زیبایی زندگی این روزهای من
وقتی خسته از سر کار برمیگردم و توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام هستم دختر خوشگل میاد توی آشپزخونه پاهام رو بغل میکنه و بوس میکنه. میگم مامان جون چی کار داری میکنی؟ میگه مامان جون دارم بوست میکنم. دوستت دارم. (این یعنی عشق)
وقتی که دختر خوشگل وسط کارهای روزمره ی خونه که مشغولش هستم میاد صدام میکنه مامان جون مامان جون؟ میگم جون دلم. میگه مامان جون دوستت دارم. چلونده میشه و کلی غرق بوس . میگم چقدر دوستم داری؟ میگه ده تا. یک کمی بیشتر فکر میکنه و میگه نه مامان جون بیست تا دوست دارم. (الهی قربون اون دلت بشم من، من که یک عالمه دوستت دارم)
وقتی که دخترک میگه مامان جون میخوام برم برات گل بخرم. میره دم در می ایسته و به قول خودش با آقای فروشکنده صحبت میکنه. بازی خیالی. میگه آقای فروشکنده گل میخوام. دستهاش رو غنچه میکنه و میاره به من میگه بفرمایید این گله. من هم همون طور خیالی ازش میگیرم میگم مرسی چقدر خوشگله. دست شما درد نکنه عزیزم. میگه قرمزه ها. (این یعنی عشق)
وقتی که غذاش رو میخوره و میگه دست شما درد نکنه. بعدش میگه مامان جون مرسی که برام کوکو سبزی خوشمزه پختی. دوستش داشتم. (این یعنی عشق)
وقتی که بغلش میکنم و بهش میگم که رونیا جون میگه بله.؟ میگم که خیلی دوستت دارم. عاشقتم عزیزم. اون هم در جوابم میگه من هم عاشقتم دوستت دارم . (این یعنی عشق)
زندگی این روزهای من خلاصه در این همه عشق مادر و دختری هستش.
روزهای خوبی هستند.
خدایا شکرت به خاطر وجود این فرشته ی مهربون
اولین مراسم بلال خورون

رونیا در تولد

باز هم رونیا در تولد

من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.