سفر به شمال
این مدت که نبودم اولش که رونیا خانم مریض شدند و دوباره سرماخوردگی و بعدش هم سرفه های وحشتناک همیشگی و استفاده از اسپری و دارو و خلاصه کلی مریض داری. بعدش هم خداروشکر که دو سفر رفتیم شمال.
دو هفته ی گذشته رو هر آخر هفته رفتیم انزلی. خیلی خوش گذشت. ولی حیف که دفعه ی دوم که رفتیم همش هوا بارونی بود. شما هم همش دوست داشتی که بری لب دریا میگفتی که من رو ببر دریا آب بازی بکنم مامان جون ولی اینقدر هوا بارونی و ابری و سرد بود که نمیشد اصلاً ببرمت لب دریا. البته یک بار بابا نوید ما رو برد لب دریا ولی توی ماشین نشستم و دریا رو دیدیم. یک بار هم خودم بردمت اندازه ی 5 دقیقه فقط دریا رو دیدی ولی نتونستی شن بازی بکنی. چقدر هم دوست داشتی شن بازی بکنی.
اونجا با پارسا بازی میکردی و خداروشکر که این دفعه نسبت به دفعه ی قبل خیلی بهتر شده بودید و اصلاً با هم دعوا نکردید و فقط بازی می کردید. یک روز هم با خاله ساره بردیمتون بیرون خیلی باحال بود. یا شما یک چیزی میخواستی که مامان برات بخره یا پارسا از مامانش چیزی میخواست برای خرید. خلاصه که بالاخره پارسا با گریه برگشت خونه.
بابا نوید هم شنبه ی گذشته رفت مأموریت به سمت ارومیه و تبریز و اردبیل و .... و واسه همین که من تنها توی خونه نباشم من و شما با مهین جون انزلی موندیم و سه تایی خوش گذروندیم. روزهای خوبی بودند خداروشکر.
شما روز به روز خانم تر و فهمیده تر میشی. من هر چقدر هم خدارو به خاطر وجود عزیزت شکر کنم باز هم کمه.
هر چیز جدیدی توی تن مامان میبینی سریعاً میگه مامان جون لباست چقدر خوشگله. مامان جون مبارک باشه لباست.
صبح ها بیدار میشی از خواب و توی تخت صدا میکنی مامان جون صبح به خیر بیا من رو از تخت بیار بیرون. goodmorting مامان جون. الهی قربونت بشم من.
بعد از خوردن غذات میگی الهی شکر. دست مامان جون درد نکنه برام غذای خوشمزه درست کرده.
روزی هزار بار موبایل رو میگیری دم گوشت میگی الو، الو، الو (صدات هی میره بالا و بالاتر) الو، بابا نوید خوبی؟ چطوری بابا نوید.
دیشب تولد پویا جون پسرعمه ات بود. رفتیم خونه مامانی تولد پویا. شما خیلی خانم بودی. اصلاً مامان و بابا رو اذیت نکردی. فقط دوست داشتی شمع رو فوت بکنی که از پویا جون اجازه گرفتیم و شما هم دو بار شمع رو فوت کردی. خیلی هم خوشحالی کردی.
توی تولد پویا شما هم سه تا کادوی خوشگل گرفتی از دایی مسعود، دایی محسن و عمه ندا.
پردیس جون از کیش برات یک سوغاتی خیلی خوشگل آورده. و باهاش کلی بازی میکنی.
خلاصه اینکه مثل همیشه خانمی. مثل همیشه کلی دوستت دارم.
به قول خودت عاشقتم، دوست دارم خدا گواهه. بوس بوس.
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.