دخترك قشنگم اين مدتي كه نبودم و نتونستم بيام وبلاگت رو آپ كنم سرم خيلي شلوغ بود (البته هنوز هم هست) ولي يك كمي هم درگيري بيماريت شده بودم.

به خاطر اينكه از سلامتت اطمينان كامل داشته باشيم مجبور شدم ببرمت MRI و چقدر اون لحظه بد بود. از صبح ناشتا بودي كه البته در اين مورد هيچ مشكلي نداري. كلاً غذا نميخوري و با اين مسئله هم كنار اومدي. تا ساعت 3 ناشتا بودي. وقتي بردمت اونجا بهت آنژيوكت زدن. واي كه ديدنش برام چقدر دردناك بود.

وقتي بردمت توي اتاق مخصوص MRI تا خوابوندمت روي تخت گريه كردي و گفتي مامان جون نرو بيا. و در همون لحظه دكتر بهت بيهوشي زد و شما دستت روي هوا بود كه بيهوش شدي. من هم اومدم بيرون از اتاق و كلي گريه كردم برات. خيلي دلم سوخت خيلي زياد. اون لحظه دعا كردم كه هيچ مادري مريضي بچه اش رو نبينه و همه بچه هاي مريض شفا پيدا كنن.

اين همه سختي كشيديم ولي خداروشكر كه جوابش نرمال بود و دكتر گفتش كه هيچ مشكلي نيست و از من و بابا نويد هم سالم تري. (خدا رو صد هزار مرتبه شكر)

خيلي خيلي خانم شدي.

خيلي جيگر شدي. به كتاب خيلي زياد علاقه پيدا كردي. من هميشه ميترسيدم كه شما علاقه اي به كتاب نشون ندي ولي برعكس شده. طوري شدي كه يك كتاب رو اگه ده بار هم برات پست سر هم بخونم خسته نميشي و باز هم مياي ميگي بخوووووووووون بخووووووووون. شعرهاي كتابها رو با من ميخوني و بعد از تموم شدنشون ميگي تموم. بعدش با هم دست ميزنيم و هورا ميكنيم.

از رنگ انگشتي و ماژيك خيلي خوشت مياد. ميبرمت توي حموم سريع ميگي هنگ بازي (رنگ بازي) رنگ ها رو ميارم و شما برام نقاشي ميكني. به دره كتابخونه كاغذ چسبوندم و صندليت رو ميزارم جلوش و شما با ماژيك برام نقاشي ميكني. من هم كلي لذت مي برم. البته اكثراً هم ميخواي كه من پهلوت باشم و خودت حاضر نيستي تنهايي نقاشي كني. دوست داري من پهلوت بمونم و تشويقت كنم و برات دست بزنم ، باهات صحبت كنم و شعر بخونم.

بعد از خوردن غذاهات هميشه ميگي الهي شكر. هيچ وقت فراموش نميكني.

عاشق نوشابه شدي. ميگي نوماشه. ولي من بهت نميدم كه بخوري. 

از يك تا پنج رو بلدي بشمري. گاهي اوقات شش رو هم ميگي و گاهي اوقات نه.

رنگ آبي و قرمز رو بلدي. البته بعضي موقعها هم قاطي ميكني.

بهت ميگم ميخوام برات تولد بگيرم و شما چي كار كني؟ ميگي شمع فوت. الهي من قربون حرف زدنت بشم دختركم.

رسماً ديگه من شدم مامان جون. اكثراً بهم ميگي مامان جون . و من هم جوابت رو ميدم جونم مامان جون . مامان جون فدات بشه.

وقتي كه از دستم عصباني باشي ميگي پيكاه پيكاه.

چند وقت پيش توي خونه بوديم و من داشتم توي آشپزخونه كار ميكردم و شما بازي و بابا نويد هم توي اتاق پاي كامپيوتر بود. من گفتم نويد جان بيا اينجا و شما هم سريعاً رفتي به بابا ميگي نويد زااااان .

چهار تا دندون ديگه باز داري با هم در مياري و اين اذيتت ميكنه. اصلاً غذا نمي خوري. من رو كشتي ديگه تو دخملي. اينقدر از اين مسئله عصباني ميشم كه حد و حساب نداره .

عاشق ژله هم شدي. كه ميگن اصلاً بد نيست و ميتوني بخوريش.

عروسكت رو ميزاري روي ميز يا روي اوپن بعدش باهاش صحبت ميكني. بهش ميگي نَلُفتي بچه. 

مهين جون برات چادر دوخته. چادر رو ميزاري سرت و مي ايسته جلوي مهر و به مهر نگاه ميكني و زير لب صحبت ميكني. ميگي نماز نماز.

اينقدر رقاص شدي كه خدا ميدونه. تا آهنگ ميشنوي دستهات رو مياري بالا و ميچرخوني. اينقدر بانمك ميرقصي. بعدش هم عشوه مياي .

هر چيزي رو مثل شال، روسري، رو مبلي رو ميزاري سرت و ميگي عروس عروس.

خيلي بانمك حرف ميزني. اينقدر كه ميخوام بخورمت.


لغت نامه رونيا:

اشتباه= اِشباده

نوشابه= نوماشه

اسمارتيز- اِته ماتيس

مجتبي= مُشباده

دايي= دالي

رونيا= اونا

سشوار= هِشوله

كتوني= تكوني

ژله= هژه

قابلمه= هاقمه

خوشمزه= خوشمخه

خوشگل= هوشكل


بابا نويد رفته مأموريت و من تو تنهاييم. فكر كنم كه دوتاييمون به اين تنهايي احتياج داشتيم ولي حيف كه من بايد از صبح تا هشت شب سر كار باشم و خيلي كم تورو ميبينم.

ماماني اين ترم كه تموم بشه و درسم تموم بشه وقت بيشتري برات ميزارم عزيز دلم. ميدوني كه خيلي زياد دوست دارم. 


و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد