهت میداشت. که اون هم دیگه سنی ازش گذشته.

ولی این طوری که میری مهد دیگه کسی با من درگیر نمیشه و من هم نباید همش استرس داشته باشم. به هر حال اینکه من این طوری راضی تر هستم.

مهمتر از همه اینکه شما اونجا کلی دوست همسن و سال خودت داری و باهاشون بازی میکنی وقتی توی خونه بودی با کسی همبازی نبودی که.

مثل همیشه کلی عاشقتم.

سفر به شمال

سلام به همه ی دوستان عزیزم. مرسی که بهمون سر میزنید.

این مدت که نبودم اولش که رونیا خانم مریض شدند و دوباره سرماخوردگی و بعدش هم سرفه های وحشتناک همیشگی و استفاده از اسپری و دارو و خلاصه کلی مریض داری. بعدش هم خداروشکر که دو سفر رفتیم شمال.


دو هفته ی گذشته رو هر آخر هفته رفتیم انزلی. خیلی خوش گذشت. ولی حیف که دفعه ی دوم که رفتیم همش هوا بارونی بود. شما هم همش دوست داشتی که بری لب دریا میگفتی که من رو ببر دریا آب بازی بکنم مامان جون ولی اینقدر هوا بارونی و ابری و سرد بود که نمیشد اصلاً ببرمت لب دریا. البته یک بار بابا نوید ما رو برد لب دریا ولی توی ماشین نشستم و دریا رو دیدیم. یک بار هم خودم بردمت اندازه ی 5 دقیقه فقط دریا رو دیدی ولی نتونستی شن بازی بکنی. چقدر هم دوست داشتی شن بازی بکنی.



اونجا با پارسا بازی میکردی و خداروشکر که این دفعه نسبت به دفعه ی قبل خیلی بهتر شده بودید و اصلاً با هم دعوا نکردید و فقط بازی می کردید. یک روز هم با خاله ساره بردیمتون بیرون خیلی باحال بود. یا شما یک چیزی میخواستی که مامان برات بخره یا پارسا از مامانش چیزی میخواست برای خرید. خلاصه که بالاخره پارسا با گریه برگشت خونه.


بابا نوید هم شنبه ی گذشته رفت مأموریت به سمت ارومیه و تبریز و اردبیل و .... و واسه همین که من تنها توی خونه نباشم من و شما با مهین جون انزلی موندیم و سه تایی خوش گذروندیم. روزهای خوبی بودند خداروشکر.


شما روز به روز خانم تر و فهمیده تر میشی. من هر چقدر هم خدارو به خاطر وجود عزیزت شکر کنم باز هم کمه.


هر چیز جدیدی توی تن مامان میبینی سریعاً میگه مامان جون لباست چقدر خوشگله. مامان جون مبارک باشه لباست.


صبح ها بیدار میشی از خواب و توی تخت صدا میکنی مامان جون صبح به خیر بیا من رو از تخت بیار بیرون. goodmorting مامان جون. الهی قربونت بشم من.


بعد از خوردن غذات میگی الهی شکر. دست مامان جون درد نکنه برام غذای خوشمزه درست کرده.


روزی هزار بار موبایل رو میگیری دم گوشت میگی الو، الو، الو (صدات هی میره بالا و بالاتر) الو، بابا نوید خوبی؟ چطوری بابا نوید. 


دیشب تولد پویا جون پسرعمه ات بود. رفتیم خونه مامانی تولد پویا. شما خیلی خانم بودی. اصلاً مامان و بابا رو اذیت نکردی. فقط دوست داشتی شمع رو فوت بکنی که از پویا جون اجازه گرفتیم و شما هم دو بار شمع رو فوت کردی. خیلی هم خوشحالی کردی.

توی تولد پویا شما هم سه تا کادوی خوشگل گرفتی از دایی مسعود، دایی محسن و عمه ندا.


پردیس جون از کیش برات یک سوغاتی خیلی خوشگل آورده. و باهاش کلی بازی میکنی.


خلاصه اینکه مثل همیشه خانمی. مثل همیشه کلی دوستت دارم.

به قول خودت عاشقتم، دوست دارم خدا گواهه. بوس بوس.

اين روزها

دختر قشنگم ميخوام از روزمره هامون بنويسم


دخترك عزيزم جديداً اينقدر سوال پيچم ميكني كه كلافه ميشم. فكر ميكنم كه اين مسئله خاصه سنت باشه ولي خيلي زياد ميپرسي. بي نهايت. هر چيزي كه ميگم هزار تا چرا ميپرسي؟ چرا اين طوري شد؟ چرا اون طوري؟ چرا اين طوري نشد؟ اينقدر چرا چرا چرا چرا ميكني كه آخر سر كلافه ميشم. گاهي اوقات كم ميارم و ميگم كه مامان جون من هم نميدونم بسه ديگه تروخدا.

شبها اكثراً ساعت نه و نيم نهايتاً ده شب ميخوابي. صبح ها هم سحرخيز هستي. يك روز در ميون ميريم مهد و من سعي ميكنم كه شبها زودتر بخوابونمت كه صبحها زود بيدار بشي و خواب آلو نباشي. ولي جمعه ها هم طبق روال هميشگي زود بيدار ميشي و نميزاري مامان جون استراحت بكنه. بيدار ميشي توي تختت ميشيني هي صدا ميكني، مامان جون، مامان جون، كجايي مامان جون، بيا من رو از تخت بيار بيرون. من هم مجبور ميشم كه از خواب بيدار بشم.


يك مدتيه كه بدون هيچ پيش زمينه اي يكهويي كشاله ي رون پاي راستت رو ميگيري ميگي آخ آخ آخ پام. پام درد ميكنه مامان جون. و ميزني زير گريه. بعضي ها ميگن كه براي قد كشيدنه كه اين طوري ميشي.


توي برنامه ي بفرماييد شام ديدي كه خانمه داشت آش شله قلمكار ميپخت. از اون روز تا حالا هي مياي به من ميگي مامان جون دارم آش قلمي ميپزم.


چند روزي ميشه كه استخرت رو باد كردم و گذاشتم توي حمام. توش رو پر از آب ميكنم و كمي اسباب بازي ميزارم توش و شما حداقل يك ساعتي باهاش سرگرم هستي. خيلي دوست داريش.


زماني كه بابا از سر كار برميگرده اگه بيدار باشي و هوز نخوابيده باشه خودت در رو بايد باز كني. اگه احياناً من يادم رفته باشه و براي بابا در رو باز كنم ميگي نه من من من . گفتم من باز ميكنم. بابا رو مجبور ميكني بره بيرون و دوباره شما براش در رو باز كني.


يك دكوري روي ميز تلويزيون گذاشته بودم كه شيشه اي بود. هي برش ميداشتي و باهاش بازي ميكردم. من هم همش بهت توضيح ميدادم كه خطرناكه ممكنه بشكنه . ولي كو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يك روز كه مشغول كار بودم شما اون رو برداشته بودي و باهاش بازي ميكردي كه ناگهان شكونديش (من هم متوجه شكوندنش نشده بودم شما هم اصلاً به روي خودت و من نياوردي كلك). اومدي توي آشپزخونه گفتي آب ميخوام. بهت آب دادم داشتي آب ميخوردي گفتي مامان جون ببين منه منه كله گندم (انگشت شصتت) چرا قرمز شده . قرمز رنگ دمپايي شما (تشبيه رو دقت كنيد لطفاً). گفتم اي واي شما كه دستت رو بريدي با چي بريدي؟ كاشف به عمل اومد كه جناب عالي دكوري رو شكوندي و دستت رو بريدي. دوباره تا شب بساط كولي بازي داشتيم. كه واي دستم اوف شده. حالا خوب ميشه؟ چي كارش بكنم؟ چخم زخم بزن. دستمال كاغذي رو مثل باند پيچيدم دور دستت گفتم اين رو نگه دار روي زخم خوب ميشه . ميدونستم كه اگه چسب زخم بزنم براي كندنش مكافاتي بايد بكشم چون اجازه نميدي ديگه چسب رو از روي دستت بكنم ميترسي كه دستت يك چيزي بشه ديگه. تا موقع خوابت اون دستمال كاغذي رو ول نميكردي. همين طوري روي انگشتت نگهش داشته بودي. انگشتت رو هم بالا ميگرفتي به چيزي نخوره. خداوكيلي كه خيلي كولي بازي در مياري قربونت برم. ولي اين كولي بازيت رو خيلي دوست دارم.


هفته ي پيش تولد من بود. كيك خريده بوديم . شما من رو كشتي. همش ميومدي به من ميگفتي كه مامان جون تولد منه ها. من بايد شمع فوت بكنم. آخرسر هم نوبت به ما بعد از شما رسيد. اولش شما شمع رو فوت كردي بعدش نوبت مامان جون شد. عاشق تولد هستي خوشگلم.


همچنان عاشق استيكر هستي. هفته ي پيش با هم رفتيم تهران خونه مهين جون. توي مترو خانم هاي دستفروش استيكر آوردند. من هم برات خريدم. اينقدر ذوق زده شده بودي كه خدا ميدونه.


چند وقت پيش به ياد كلاه قرمزي برات آهنگ آقاي راننده (آقاي راننده، بدو بزن تو دنده، ميخوام برم به تهرون، برم به تلويزيون) رو خوندم. شما هم دست و پا شكسته  همون دفعه ي اول حفظش كردي. يك روز كه توي ماشين بوديم يكهويي شروع كردي به راننده ماشين گفتي آقاي راننده برو تو دنده، ميخوام برم به تهرون، شهر بزرگ ايرون ههههههههههههههههه واي آقاي راننده داشت از خنده غش ميكرد. خودت مدل شعر رو تغيير داده بودي.


يكي از دوستهام توي وبلاگ دخترش در مورد بدغذايي هاي دخترك نازش نوشته بود. ديدم چه ايده ي خوبي هستش. من هم ميتونم بنويسم هم به اين خاطر كه اون بنده ي خدا دلگرم بشه كه خودش در اين زمينه تنها نيست و هم اينكه رونيا بعدها كه بزرگتر شد و اين وبلاگ رو ميخونه ببينه كه من چه عذابهايي ميكشم براي غذا خوردنش.

از حق نگذريم ديگه مثل قبل بهش گير نميدم براي خوردن غذا. ولي باز هم بيشتر از حد معمول حرص ميخورم كه چرا غذا نميخوره.

چند وقت پيش بردمش دكتر، دكترش ميگه كه اين بچه چرا وزن نميگيره اصلاً؟؟؟؟ گفتم ولله ديگه من  هر كاري بگيد كردم درست نميشه ديگه.

رونيا الان ده كيلو و نيم هستش. شايد هم گاهي اوقات صد يا دويست گرم اضافه بكنه ولي باز كم ميشه. انواع و اقسام شربت هاي ويتامين رو هم به خوردش دادم. از سانستول كه خيلي معموليه گرفته تا بكواكتين كه ديگه به خاطر ت ح ر ي م ها وارد هم نميشه و به سختي گيرش آوردم. ولي باز موثر نبوده كه نبوده.


صبح كه بيدار ميشي بعد از چرخ زدن  توي اتاقها بهت ميگم كه قند عسل بيا صبحانه بخوريم. نههههههه نميخورم. پس چي ميخواي . امممممممممممممم اممممممممم (مثلاً داره فكر ميكنه). به من هويج بده.!! من متعجب!!! اين وقت صبح هويج؟؟؟؟؟

دختركم به سبزيجات خيلي علاقه داره ولي چقدر عزيزم؟ اونقدري كه صبحانه به جاي نون و پنير و كره و مربا هويج بخوري؟

گاهي اوقات هم پيش مياد كه مثل خانم ها مياي ميشيني كه مثلاً صبحانه بخوري نهايت 5-6 لقمه. لقمه كه ميگم يعني لقمه اندازه ي دهن گنجشك ها. ولي من به همون دلم رو خوش ميكنم و ميگم خداروشكر.

يك مدتي بود كه اصلاً شير نميخوردي ولي حالا خداروشكر بعد از صبحانه ات بهت شير ميدم و ميخورم.

دنت رو هم دوست داري ولي بيشتر طعم توت فرنگيش رو ميپسندي اون رو هم ميخوري خداروشكر.

موقع نهار كه ميشه. مامان جون نهار چي پختي؟ مرغ داريم عزيزم. من مرغ نميخورم. چرا نميخوري؟ نميخورم براي اينكه مرغ بده. گريههههههههههههههه. من فقط پلوي خالي ميخورم. هميشه پلوي خالي خوردن رو به پلو همراه با خورش ترجيح ميدي. به سختي مرغ ها رو ريش ريش ميكنم و لاي برنجت قاطي ميكنم. ميارم برات ميبيني كه پلوي خالي نيست يك كوچولو مرغ داره توش. نهههههههههههه نميخورم . شروع ميكني به گريه. من هم كلافه ميشم و مستعصل. بالاخره شكمت رو با دوغ و ماست و ته ديگ خالي بدون هيچ آب خورشتي سير ميكني. اين هم از نهار.

ته ديگ كه باشه ديگه حاضر نيستي هيچ چيزي بخوري.

البته اين برنامه ي غذا نخوردن فقط براي مرغ نيست ها، گوشت باشه همين وضعيت رو داريم، ماهيچه باشه همين طور، انواع كباب رو لب نميزني، حبوبات رو كه به همشون ميگي لوبيا نميخوري يا وقتي ميخوري با غر غر كردنهاي من حاضري كه بخوري، وقتي ماكاروني برات ميپزم قارچ كه عمراً لب بزني، گوشت هاي توي ماكاروني كه چرخ شده و ريز ريز هم هستند رو اگه ببيني ميگي برشون دار من گوشت نميخورم و هزار و يك مدل غذاي ديگه رو كه نميخوري.

نهار كه تموم ميشه كمي بعدش ميري براي لالا كردن.

از خواب بيدار ميشي يا بستني بهت ميدم، يا كمي جوب شور، يا ميوه. خداروشكر كه ميوه ي تابستوني رو خيلي خوب ميخوري ولي واي به حال زمستونمون كه حاضر نيستي به ميوه هاي زمستوني لب بزني.

براي خوردن شام هم بساط نهار رو داريم. واي واي واي چه عذابي ميدي به مامان جون.


ولي باز هم خداروشكر ميكنم .

چون به ماهي و ميگو علاقه مند هستي.

كتلت ميخوري ولي اون هم فقط كتلت هايي كه مامان جون ميپزه اگه جايي بريم كتلت داشته باشن و طعم كتلت هاشون با كتلت هايي كه من ميپزم يك كوچولو هم فرق بكنه امكان نداره لب بزني.

كوكو سبزي ميخوري كه من حرصم در مياد. آخه اين همه غذاي مفيد كوكو سبزي به نظرت كجاش مفيده كه ميخوريش قربونت برم؟

آجيل خداروشكر دوست داري مخصوصاً انجير خشكه و بادام هندي.

جديداً به كيك ها و مافين ها و كلوچه ها هم علاقه مند شدي اما اين علاقه اي كه ازش دارم صحبت ميكنم يعني يك كوچولو ازشون ميخوري.

دوغ ميخوري خيلي زياد. و من اصلاً مانعت نميشم . چون شير خيلي كم ميخوري و من ميخوام كه جبران كمبود كلسيم رو برات بكنه.

و من فكر ميكنم كه همين قدر هم كه ميخوري من بايد خدارو خيلي خيلي زياد شكر بكنم. و باز هم فكر ميكنم كه اين مسئله به اين خاطره كه مثل قبل خيلي بهت گير نميدم براي غذا خوردن. هم خودم خيلي ناراحت و كلافه و عصبي ميشدم هم شما لجبازتر ميشدي سر غذا خوردن.

ولي باز با همه ي اين مسائل شما يكي از بدغذاترين بچه هاي مهد كودكت هستي عزيزم. خيلي از روزها ميشه كه غذات رو نميخوري و براي من پس ميفرستن كه بدونم شما غذات رو نخوردي. و مربيت ميگه كه براي غذا خوردنت يك ساعت زمان ميزارن. غذات رو هي ميبرن گرم ميكنند و دوباره ميارن كه شما بالاخره بخوريش. ولي باز هم بدغذايي ميكني خوشگلم.


ولي باز هم خداروشكر.


دختر نازنينم اين رو بدون كه شما بهتريني براي مامانت.

خيلي زياد دوستت دارم.

زیبایی زندگی این روزهای من

زیبایی زندگی این روزهای من خلاصه میشه در:


وقتی خسته از سر کار برمیگردم و توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام هستم دختر خوشگل میاد توی آشپزخونه پاهام رو بغل میکنه و بوس میکنه. میگم مامان جون چی کار داری میکنی؟ میگه مامان جون دارم بوست میکنم. دوستت دارم. (این یعنی عشق)


وقتی که دختر خوشگل وسط کارهای روزمره ی خونه که مشغولش هستم میاد صدام میکنه مامان جون مامان جون؟ میگم جون دلم. میگه مامان جون دوستت دارم. چلونده میشه و کلی غرق بوس . میگم چقدر دوستم داری؟ میگه ده تا. یک کمی بیشتر فکر میکنه و میگه نه مامان جون بیست تا دوست دارم. (الهی قربون اون دلت بشم من، من که یک عالمه دوستت دارم)


وقتی که دخترک میگه مامان جون میخوام برم برات گل بخرم. میره دم در می ایسته و به قول خودش با آقای فروشکنده صحبت میکنه. بازی خیالی. میگه آقای فروشکنده گل میخوام. دستهاش رو غنچه میکنه و میاره به من میگه بفرمایید این گله. من هم همون طور خیالی ازش میگیرم میگم مرسی چقدر خوشگله. دست شما درد نکنه عزیزم. میگه قرمزه ها. (این یعنی عشق)


وقتی که غذاش رو میخوره و میگه دست شما درد نکنه. بعدش میگه مامان جون مرسی که برام کوکو سبزی خوشمزه پختی. دوستش داشتم. (این یعنی عشق)


وقتی که بغلش میکنم و بهش میگم که رونیا جون میگه بله.؟ میگم که خیلی دوستت دارم. عاشقتم عزیزم. اون هم در جوابم میگه من هم عاشقتم دوستت دارم . (این یعنی عشق)


زندگی این روزهای من خلاصه در این همه عشق مادر و دختری هستش.

روزهای خوبی هستند.


خدایا شکرت به خاطر وجود این فرشته ی مهربون


اولین مراسم بلال خورون


رونیا در تولد

باز هم رونیا در تولد

افتخار آفرینی

دختر قشنگم این روزهایی که برات ننوشتم خیلی اتفاقات مختلفی افتاد. از مریض شدن شما و اسهال و استفراغت گرفته تا مریض شدن خودم و بابا نوید، اسباب کشی مهین جون، دوباره سرماخوردگی شما، رفتن به پیک نیک جاده چالوس همراه دوستهای بابا نوید و تولد پرهام کوچولو و تولد امیررضا و یک عالمه اتفاقات خوب و قشنگ و بد .

دخترم واقعاً نمیدونم چه کار بکنم که کمتر مریض بشی. خداروشکر از وقتی که رفتی مهد از اونجا هیچ مریضی ای نگرفتی. هر وقت که مریض شدی به خاطر این بود که باد بهت خورد و سرما خوردی. البته به جز ویروس اسهال و استفراغ که فکر میکنم همه جا شایع باشه. تا میخوای یک کمی جون بگیری مریض میشی و هر چی اضافه کردی دوباره کم میشه از بدنت. الان ده کیلو و نیم هستی و من خیلی ناراحتم.

دقیقاً همین الان هم با هم دعوامون شد. سر اینکه شما دیشب شام نخوردی، صبحانه امروز نخوردی و ناهار هم نخوردی. من الان خیلی ناراحتم. واقعاً برام سخته که ببینم هیچی نمیخوری و مریض هستی و من هم به هیچ ترفندی نمیتونم بهت غذا بدم. خلاصه اینکه هنوز مشکل غذا خوردنت پابرجاست.

عنوان مطلب امروز رو گذاشتم افتخار آفرینی. برای اینکه تو برامون افتخار آفریدی. 30 خرداد جشن فارغ التحصیلی مهد کودکتون بود. از قبلش بهم گفته بودند که از کلاس شما چند تا کوچولو رو برده بودند برای تمرین شعر که روز جشن برن روی سن و شعر بخونند که یکی از اون کوچولوها شما بودی. گفتند که ممکنه چون تجربه اولت هستش و چون با ما وارد سالن میشی قبول نکنی که روی سن بری و از ما جدا نشی حتی این طوری هم پیش بینی کرده بودند ولی با این حال باهات تمرین کرده بودند و شما رو توی گروه شعر پذیرفته بودند به امید اینکه خانم باشی و بری روی سن. من که واقعاً دوست داشتم که باهاشون همکاری بکنی و ما رو خوشحال کنی. روز جشن من و شما با هم وارد سالن شدیم. بابا نوید کار داشت و کمی دیرتر بهمون ملحق شد. نیم ساعتی از شروع مراسم گذشت که یکی از خاله های مهدکودکت اومد و گفتش که رونیا جون بیا با هم بریم میخوایم شعر بخونیم. شما گفتی که نه من میخوام پیش مامان جونم باشم. من هم با ترفند و کلک فرستادمت که بری مثلاً خاله الهه (مربی خودت) رو ببینی. و شما هم رفتی. پرده رفت کنار. دختر خوشگل و عزیزم بین بچه های دیگه که همه ازش بزرگتر بودند و شما کوچکترین عضو گروه بودی نشسته بود و داشت شعر ای ایران ای مرز پرگوهر رو میخوند. البته خیلی توی این شعر همکاری نمیکردی. گاهی میخوندی و گاهی بقیه بچه ها رو نگاه میکردی. مامان و باباها توی سالن دست میزدند شما هم جوگیر میشدی و دست میزدی. بای بای میکردی. ولی باز همین قدر هم خیلی برام جالب بود.

بعد از این شعر دوباره پرده بسته شد و برنامه های دیگه ای اجرا شد و وقتی دوباره پرده باز شد شما رو دیدم که مثل خانم ها نشستی با بقیه بچه ها و شعر مامان جون مهربون، خوش اومدی جشنمون و بعدش شعر حسنی بی دندون شده، زار و پریشون شده رو میخوندید. توی این دو تا شعر کاملاً همکاری کردی و با بچه های دیگه خوندی.

وقتی شما رو روی سن دیدم واقعاً احساسم وصف نشدنی بود. اینقدر خوشحال شده بودم که نزدیک بود اشکهام سرازیر بشه. عزیز دلم انشالله که روزی برسه که جشن فارغ التحصیلی دکترات رو بگیریم و با هم خوشحال باشیم.

این روزها بازی هات خیلی متفاوت تر شده.

زمانهایی که من مشغول کارهای خودم هستم و باهات بازی نمیکنم همش با عروسکهات مشغولی. باهاشون مدام در حال صحبت کردن هستی. با هم میرید بیرون (توی بازی هات)، با هم شام و نهار میخورید و هزار و یک کار دیگه ی روزمره رو با عروسکهات انجام میدی. و خیلی هم از جانبشون با من صحبت میکن. مامامان جون کیمیا این رو میگه، مامان جون هانا اون رو میگه و ..... .

از زبون هم خداروشکر که کم نمیاری. از بس که بلبل زبون و شیرین زبون هستی برای من.

چند وقت پیش توی پارکینگ دست مامان جون رو ول کردی و خوردی زمین . یکی از زانوهات کمی پوستش رفت و زخمی شد. وای اگه بدونی چه به روزمون آوردی. تا خونه گریه کردی. بعدش که اومدیم توی خونه دیدم که زانوهات کثیف شدند بردمت حمام. کلی گریه کردی باز هم. مامان جون پام رو نشوری. پام اوخ شده. مامان جون پام خوب میشه؟ مامان جون باید بهش چخم زخم (چسب زخم) بزنی. همه ی اینها با گریه بود عزیزم. هم دلم برات میسوخت و هم از این همه کولی بازی خنده ام میگرفت. بالاخره از حمام آمدیم بیرون و برات چسب زخم زدم. نمیزاشتی به چسبت دست بخوره. میخواستم پات رو ماساژ بدم میرسیدم به زانوت دستم رو پس میزدی که مامان جون آخه پام اوخ شده به چسبم دست نزنی ها. تا چند ساعت که میلنگیدی میخواستی راه بری. حالا خوبه که اتفاق خاصی هم نیفتاده بود فقط کمی پوست پات رفته بود. شب موقع خواب هم گفتی که مامان جون روی اون پام پتو ننداز. آخه اوخ شده دردم میگیره. دیگه من و بابا نوید مونده بودیم که باهات چی کار بکنیم. موقع بلند شدن به هیچ عنوان زانوت رو روی زمین نمیزاشتی. خلاصه اینکه کلی برنامه داشتیم باهات و با بدبختی هم چسب زخم رو از روی پات کندم.

امروز میگی که شما من رو بوس کنی من رژ لبی میشم. بهت گفتم که رونیا جون من که رژ لب نزدم. آخه رژ لب ندارم میشه لطفاً برام رژ لب بخری.؟ گفتی که چرا میگی ندارم. توی کشوت یک عالمه رژ لب داری. گفتم که خوب میشه یک دونه خوشرنگش رو دوباره برام بخری. صدات رو نازک کردی و گفتی: بله عزیز دلم حتماً برات میخرم. الهی قربون حرف زدنت بشم.

چند روز پیش زنگ زدم به بابا نوید بهش میگم که زنگ زدم بهت گوشی رو برنداشتی و کلی صحبت دیگه. وقتی که قطع کردم میگی که مامان جون بابا نوید چرا گوشی رو برنداشت. گفتم که نمیدونم برنداشت دیگه. میگی آخه شما به من بگو چرا؟ شما چراش رو به من بگو تا من بدونم. اگه به من بگی من یک دونه بادکنک و یک استیکر هم بهت جایزه میدم مامان جون. آفرین زود باش بگو. (قربونت برم من)

با اینکه خودت غذا نمیخوری ولی به من و بابا نوید میگی که اگه غذاتون رو تموم کنید براتون دست میزنم. یکی نیست به شما بگه که خودت اول غذات رو تموم بکن بعدش همچین چیزی بگو.

عزیزم روزها میگذره و شما بزرگتر و بزرگتر میشی. دختر قشنگم من همچنان عاشقت هستم و خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.

پنج شنبه زيبا


ادامه نوشته

روزانه ها

امسال هم روز مادر براي من رنگ و بوي ديگه اي داره. چون مامان يك دختر خوشگل و ناز و ملوس هستم كه عاشقشم. خدايا اين دختر رو تو به من هديه دادي خودت هم ازش در مقابل همه ي بدي ها محافظت كن. (آمين)

روز مادر با تأخير به همه ي دوستهاي خوشگلم مبارك باشه. انشالله كه سايتون 120 سال روي سر فرشته هاي نازتون باشه.


دختر خوشگل و قشنگ مامان ببخشيد كه دير به دير به اينجا سر ميزنم.

ماماني يك مدته كه باز هم سرم بي نهايت شلوغ شده (البته خداروشكر) و از طرفي مهد رفتن شما باعث شده كه زندگيمون يك كمي برنامه به خودش بگيره و ديگه وقت نميكنم كه به خيلي از كارهاي غير معمولم برسم.


دخترم از تاريخ 14 فروردين امسال رفتي مهد. خداروشكر عادت كردي بهش. سه روز در هفته تا ساعت 5 ميموني و سه روز ديگه رو فقط دو ساعت ميري مهد. تا زماني كه اونقدر به مهد عادت كني كه بتونيم فقط سه روز در هفته ببريمت مهد. عزيزم دوست دارم كه زودتر اين اتفاق بيفته. آخه اگه چند روز نري مهد بعدش يك كمي بدقلق ميشي براي مهد رفتن.

خداروشكر كه از مهدت راضي هستم و همين طور از مربيهات. چند روز پيش توي خونه داشتي براي خودت شعر ميخوندي دينگ دينگ دنگ دنگ ساهت (ساعت) هي ميزنه زنگ و ..... . از اونجايي كه شعرهاي كتابهات رو من هم مثل شما حفظ شدم متوجه شدم كه مال كتابهات نيست. گفتم مامان جون اين شعر رو كي براي شما خونده. گفتي مامان جون كلاس عمو هربد ديگه. متوجه شدم كه از مهدكودكت ياد گرفتي. 

مهدكودك رفتنت باعث شده كه شبها زودتر ميخوابي. سعي ميكنم حداكثر تا قبل از ده خوابيده باشي. حدود نه و ربع تا نه و نيم ميخوابونمت با اين حال صبحها ميگي بزار توي تختم بازم بخوابم مامان جون. من هم كلي دلم برات ميسوزه. ولي عزيزم چاره چيه؟ و خوب از اينكه شبها زودتر ميخوابي من خيلي راضي تر هستم. اين طوري من بهتر ميتونم به كارهاي ديگه ام برسم. 

براي روز معلم براي مربيهات كادو برديم و روي هر كدوم از كادوها يك كارت تبريك كه ساخته دست من و شما بود چسبونديم. با هم كار دستي درست كرديم و چسبونديم روي كادوها و من تبريك روز معلم روشون نوشتم. كلي همشون از اين ايدمون تشكر كردند و خوشحال شده بودند.


براي روز مادر هم از مهد كودك برام يك كاردستي هديه آوردي كه يكي از بهترين هداياي روز مادر بود برام.


روزهايي كه با هم كاردستي درست ميكنيم بهت ميگم كه رونيا عصرونه ات رو بخور كه بعدش ميخوايم كاردستي درست كنيم. با شوق و ذوق ميگي آخ جون كاردستييييييييييييييييييييييي. اينقدر لذت ميبري كه خدا ميدونه.

عزيزم عشق مني. از شيرين زبونيهات هر چي بگم كم گفتم.

اينقدر شيرين زبوني برام ميكني كه ديگه تعدادش از دستم حسابي در رفته.

ديشب وسط شب از خواب پريدي. اومدم بغلت كردم و گفتم كه بخواب مامان جون. چشمهات رو بستي. گفتم كه رونيا خيلي دوستت دارم عاشقتم. توي خواب و بيداري با چشم بسته به من گفتي كه مامان جون من هم شما رو دوست دارم عزيزم. دخترم ممنونم به خاط راين همه لطفي كه داري به من. ممنونم به خاطر اين همه عشق و زيبايي كه به من هديه ميدي.

بابايي يك بار بهت گفتش كه ميخوام برات دوچرخه بخرم. از اون روز تا حالا من رو كشتي . هرجا دوچرخه ميبيني ميگي مامان جون بابايي ميخواد برام دوچرخه بخره. يك روز هم كه خونه مهين جون بوديم و بابايي در حال استراحت كردن بود شما رفتي كنار بابايي زانو زدي و گفتي بابايي جون لطفاً برام دوچرخه بخريد. بابايي هم من رو كشته از بس هي به من ميگه بچه رو بيار من باهاش برم براش دوچرخه بخرم ديگه. آخه مامان جون نميدوني كه چقدر عاشقته.

الان كه هوا گرمتر شده و آفتاب زياده هر وقت كه ميريم بيرون سريعاً ميگي مامان جون ببين روزه ببين آفتابه. عينك آفتابيم رو بده بزنم به چشمم آفتاب نخوره. عاشقتم خوشگل و خوشتيپ من.

چند وقتي بود كه ميومدي انگشت كوچيكه ي پات رو نشونم ميدادي وميگفتي مامان جون از اين كوچولو ها ميخواي برات بخرم. ميگفتم كه نه من دارم. ميگفتي ببينم. بعدش كه مطمئن ميشدي ميگفتي خوب از اين بزرگهاش (انگشت بزرگ پات) رو برات ميخرم. جيگرت رو برم من.

غذا خوردنت كمي بهتر شده ولي باز هم بعضي اوقات با هم دعوا داريم.

همچنان به تلويزيون علاقه اي نداري. ولي عاشق كتاب هستي. الان خيلي از كتابهات رو از حفظي و ميتوني ورق بزني و براي مامان جون بخوني. 



بعداً نوشت:

دیروز وقتی رونیا رو از مهد گرفتم دیدم که توی کیفش یک کارت دعوت تولد هستش. تولد یکی از بچه های مهد هستش که توی مهدشون برگزار میشه. رفتم برای دوستش کادو خریدم. امروز دختر خوشگلم برای اولین بار تنهایی به یک تولد دعوت شده. خیلی براش خوشحالم. امیدوارم روزی برسه که دختر گلم برای خودش خانمی شده باشه و بتونه تنهایی به تولد و مهمونی بره. صبح بهش کادوی دوستش رو دادم گفتم مامان جون وقتی رفتی مهد کودک این رو به دوستت بده و بهش بگو تولدت مبارک. کلی بچم ذوق زده شده بودم. خدایا شکرت.