دختر گل مامان دیگه ددری شده.

عزیزم تعطیلات اخیر خیلی بیرون بردمت. من همیشه مخالف این بودم که توی این هوای سرد ببرمت بیرون. هرجا که میخواستیم بریم با ماشین بودیم و هیچ وقت خیابون و یا پاساژ یا مهمانی های غیرضروری نبردمت.

بابا نوید و بقیه اقوام نظرشون بر خلاف من بود و این شد که توی تعطیلات اخیر رفتیم هایپر مارکت- تیراژه و پاساژ سرخه و منزل دایی حسین برای عیادت. تو خیلی دختر خوبی بودی. مامانی فکر کنم که بیرون رفتن رو خیلی دوست داری آخه اصلاْ از خواب بیدار نمیشی و گریه هم نمیکنی. حتی برای شیر خوردن هم بیدار نمیشی. توی تیراژه پردیس جون خودش شما را واسه شیر خوردن بیدار کرد آخه بیشتر از ۴ ساعت بود که شیر نخورده بودی و خواب بودی.

ولی عزیزم بعد از تعطیلات که اومدیم خونمون شما تغییرات زیادی کردی و توی خونه ناراحت هستی. خیلی گریه میکنی. دلت میخواد که من همیشه پهلوت باشم و یا اینکه بغلت کنم. تا از کنارت میرم میزنی زیر گریه. شیطون بلا دیگه داری کم کم مامان رو میشناسی. قربونت بشم من. بعضی وقتها هم به بغل راضی نیستی و اینکه دوست داری شما رو راه ببرم. آخه مامانی من هم خسته میشم دیگه. دائم باید باهات صحبت کنم. راستش خیلی غرغرو شدی خانم.

دیشب برای اولین بار من و بابا نوید بردیمت حمام. خیلی ترسیده بودم. همش میترسیدم که یک وقت خدای نکرده نتونم حمامت کنم و آب توی گوشت بره ولی خدارو شکر که به خیر گذشت. توی حمام مثل همیشه ساکت بودی. آخر سر هم بابا نوید شما رو توی وان نشوند و شما هم خوشحال بودی.

الان هم شما و بابا نوید در خواب ناز به سر می برید. من چون توی روز وقت آپ کردن وبلاگت رو نداشتم الان اومدم برای آپ کردن.

عزیزم امیدوارم که همیشه در آرامش باشی.