رونیا و مهدکودک
شما بعد از تعطیلات عید نوروز رفتی مهدکودک. اوایلش من همراهیت میکردم و همیشه پشت در اتاق مینشستم. ولی کم کم زمانهای مهد موندنت بیشتر شد و من هم دیگه تنهات میزاشتم. روزهایی بود که برای اینکه بری داخل با گریه از بغل من جدا میشدی که برای من خیلی سخت بود. وقتی برمیگشتم سر کار همش توی استرس بودم که آیا باز هم داری گریه میکنی؟ آیا باز هم بی قراری میکنی؟ مربیهات میگفتند که اگر احیاناً گریه بکنی حتماً با من تماس میگیرن. گرچه من هم در روز دو سه باری زنگ میزدم (هنوز هم این کار رو میکنم) و حالت رو میپرسیدم.
غذا خوردنت رو نگم که بهتره که حتی اونها هم باهات مشکل داشتند و دارند هنوز هم ولی خوب خیلی کمتر شده. یعنی دیگه خانم تر شدی و بهتر غذا میخوری. باقیمانده ی غذاهات رو هم برای من میفرستند که بدونم شما کوچولوی مامان چقدر از غذات رو خوردی.
روزهای اول که رفتی مهد چندین بار متوجه شدم که روی بدنت جای زخم هستش. مثلاً روی دستت یا بازوهات. تذکر میدادم و میگفتند که با یکی از بچه ها دعواش شده و اونها هم رونیا رو مثلاً گاز گرفتند یا چنگ زدند و ... . تا بیان شما رو از هم جدا بکنند شما دختر خوشگل مامان مجروح میشدی. میگفتند که رونیا خیلی گوشه گیره. همش چسبیده به مربیش. اگه مربیش به یکی از بچه های دیگه توجه بکنه رونیا بغض میکنه. یا مثلاً اگر داشتی با یک اسباب بازی ای بازی میکردی و یکی از بچه ها می اومد اون رو ازت میگرفت شما سعی نمیکردی که به بازیت ادامه بدی و با اون بچه شریک بشی توی بازی یا شما اون اسباب بازیت رو ازش بگیری. میگفتند که گوشه میگیری و از دور نگاهش میکنی و جسارت این رو نداشتی که اسباب بازی رو ازش بگیری.
تا اینکه یک روز رفته بودم دفتر مهد و از مانیتور داشتم فیلمت رو میدیدم . دیدم که یکی از بچه ها اومد که آبمیوه یی که دستت هست رو بگیره ازت و تو خیلی جسورانه اون رو عقب زدی و نزاشتی که آبمیوه ات رو ازت بگیره.
مدیر مهد بهم گفتش که رونیا خیلی خیلی بهتر شده. دیگه یاد گرفته از خودش دفاع بکنه و از حق خودش نگذره اصلاً. این برام خیلی شیرین بود. چون دوست ندارم بزرگ که شدی نتونی دفاع کنی از خودت و وابسته باشی. دوست دارم که جسورانه بتونی حق خودت رو بگیری. این یکی از مزایای مهد رفتنته خوشگل مامان.
توی مهد متأسفانه یکی دو تا حرف زشت یاد گرفتی که یکی دو بار استفاده شون کردی و وقتی من بهت گفتم این حرفها زشته و نباید بزنیم و با تکنیکی که مربیت بهم یاد داد مترادفش رو ساختم و ذهنت رو مشغول کلمه ی دیگه ای کردم دیگه به کار نبردیش. خداروشکر حل شد این مشکل.
توی مهد خیلی خیلی زیاد شعر یاد گرفتی. خیلی زیاد. هر روز برای مامان یک شعر جدید میخونی. بعضی از شعرها رو هم که کامل یاد نگرفتی نصفه و نیمه برای مامان میخونیشون.
تعاملت با بچه ها خیلی خیلی بهتر شده. دیگه میدونی که چه طوری باید با بچه ها بازی کنی و توی بازی ها شریک بشی.
توی مهدکودک کلاس سفالگری (خلاقیت) دارید. هر وقت که بازی میکنی میای برای مامان توضیح میدی. مامان جون امروز قل قلی درست کردم، مامان جون امروز گردنبند درست کردم، مامان جون امروز النگو درست کردم و .... .
کلاس موسیقی هم هستش که شما الان دو ، ر، می، فا، سل، لا ، سی رو یاد گرفتی و ادای بلز زدن رو در میاری برای مامان. هنوز بهم نگفتند که برات بلز بخرم برای سن شما هنوز زوده ولی فکر کنم یک سال دیگه به جمع کسایی که بلز میزنن بپیوندی عزیزیکم.
کلاس زبان هم هستش. یک روز بهت گفتم how are you ? گفتی مگه شما خاله زیبا هستی که به من میگی how are you . متوجه شدم که مربی انگلیسیتون خاله زیباست اسمش. گفتم خوب جوابش چی میشه قند عسلم. گفتی thank you مامان جون.
تاپ و سرسره و استخر توپ و ... هم که اونجا بازی میکنی و من از این بابت واقعاً خوشحالم. خیلی زیاد. اگه من فرصت نکنم که شما رو ببرم پارک یا باهات بازی کنم میدونم که توی مهد از این نظر کاملاً ارضاء شدی.
اگه سه چهار روز نبرمت مهد کودک توی خونه بهونه گیر میشی. همش میگی فردا من رو میبری مهدکودک؟ من دلم میخواد برم پیش دوستهام باهاشون بازی کنم.
کلاس یوگا هم دارید . یکی دو تا تمرین یاد گرفتی که توی خونه با من انجامش میدی. من اصلاً نمیدونم که اونجا چه اتفاقهایی برات می افته شما خودت میای اون حرکت رو انجام میدی و من متوجه میشم که ای دل غافل دخترک این کلاس رو هم داره.
برای دستشویی رفتن از همون اول مشکلی نداشتی خداروشکر فقط روزهای اول چون هنوز خجالت میکشیدی و کاملاً با مهد هماهنگ نبودی دو سه باری خودت رو خیس کردی. همین و بس. ولی الان میگن که موقع دستشویی کردنت که میشه میری به خاله شمسی میگی خاله شمسی من شما رو خیلی زیاد دوست دارم بعد از ده دقیقه میگی که خاله من رو ببر دستشویی. شسطون بلای مامان که میدونی چطوری دلش رو بدست بیاری.
برای نهار خوردنت قبلاًها سفره می انداختند توی کلاستون و اونجا بهتون غذا میدادند که بهتر غذا بخورید از بس که بد غذایی میکردی. ولی جدیداً دیگه میبرنت توی آشپزخونه و پشت میز و خودت غذا رو میخوری. اگه هم نخوری اصراری ندارند و دوباره نیم ساعت دیگه گرمش میکنند و دوباره بهت میدن. دعای قبل از شروع غذا رو هم یاد گرفتی و میخونی.
مثل اینکه هر روز بساط نقاشی کشیدن توی مهدکودک دارید. یک روز با مداد شمعی یک روز با آبرنگ یک روز با مدادرنگی و .... . تازه اینکه یک بار نقاشیت رو برام آوردی خونه. من هم یادگاری نگهش داشتم.
شما یک روز در میون میری مهدکودک و به این خاطر بعضی از کلاسها رو هم نمیری. مثلاً کلاس نقاشی رو از دست میدی ولی به نظرم عیبی نداره شما که همین طوری نقاشی میکشی حالا نباید حتماً یک کلاس خاصی باشه که یا اینکه کلاس ژیمناستیک رو هم فکر کنم که نمیری.
به هر حال اینکه مهدکودک برامون هم خوبی داشته هم بدی.
بدیش این بوده که شما یک کوچولو شیطون تر شدی. ولی باز هم نسبت به خیلی از بچه هایی که اطرافم میبینم آروم تر و خانم تر هستی. یا اینکه یکی دو تا کلمه ی زشت یاد گرفته بود که خوب اون هم دیگه از دهنت افتاد خداروشکر.
یک کمی جسور شدی که این جزو خوبی هاشه. من جسارتت رو میپسندم البته نباید خیلی زیاد باشه که دیگه به پررویی تبدیل بشه. ولی میگم که شما خانمی.
و در کل اینکه از روزی که رفتی مهد برنامه ی زندگیم خیلی روتین شده و روی روال خاص افتاده. قبلاًها همش باید در استرس میبودم که آیا مهین جون میتونه بیاد شما رو نگه داره و اون بنده خدارو هم اسیر میکردم با خودم از تهران میکشوندمش کرج که بیاد شما رو نگه داره . یا اینکه باید مامانی اعظمت نگهت میداشت. که اون هم دیگه سنی ازش گذشته.
ولی این طوری که میری مهد دیگه کسی با من درگیر نمیشه و من هم نباید همش استرس داشته باشم. به هر حال اینکه من این طوری راضی تر هستم.
مهمتر از همه اینکه شما اونجا کلی دوست همسن و سال خودت داری و باهاشون بازی میکنی وقتی توی خونه بودی با کسی همبازی نبودی که.



مثل همیشه کلی عاشقتم.
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.