روزانه ها
روز مادر با تأخير به همه ي دوستهاي خوشگلم مبارك باشه. انشالله كه سايتون 120 سال روي سر فرشته هاي نازتون باشه.
دختر خوشگل و قشنگ مامان ببخشيد كه دير به دير به اينجا سر ميزنم.
ماماني يك مدته كه باز هم سرم بي نهايت شلوغ شده (البته خداروشكر) و از طرفي مهد رفتن شما باعث شده كه زندگيمون يك كمي برنامه به خودش بگيره و ديگه وقت نميكنم كه به خيلي از كارهاي غير معمولم برسم.
دخترم از تاريخ 14 فروردين امسال رفتي مهد. خداروشكر عادت كردي بهش. سه روز در هفته تا ساعت 5 ميموني و سه روز ديگه رو فقط دو ساعت ميري مهد. تا زماني كه اونقدر به مهد عادت كني كه بتونيم فقط سه روز در هفته ببريمت مهد. عزيزم دوست دارم كه زودتر اين اتفاق بيفته. آخه اگه چند روز نري مهد بعدش يك كمي بدقلق ميشي براي مهد رفتن.
خداروشكر كه از مهدت راضي هستم و همين طور از مربيهات. چند روز پيش توي خونه داشتي براي خودت شعر ميخوندي دينگ دينگ دنگ دنگ ساهت (ساعت) هي ميزنه زنگ و ..... . از اونجايي كه شعرهاي كتابهات رو من هم مثل شما حفظ شدم متوجه شدم كه مال كتابهات نيست. گفتم مامان جون اين شعر رو كي براي شما خونده. گفتي مامان جون كلاس عمو هربد ديگه. متوجه شدم كه از مهدكودكت ياد گرفتي.
مهدكودك رفتنت باعث شده كه شبها زودتر ميخوابي. سعي ميكنم حداكثر تا قبل از ده خوابيده باشي. حدود نه و ربع تا نه و نيم ميخوابونمت با اين حال صبحها ميگي بزار توي تختم بازم بخوابم مامان جون. من هم كلي دلم برات ميسوزه. ولي عزيزم چاره چيه؟ و خوب از اينكه شبها زودتر ميخوابي من خيلي راضي تر هستم. اين طوري من بهتر ميتونم به كارهاي ديگه ام برسم.
براي روز معلم براي مربيهات كادو برديم و روي هر كدوم از كادوها يك كارت تبريك كه ساخته دست من و شما بود چسبونديم. با هم كار دستي درست كرديم و چسبونديم روي كادوها و من تبريك روز معلم روشون نوشتم. كلي همشون از اين ايدمون تشكر كردند و خوشحال شده بودند.
براي روز مادر هم از مهد كودك برام يك كاردستي هديه آوردي كه يكي از بهترين هداياي روز مادر بود برام.
روزهايي كه با هم كاردستي درست ميكنيم بهت ميگم كه رونيا عصرونه ات رو بخور كه بعدش ميخوايم كاردستي درست كنيم. با شوق و ذوق ميگي آخ جون كاردستييييييييييييييييييييييي. اينقدر لذت ميبري كه خدا ميدونه.
عزيزم عشق مني. از شيرين زبونيهات هر چي بگم كم گفتم.
اينقدر شيرين زبوني برام ميكني كه ديگه تعدادش از دستم حسابي در رفته.
ديشب وسط شب از خواب پريدي. اومدم بغلت كردم و گفتم كه بخواب مامان جون. چشمهات رو بستي. گفتم كه رونيا خيلي دوستت دارم عاشقتم. توي خواب و بيداري با چشم بسته به من گفتي كه مامان جون من هم شما رو دوست دارم عزيزم. دخترم ممنونم به خاط راين همه لطفي كه داري به من. ممنونم به خاطر اين همه عشق و زيبايي كه به من هديه ميدي.
بابايي يك بار بهت گفتش كه ميخوام برات دوچرخه بخرم. از اون روز تا حالا من رو كشتي . هرجا دوچرخه ميبيني ميگي مامان جون بابايي ميخواد برام دوچرخه بخره. يك روز هم كه خونه مهين جون بوديم و بابايي در حال استراحت كردن بود شما رفتي كنار بابايي زانو زدي و گفتي بابايي جون لطفاً برام دوچرخه بخريد. بابايي هم من رو كشته از بس هي به من ميگه بچه رو بيار من باهاش برم براش دوچرخه بخرم ديگه. آخه مامان جون نميدوني كه چقدر عاشقته.
الان كه هوا گرمتر شده و آفتاب زياده هر وقت كه ميريم بيرون سريعاً ميگي مامان جون ببين روزه ببين آفتابه. عينك آفتابيم رو بده بزنم به چشمم آفتاب نخوره. عاشقتم خوشگل و خوشتيپ من.
چند وقتي بود كه ميومدي انگشت كوچيكه ي پات رو نشونم ميدادي وميگفتي مامان جون از اين كوچولو ها ميخواي برات بخرم. ميگفتم كه نه من دارم. ميگفتي ببينم. بعدش كه مطمئن ميشدي ميگفتي خوب از اين بزرگهاش (انگشت بزرگ پات) رو برات ميخرم. جيگرت رو برم من.
غذا خوردنت كمي بهتر شده ولي باز هم بعضي اوقات با هم دعوا داريم.
همچنان به تلويزيون علاقه اي نداري. ولي عاشق كتاب هستي. الان خيلي از كتابهات رو از حفظي و ميتوني ورق بزني و براي مامان جون بخوني.

بعداً نوشت:
دیروز وقتی رونیا رو از مهد گرفتم دیدم که توی کیفش یک کارت دعوت تولد هستش. تولد یکی از بچه های مهد هستش که توی مهدشون برگزار میشه. رفتم برای دوستش کادو خریدم. امروز دختر خوشگلم برای اولین بار تنهایی به یک تولد دعوت شده. خیلی براش خوشحالم. امیدوارم روزی برسه که دختر گلم برای خودش خانمی شده باشه و بتونه تنهایی به تولد و مهمونی بره. صبح بهش کادوی دوستش رو دادم گفتم مامان جون وقتی رفتی مهد کودک این رو به دوستت بده و بهش بگو تولدت مبارک. کلی بچم ذوق زده شده بودم. خدایا شکرت.
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.