شب زنده داری
دختر ناز مامان دیشب مارو کلافه کرد.
دیشب رونیا تا صبح بیدار بود. ![]()
نمیدونم چی شده بودی مامان جون همش گریه میکردی و بیدار بودی. پستونکت رو خودت با زبونت مینداختی بیرون شیطون و دنبالش میگشتی و گریه و گریه و گریه. من پستونک رو مینداختم دهنت تو آروم میشدی. یا اینکه تا تختت رو تکون میدادم آروم بودی همین که خوابم میبرد و تکونش قطع میشد گریه میکردی. عزیزم فکر کنم که دلت درد میکرد. میخواستی شیر بخوری و گشنت بود ولی نمیتونستی خوب شیر بخوری.
بابا نوید صبح زود میخواست بیدار بشه و بره بانک ولی تو عزیز دلم از دل دردت اینقدر گریه کردی که اون هم نتوانست بخوابه. صبح ساعت ۶ بود که دیگه گریه هات خیلی بیشتر شد و مامانی جون من هم نزدیک بود گریم بگیره که میدیدم شیر میخوای بخوری و نمیتونی. ![]()
عزیزم امیدوارم که همیشه سالم باشی و هیچ وقت مریض نشی. همین طور همه نی نی های عالم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ ساعت 10:54 توسط پگاه مامان رونيا
|
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.