اين روزها
دخترك عزيزم جديداً اينقدر سوال پيچم ميكني كه كلافه ميشم. فكر ميكنم كه اين مسئله خاصه سنت باشه ولي خيلي زياد ميپرسي. بي نهايت. هر چيزي كه ميگم هزار تا چرا ميپرسي؟ چرا اين طوري شد؟ چرا اون طوري؟ چرا اين طوري نشد؟ اينقدر چرا چرا چرا چرا ميكني كه آخر سر كلافه ميشم. گاهي اوقات كم ميارم و ميگم كه مامان جون من هم نميدونم بسه ديگه تروخدا.
شبها اكثراً ساعت نه و نيم نهايتاً ده شب ميخوابي. صبح ها هم سحرخيز هستي. يك روز در ميون ميريم مهد و من سعي ميكنم كه شبها زودتر بخوابونمت كه صبحها زود بيدار بشي و خواب آلو نباشي. ولي جمعه ها هم طبق روال هميشگي زود بيدار ميشي و نميزاري مامان جون استراحت بكنه. بيدار ميشي توي تختت ميشيني هي صدا ميكني، مامان جون، مامان جون، كجايي مامان جون، بيا من رو از تخت بيار بيرون. من هم مجبور ميشم كه از خواب بيدار بشم.
يك مدتيه كه بدون هيچ پيش زمينه اي يكهويي كشاله ي رون پاي راستت رو ميگيري ميگي آخ آخ آخ پام. پام درد ميكنه مامان جون. و ميزني زير گريه. بعضي ها ميگن كه براي قد كشيدنه كه اين طوري ميشي.
توي برنامه ي بفرماييد شام ديدي كه خانمه داشت آش شله قلمكار ميپخت. از اون روز تا حالا هي مياي به من ميگي مامان جون دارم آش قلمي ميپزم.
چند روزي ميشه كه استخرت رو باد كردم و گذاشتم توي حمام. توش رو پر از آب ميكنم و كمي اسباب بازي ميزارم توش و شما حداقل يك ساعتي باهاش سرگرم هستي. خيلي دوست داريش.
زماني كه بابا از سر كار برميگرده اگه بيدار باشي و هوز نخوابيده باشه خودت در رو بايد باز كني. اگه احياناً من يادم رفته باشه و براي بابا در رو باز كنم ميگي نه من من من . گفتم من باز ميكنم. بابا رو مجبور ميكني بره بيرون و دوباره شما براش در رو باز كني.
يك دكوري روي ميز تلويزيون گذاشته بودم كه شيشه اي بود. هي برش ميداشتي و باهاش بازي ميكردم. من هم همش بهت توضيح ميدادم كه خطرناكه ممكنه بشكنه . ولي كو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يك روز كه مشغول كار بودم شما اون رو برداشته بودي و باهاش بازي ميكردي كه ناگهان شكونديش (من هم متوجه شكوندنش نشده بودم شما هم اصلاً به روي خودت و من نياوردي كلك). اومدي توي آشپزخونه گفتي آب ميخوام. بهت آب دادم داشتي آب ميخوردي گفتي مامان جون ببين منه منه كله گندم (انگشت شصتت) چرا قرمز شده . قرمز رنگ دمپايي شما (تشبيه رو دقت كنيد لطفاً). گفتم اي واي شما كه دستت رو بريدي با چي بريدي؟ كاشف به عمل اومد كه جناب عالي دكوري رو شكوندي و دستت رو بريدي. دوباره تا شب بساط كولي بازي داشتيم. كه واي دستم اوف شده. حالا خوب ميشه؟ چي كارش بكنم؟ چخم زخم بزن. دستمال كاغذي رو مثل باند پيچيدم دور دستت گفتم اين رو نگه دار روي زخم خوب ميشه . ميدونستم كه اگه چسب زخم بزنم براي كندنش مكافاتي بايد بكشم چون اجازه نميدي ديگه چسب رو از روي دستت بكنم ميترسي كه دستت يك چيزي بشه ديگه. تا موقع خوابت اون دستمال كاغذي رو ول نميكردي. همين طوري روي انگشتت نگهش داشته بودي. انگشتت رو هم بالا ميگرفتي به چيزي نخوره. خداوكيلي كه خيلي كولي بازي در مياري قربونت برم. ولي اين كولي بازيت رو خيلي دوست دارم.
هفته ي پيش تولد من بود. كيك خريده بوديم . شما من رو كشتي. همش ميومدي به من ميگفتي كه مامان جون تولد منه ها. من بايد شمع فوت بكنم. آخرسر هم نوبت به ما بعد از شما رسيد. اولش شما شمع رو فوت كردي بعدش نوبت مامان جون شد. عاشق تولد هستي خوشگلم.
همچنان عاشق استيكر هستي. هفته ي پيش با هم رفتيم تهران خونه مهين جون. توي مترو خانم هاي دستفروش استيكر آوردند. من هم برات خريدم. اينقدر ذوق زده شده بودي كه خدا ميدونه.
چند وقت پيش به ياد كلاه قرمزي برات آهنگ آقاي راننده (آقاي راننده، بدو بزن تو دنده، ميخوام برم به تهرون، برم به تلويزيون) رو خوندم. شما هم دست و پا شكسته همون دفعه ي اول حفظش كردي. يك روز كه توي ماشين بوديم يكهويي شروع كردي به راننده ماشين گفتي آقاي راننده برو تو دنده، ميخوام برم به تهرون، شهر بزرگ ايرون ههههههههههههههههه واي آقاي راننده داشت از خنده غش ميكرد. خودت مدل شعر رو تغيير داده بودي.
يكي از دوستهام توي وبلاگ دخترش در مورد بدغذايي هاي دخترك نازش نوشته بود. ديدم چه ايده ي خوبي هستش. من هم ميتونم بنويسم هم به اين خاطر كه اون بنده ي خدا دلگرم بشه كه خودش در اين زمينه تنها نيست و هم اينكه رونيا بعدها كه بزرگتر شد و اين وبلاگ رو ميخونه ببينه كه من چه عذابهايي ميكشم براي غذا خوردنش.
از حق نگذريم ديگه مثل قبل بهش گير نميدم براي خوردن غذا. ولي باز هم بيشتر از حد معمول حرص ميخورم كه چرا غذا نميخوره.
چند وقت پيش بردمش دكتر، دكترش ميگه كه اين بچه چرا وزن نميگيره اصلاً؟؟؟؟ گفتم ولله ديگه من هر كاري بگيد كردم درست نميشه ديگه.
رونيا الان ده كيلو و نيم هستش. شايد هم گاهي اوقات صد يا دويست گرم اضافه بكنه ولي باز كم ميشه. انواع و اقسام شربت هاي ويتامين رو هم به خوردش دادم. از سانستول كه خيلي معموليه گرفته تا بكواكتين كه ديگه به خاطر ت ح ر ي م ها وارد هم نميشه و به سختي گيرش آوردم. ولي باز موثر نبوده كه نبوده.
صبح كه بيدار ميشي بعد از چرخ زدن توي اتاقها بهت ميگم كه قند عسل بيا صبحانه بخوريم. نههههههه نميخورم. پس چي ميخواي . امممممممممممممم اممممممممم (مثلاً داره فكر ميكنه). به من هويج بده.!! من متعجب!!! اين وقت صبح هويج؟؟؟؟؟
دختركم به سبزيجات خيلي علاقه داره ولي چقدر عزيزم؟ اونقدري كه صبحانه به جاي نون و پنير و كره و مربا هويج بخوري؟
گاهي اوقات هم پيش مياد كه مثل خانم ها مياي ميشيني كه مثلاً صبحانه بخوري نهايت 5-6 لقمه. لقمه كه ميگم يعني لقمه اندازه ي دهن گنجشك ها. ولي من به همون دلم رو خوش ميكنم و ميگم خداروشكر.
يك مدتي بود كه اصلاً شير نميخوردي ولي حالا خداروشكر بعد از صبحانه ات بهت شير ميدم و ميخورم.
دنت رو هم دوست داري ولي بيشتر طعم توت فرنگيش رو ميپسندي اون رو هم ميخوري خداروشكر.
موقع نهار كه ميشه. مامان جون نهار چي پختي؟ مرغ داريم عزيزم. من مرغ نميخورم. چرا نميخوري؟ نميخورم براي اينكه مرغ بده. گريههههههههههههههه. من فقط پلوي خالي ميخورم. هميشه پلوي خالي خوردن رو به پلو همراه با خورش ترجيح ميدي. به سختي مرغ ها رو ريش ريش ميكنم و لاي برنجت قاطي ميكنم. ميارم برات ميبيني كه پلوي خالي نيست يك كوچولو مرغ داره توش. نهههههههههههه نميخورم . شروع ميكني به گريه. من هم كلافه ميشم و مستعصل. بالاخره شكمت رو با دوغ و ماست و ته ديگ خالي بدون هيچ آب خورشتي سير ميكني. اين هم از نهار.
ته ديگ كه باشه ديگه حاضر نيستي هيچ چيزي بخوري.
البته اين برنامه ي غذا نخوردن فقط براي مرغ نيست ها، گوشت باشه همين وضعيت رو داريم، ماهيچه باشه همين طور، انواع كباب رو لب نميزني، حبوبات رو كه به همشون ميگي لوبيا نميخوري يا وقتي ميخوري با غر غر كردنهاي من حاضري كه بخوري، وقتي ماكاروني برات ميپزم قارچ كه عمراً لب بزني، گوشت هاي توي ماكاروني كه چرخ شده و ريز ريز هم هستند رو اگه ببيني ميگي برشون دار من گوشت نميخورم و هزار و يك مدل غذاي ديگه رو كه نميخوري.
نهار كه تموم ميشه كمي بعدش ميري براي لالا كردن.
از خواب بيدار ميشي يا بستني بهت ميدم، يا كمي جوب شور، يا ميوه. خداروشكر كه ميوه ي تابستوني رو خيلي خوب ميخوري ولي واي به حال زمستونمون كه حاضر نيستي به ميوه هاي زمستوني لب بزني.
براي خوردن شام هم بساط نهار رو داريم. واي واي واي چه عذابي ميدي به مامان جون.
ولي باز هم خداروشكر ميكنم .
چون به ماهي و ميگو علاقه مند هستي.
كتلت ميخوري ولي اون هم فقط كتلت هايي كه مامان جون ميپزه اگه جايي بريم كتلت داشته باشن و طعم كتلت هاشون با كتلت هايي كه من ميپزم يك كوچولو هم فرق بكنه امكان نداره لب بزني.
كوكو سبزي ميخوري كه من حرصم در مياد. آخه اين همه غذاي مفيد كوكو سبزي به نظرت كجاش مفيده كه ميخوريش قربونت برم؟
آجيل خداروشكر دوست داري مخصوصاً انجير خشكه و بادام هندي.
جديداً به كيك ها و مافين ها و كلوچه ها هم علاقه مند شدي اما اين علاقه اي كه ازش دارم صحبت ميكنم يعني يك كوچولو ازشون ميخوري.
دوغ ميخوري خيلي زياد. و من اصلاً مانعت نميشم . چون شير خيلي كم ميخوري و من ميخوام كه جبران كمبود كلسيم رو برات بكنه.
و من فكر ميكنم كه همين قدر هم كه ميخوري من بايد خدارو خيلي خيلي زياد شكر بكنم. و باز هم فكر ميكنم كه اين مسئله به اين خاطره كه مثل قبل خيلي بهت گير نميدم براي غذا خوردن. هم خودم خيلي ناراحت و كلافه و عصبي ميشدم هم شما لجبازتر ميشدي سر غذا خوردن.
ولي باز با همه ي اين مسائل شما يكي از بدغذاترين بچه هاي مهد كودكت هستي عزيزم. خيلي از روزها ميشه كه غذات رو نميخوري و براي من پس ميفرستن كه بدونم شما غذات رو نخوردي. و مربيت ميگه كه براي غذا خوردنت يك ساعت زمان ميزارن. غذات رو هي ميبرن گرم ميكنند و دوباره ميارن كه شما بالاخره بخوريش. ولي باز هم بدغذايي ميكني خوشگلم.
ولي باز هم خداروشكر.
دختر نازنينم اين رو بدون كه شما بهتريني براي مامانت.
خيلي زياد دوستت دارم.
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.