دختر قشنگم این روزهایی که برات ننوشتم خیلی اتفاقات مختلفی افتاد. از مریض شدن شما و اسهال و استفراغت گرفته تا مریض شدن خودم و بابا نوید، اسباب کشی مهین جون، دوباره سرماخوردگی شما، رفتن به پیک نیک جاده چالوس همراه دوستهای بابا نوید و تولد پرهام کوچولو و تولد امیررضا و یک عالمه اتفاقات خوب و قشنگ و بد .

دخترم واقعاً نمیدونم چه کار بکنم که کمتر مریض بشی. خداروشکر از وقتی که رفتی مهد از اونجا هیچ مریضی ای نگرفتی. هر وقت که مریض شدی به خاطر این بود که باد بهت خورد و سرما خوردی. البته به جز ویروس اسهال و استفراغ که فکر میکنم همه جا شایع باشه. تا میخوای یک کمی جون بگیری مریض میشی و هر چی اضافه کردی دوباره کم میشه از بدنت. الان ده کیلو و نیم هستی و من خیلی ناراحتم.

دقیقاً همین الان هم با هم دعوامون شد. سر اینکه شما دیشب شام نخوردی، صبحانه امروز نخوردی و ناهار هم نخوردی. من الان خیلی ناراحتم. واقعاً برام سخته که ببینم هیچی نمیخوری و مریض هستی و من هم به هیچ ترفندی نمیتونم بهت غذا بدم. خلاصه اینکه هنوز مشکل غذا خوردنت پابرجاست.

عنوان مطلب امروز رو گذاشتم افتخار آفرینی. برای اینکه تو برامون افتخار آفریدی. 30 خرداد جشن فارغ التحصیلی مهد کودکتون بود. از قبلش بهم گفته بودند که از کلاس شما چند تا کوچولو رو برده بودند برای تمرین شعر که روز جشن برن روی سن و شعر بخونند که یکی از اون کوچولوها شما بودی. گفتند که ممکنه چون تجربه اولت هستش و چون با ما وارد سالن میشی قبول نکنی که روی سن بری و از ما جدا نشی حتی این طوری هم پیش بینی کرده بودند ولی با این حال باهات تمرین کرده بودند و شما رو توی گروه شعر پذیرفته بودند به امید اینکه خانم باشی و بری روی سن. من که واقعاً دوست داشتم که باهاشون همکاری بکنی و ما رو خوشحال کنی. روز جشن من و شما با هم وارد سالن شدیم. بابا نوید کار داشت و کمی دیرتر بهمون ملحق شد. نیم ساعتی از شروع مراسم گذشت که یکی از خاله های مهدکودکت اومد و گفتش که رونیا جون بیا با هم بریم میخوایم شعر بخونیم. شما گفتی که نه من میخوام پیش مامان جونم باشم. من هم با ترفند و کلک فرستادمت که بری مثلاً خاله الهه (مربی خودت) رو ببینی. و شما هم رفتی. پرده رفت کنار. دختر خوشگل و عزیزم بین بچه های دیگه که همه ازش بزرگتر بودند و شما کوچکترین عضو گروه بودی نشسته بود و داشت شعر ای ایران ای مرز پرگوهر رو میخوند. البته خیلی توی این شعر همکاری نمیکردی. گاهی میخوندی و گاهی بقیه بچه ها رو نگاه میکردی. مامان و باباها توی سالن دست میزدند شما هم جوگیر میشدی و دست میزدی. بای بای میکردی. ولی باز همین قدر هم خیلی برام جالب بود.

بعد از این شعر دوباره پرده بسته شد و برنامه های دیگه ای اجرا شد و وقتی دوباره پرده باز شد شما رو دیدم که مثل خانم ها نشستی با بقیه بچه ها و شعر مامان جون مهربون، خوش اومدی جشنمون و بعدش شعر حسنی بی دندون شده، زار و پریشون شده رو میخوندید. توی این دو تا شعر کاملاً همکاری کردی و با بچه های دیگه خوندی.

وقتی شما رو روی سن دیدم واقعاً احساسم وصف نشدنی بود. اینقدر خوشحال شده بودم که نزدیک بود اشکهام سرازیر بشه. عزیز دلم انشالله که روزی برسه که جشن فارغ التحصیلی دکترات رو بگیریم و با هم خوشحال باشیم.

این روزها بازی هات خیلی متفاوت تر شده.

زمانهایی که من مشغول کارهای خودم هستم و باهات بازی نمیکنم همش با عروسکهات مشغولی. باهاشون مدام در حال صحبت کردن هستی. با هم میرید بیرون (توی بازی هات)، با هم شام و نهار میخورید و هزار و یک کار دیگه ی روزمره رو با عروسکهات انجام میدی. و خیلی هم از جانبشون با من صحبت میکن. مامامان جون کیمیا این رو میگه، مامان جون هانا اون رو میگه و ..... .

از زبون هم خداروشکر که کم نمیاری. از بس که بلبل زبون و شیرین زبون هستی برای من.

چند وقت پیش توی پارکینگ دست مامان جون رو ول کردی و خوردی زمین . یکی از زانوهات کمی پوستش رفت و زخمی شد. وای اگه بدونی چه به روزمون آوردی. تا خونه گریه کردی. بعدش که اومدیم توی خونه دیدم که زانوهات کثیف شدند بردمت حمام. کلی گریه کردی باز هم. مامان جون پام رو نشوری. پام اوخ شده. مامان جون پام خوب میشه؟ مامان جون باید بهش چخم زخم (چسب زخم) بزنی. همه ی اینها با گریه بود عزیزم. هم دلم برات میسوخت و هم از این همه کولی بازی خنده ام میگرفت. بالاخره از حمام آمدیم بیرون و برات چسب زخم زدم. نمیزاشتی به چسبت دست بخوره. میخواستم پات رو ماساژ بدم میرسیدم به زانوت دستم رو پس میزدی که مامان جون آخه پام اوخ شده به چسبم دست نزنی ها. تا چند ساعت که میلنگیدی میخواستی راه بری. حالا خوبه که اتفاق خاصی هم نیفتاده بود فقط کمی پوست پات رفته بود. شب موقع خواب هم گفتی که مامان جون روی اون پام پتو ننداز. آخه اوخ شده دردم میگیره. دیگه من و بابا نوید مونده بودیم که باهات چی کار بکنیم. موقع بلند شدن به هیچ عنوان زانوت رو روی زمین نمیزاشتی. خلاصه اینکه کلی برنامه داشتیم باهات و با بدبختی هم چسب زخم رو از روی پات کندم.

امروز میگی که شما من رو بوس کنی من رژ لبی میشم. بهت گفتم که رونیا جون من که رژ لب نزدم. آخه رژ لب ندارم میشه لطفاً برام رژ لب بخری.؟ گفتی که چرا میگی ندارم. توی کشوت یک عالمه رژ لب داری. گفتم که خوب میشه یک دونه خوشرنگش رو دوباره برام بخری. صدات رو نازک کردی و گفتی: بله عزیز دلم حتماً برات میخرم. الهی قربون حرف زدنت بشم.

چند روز پیش زنگ زدم به بابا نوید بهش میگم که زنگ زدم بهت گوشی رو برنداشتی و کلی صحبت دیگه. وقتی که قطع کردم میگی که مامان جون بابا نوید چرا گوشی رو برنداشت. گفتم که نمیدونم برنداشت دیگه. میگی آخه شما به من بگو چرا؟ شما چراش رو به من بگو تا من بدونم. اگه به من بگی من یک دونه بادکنک و یک استیکر هم بهت جایزه میدم مامان جون. آفرین زود باش بگو. (قربونت برم من)

با اینکه خودت غذا نمیخوری ولی به من و بابا نوید میگی که اگه غذاتون رو تموم کنید براتون دست میزنم. یکی نیست به شما بگه که خودت اول غذات رو تموم بکن بعدش همچین چیزی بگو.

عزیزم روزها میگذره و شما بزرگتر و بزرگتر میشی. دختر قشنگم من همچنان عاشقت هستم و خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.