آش دندونی+ باز هم سرما خوردگی

از همون شب که برات آش پختیم بینیت کیپ شد و سرفه و عطسه. باز هم سرماخوردگی. (با اینکه واکسن آنفولانزا هم زده بودی) فرداش آبریزش بینیت خیلی بیشتر شد. دیگه مامان جان راستش خودم سرخود بهت دارو دادم و برات از اسپری هایی که همیشه استفاده میکردم باز هم استفاده کردم. مدام ازت مراقبت میکردم. لباس گرم، غذاهای مقوی و کلی هم آبمیوه توی این مدت بهت دادم. ولی هیچ اثری نداشت. تا اینکه دیروز با مهین جون برات از یک دکتر فوق تخصص آسم و آلرژی وقت گرفتیم و بردیمت اونجا. دکتر بعد از معاینه گفت که احتمال وجود آسم کودکان در شما هست. من هم بسیار بسیار ناراحت شدم. البته حالا قراره یک ماهه دیگه باز بریم پیش آقای دکتر تا تشخیص بده. باز هم اسپری استفاده میکنم و داروهای جدید و بیشتری باید بخوری. خیلی نگرانتم دختر نازنینم. رونیا جون زوده زود خوب شو و مامان و بابا رو از نگرانی در بیار عزیزم.

و از کارهای این مدتت بگم. اینقدر ناز و جیگر شدی که دلم میخواد تمام روز رو بغلت کنم و بچلونمت. شما با تکیه به وسایل خونه و راه رفتن کل خونه رو فتح کردی. همچنان همه چیز رو میچپونی توی دهنت و با حرص به لثه هات میکشیشون.
بخاری و شومینه رو نشونمون میدی و میگی گیغ (یغنی جیز).
وقتی بهت میگیم رونیا پاهات کو؟ محکم با دستت میزنی روی پاهات و میخندی. قربونت خنده هات بشم مامان جان.
وقتی بابا نوید از در میاد تو با چنان سرعتی چهار دست و پا میری طرفش که اون هم از این همه احساسات شما ذوق میکنه و سریع بغلت میکنه و کلی هم ماچ بارونت میکنه.
بازی کلاغ پر رو نصفه و نیمه یاد گرفتی. میگیم کلاغ، شما هم سریع دستت رو میزاری روی زمین ولی دیگه بلند نمیکنی.
هر چی که میخوای رو با انگشت اشارت نشون میدی و بهش اشاره میکنی.
کنترل تلویزیون رو میگیری به سمت تلویزیون و دکمه هاش رو فشار میدی و منتظری که کانال عوض بشه و یا تلویزیون روشن بشه.
وقتی بهت میگم به چیزی دست نزنی میمونی من رو نگاه میکنی و تا دیدی که برگشتم یک سمت دیگه شروع میکنی به دست زدن. (قربونت برم شیطون بلا).
همچنان صبحها ساعت ۶ بیدار میشی و شروع میکنی به اذیت کردن.
میای توی آشپزخونه و کشوها و کابینت ها رو باز میکنی و همه چیز رو به هم میریزی.



رونیای گلم کمتر از یک ماه به تولدت مونده. البته به خاطر محرم تولدت رو زودتر میگیرم. این روزها توی فکر یک تولد خوب و قشنگ برات هستم عزیز دلم.






من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.