سلام به همه دوستهای گلم.

این روزهای پایانی سال رو همیشه خیلی خیلی بیشتر از تحویل سال جدید دوست دارم. هیاهو و شور و نشاط مردم رو که میبینم واقعاً خوشحال میشم.

انشالله که دل همه خوش باشه. انشالله که سال 91 برای همه ی خانواده ها سال پر از خیر و برکت و نیکی باشه.

رونیا روز به روز بزرگتر میشه و با حرف زدنهاش، کارهاش، پیشرفتهاش من رو شگفت زده میکنه. خدارو صد هزار مرتبه شکر.

میخوام از شیرین زبونیهاش بگم.


داریم با هم توپ بازی می کنیم توی خونه و وقت ناهار هم هستش.

توپ رو ازش گرفتم و توی دستم هستش و گرفتم بالای سرم.

رونیا: بده به من . ماله منه مامان جون.

مامان: رونیا جون میدونی چطوری میتونی توپ رو از من بگیری. باید الان بریم با هم ناهار خوشمزه بخوریم تا شما بزرگ بشی و قدت بلند بشه و بتونی توپ رو از من بگیری.

رونیا: کمی فکر میکنه . مامان جون توپ مال شما باشه من میرم با لگوهام بازی میکنم.

(این دختر هیچ جوره راضی نمیشه که درست و حسابی غذاش رو بخوره).


رونیا: مامان جون بیا . بیا ببین زانوم کثیف شده.

مامان: کجای زانوت عزیز دلم؟

رونیا در حالی که آرنج دستش رو بهم نشون میده.

رونیا: اینجا اینجاش.

قربونت برم این که زانو نیست این آرنج خوشگل شماست.


چهارشنبه سوری چند تا فشفه که از سالیان پیش در منزل داشتم رو آوردم که با رونیا روشنش کنیم و خوشحال بشه بچم.

مامان : رونیا جون بیا برات فشفشه روشن کنم ببینی که فشفشه چیه و چه شکلیه و باهاش شادی کنیم.

رونیا: مامان جون بدو بزن به برق که روشن بشه.

الهی قربونت برم که فکر میکنی هر روشنایی متصل به برق هستش.


روزی هزار بار باید براش کتاب بخونم.

بعضی اوقات حوصله ام نمیکشه دیگه براش بخونم.

رونیا: مامان جون برام کتاب بخون.

مامان: رونیا جون مامان دیگه خسته شدم از بس کتاب خوندم.

رونیا: اصلاً خودم میخونم.

بعد از کمی خوندن کتاب (شعرها رو حفظ کرده و برام میخونه)

رونیا: مامان جون چشمهام نمیبینه باید عینک بزنم.

بیا شما بخون.


از خواب بیدار شده.

رونیا: مامان جون بهم پسته و بادام بده که صدا دار بده. (منظور از صدا دار یعنی همون صداست. وقتی زیر دندونش قرچ و قوروچ میکنه میاد میگه مامان جون گوش کن چه صدادار میده).

براش میریزم توی یک کاسه و میارم بهش میدم  میگم بفرمایید.

بعد از یکی دو دقیقه.

رونیا: مامان جون از شما مچکرم که برام پسته و بادام آوردی.

فدات بشم مامان.


یک روز صبح گفتم که بیا با هم خونه تکونی بکنیم.

دستکش یک بار مصرف انداختم توی دستش و یک دستمال گردگیری دادم بهش و گفتم بیا بریم توی اتاقت و کمدهات رو تمیز کنیم.

همه ی وسایل رو در آوریم و با هم شروع کردیم به خونه تکونی.

چند روز بعدش دوباره گفتم رونیا امروز هم باز میخوایم خونه تکونی بکنیم.

تا من به خودم بجنبم که کابنت های آشپزخونه رو خالی بکنم دیدم که صدای رونیا نمیاد و از توی اتاقش یک صداهایی داره میاد.

اومدم توی اتاق خوابش دیدم چشمتون روز بد نبینه. تمام عروسکهاش رو از توی ویترین اتاقش ریخته بیرون.

مامان: نکن مامان جان چرا همچین داری میکنی؟

رونیا: دارم خونه تکونی میکنم بابا جان دیگه.

مردم از خنده. انگار که همیشه باید یک جا رو تمیز کرد. الهی بمیرم برات مامان.


از دست این دختر یک کمی رژ نمیتونم بزنم.

تا میخوام رژ بزنم

رونیا: مامان جون برای من هم بزن.

مامان: نه مامان جون رژ مال مامانهاست. عیبه که نی نی ها رژ بزنن. تازه اگه رژ بزنی ممکنه که بابا نوید  عصبانی بشه.

رونیا: مامان جون بزن . اشکالی نداره مامان جون بزن دیگه. هه ذره بزن دیگه.

من چطوری میتونم در برابر این التماس ها کوتاه بیام؟


رونیا: مامان جون انگشتم درد میکنه.

مامان: چرا عزیزم. کدوم انگشتت درد گرفته.

رونیا: منه منه کله گنده. بیا بوسش کن خوب بشه.

برگرفته از شعر لی لی لی لی حوضک.


و خیلی شیرین زبونیهای دیگه.

دختر قشنگم هزار هزار هزار بار خداروشکر که این همه باهوشی و این همه شیرین زبون و این همه عزیز برام.


دختر گلم از پیشرفتهات چیزی نمیگم که هر چی بخوام بگم کم گفتم.

در همین حد میگم که بازی فکری مخصوص سه سال به بالا رو برات خریدم. آوردم خونه و بازش کردم. کلی خوشحال شدی از دیدنش. تا بازش کردم شروع کردی به کامل کردنش. همه رو درست انجام دادی. خیلی گلی مامان. از خدا ممنونم که همچین فرشته ای رو بهم داده. خدایا باز هم میگم که شکرت.