ما باز اومدیم
اول از همه گله. بلاگفا واقعاً دیگه شورش رو در آورده. همین الان یک عالمه نوشته بودم که همه اش پرید. اه اه اه . بعدش هم اینکه من برای هیچ کدوم از دوستهای گلم که توی بلاگفا وبلاگ دارند نمیتونم نظر بزارم. برای جناب مدیریت هم ایمیل زدم ولی کو پاسخ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس همین جا از همتون که وبلاگ دخترم سر میزنید تشکر میکنم. نی نی هاتون رو ببوسید. (نازنین جون مامان امیرعلی از راهنماییهات ممنونم تا حدودی کارآمد بود).
این مدت که نبودم سرم خیلی خیلی شلوغ بود. روزهای سختی رو گذروندم. هم خودم و هم دختر عزیزتر از جونم. امتحان داشتم ولی خداروشکر که دیگه تموم شد. چه خوب و چه بد دیگه گذشت. توی این مدت که امتحان داشتم رونیا و من واقعاً خسته شدیم. رونیا دلش میخواست که من باهاش بازی کنم، ببرمش بیرون، براش وقت بزارم ولی من واقعاً نه وقتش رو داشتم و نه حوصله اش رو. اینقدر فشار روم بود که دلم میخواست فقط گریه کنم. (یکی نیست بهم بگه آخه شاگرد تنبل تقصیره خودته که درسهات رو گذاشتی شب امتحان بخونی دیگه). دخترم تا توی دستم جزوه و کتاب میدید میومد میگرفت و پاره میکرد و یا اینکه می انداخت یک گوشه تا باهاش بازی کنم. بعضی اوقات هم میبردش و جاش برام یک کتاب شعر میاورد که براش شعر بخونم. از مادرشوهرم و علی الخصوص مامانم تشکر میکنم که توی این مدت زحمت رونیا و من رو خیلی کشیدند. بعضی روزها رونیا از خواب بیدار میشد و به جای اینکه من رو صدا کنه تا از توی تخت درش بیارم مامانم رو صدا میکرد. بچم خیلی به مهین جون عادت کرده بود.
از بحث امتحانات و روزهای سخت گذشته که بگذرم میرسم به یک دختر خوشگل. عشق مامان پگاه که این روزها شیرینتر و صد البته شیطون تر شده. از شیطونیهاش که نگم بهتره. ماشالله هزار ماشالله . به همه چیز دست میزنه چه اون وسایلی که مربوطه به رونیاست و چه اون وسایلش که اصلاً بهش مربوط نیست و خطرناک هم هستش. هر کاری رو که میگم نکن انجامش میده. البته الان یک کم بهتر شده تا دو سه هفته پیش خیلی بدتر بود. لجبازی میکرد در حد تیم ملی. شاید هم من خیلی بزرگش میکردم چون هر کسی که میدیدش میگفت بابا همه بچه ها این طوری هستند. خداروشکر الان بیشتر به حرفهام گوش میده و اون مقداری هم که گوش نمیده دیگه واقعاً اقتضای سنشه. تازگیها هر کار بدی که میکنه سریعاً میاد من رو بغل میکنه و میبوسه و گاهی اوقات هم دستش رو میکشه روی صورتم و میگه ناااااااااااا نااااااااااااااااا (نازی نازی). بهش میگم که رونیا مامان جون چی کار کردی که داری من رو میبوسی؟ من رو میبره و شاهکار انجام شده رو به مامانش نشون میده.
ولی اینقدر بامزه من رو میبوسه که دلم میخواد قورتش بدم. کلمات جدیدی یاد گرفته. ولی بیشتر کلمات رو فقط اولشون رو تلفظ میکنه مثلاً ما (ماشین) عروسک (عَ). و این منم که متوجه میشم دخملی چی میگه. دیکشنری آنلاین. توی شعر خوندن هم پیشرفت کرده. کلماتی رو که از شعرها بلده و میتونه دست و پا شکسته تلفظ کنه تکرار میکنه و من هم براش غش میکنم. شعر عمو زنجیر باف رو بلده و بهش میگم بابا اومده چی چی آورده نخود و ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون هم میگه بیش بیش (کشمش). وای جیگرم قربون اون بیش بیش گفتنت بشم که وقتی میگی بیش بیش من هم گازت میگیرم از بس که نازی. دختر همسایه مون که از رونیا سه ماه بزرگتره و اسمش هم هست آنیتا بعضی روزها میره توی پارکینگ و بازی میکنه. من هم رونیا رو دو سه باری بردم باهاش بازی کرد. بهش میگم رونیا اسم دوستت چیه؟ میگه آنا. میگم با آنیتا چی بازی میکنید؟ میگه تَخ (چرخ). چرخش رو میبرم پایین و با هم بازی می کنند. عصرها هم میره پشت در می ایسته و میگه ددر آنا. بساطی دارم با این دخمل ددری ها. بهش یاد دادم که قبل از خوابش من و باباش رو ببوسه و بعدش بره توی تخت خوابش لالا کنه. تا موقع لالا کردنش میشه میگم رونیا بوس شب بخیر. میدوه میاد من و باباش رو میبوسه و میگه هَبَخ (شب بخیر). خیلی کارهای جدید یاد گرفته و خیلی هم شیطونیهای جدید. روزی صد بار گوشی تلفن رو بر میداره و مهین جون و خاله پردیس رو صدا میکنه. چندروز پیش هم گوشی موبایلم رو برداشته بود و دیدم هی داره میگه مامان مامان. من هم مشغول بودم. یکهو چشمم افتاد به گوشیم که توی دستشه و ازش گرفتم دیدم بله خانم خانمها زنگ زده به کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به شوهر خالم. و اون هم از اون ور خط داره باهاش صحبت میکنه و این خانم هم پشت سر هم میگه مامان مامان. با کلی عذرخواهی قطع کردم. توی این چند هفته چندباری بردیمش پارک عاشق سرسره و تاب بازیه. قبلاً باباش میزاشتش بالای سرسره و من هم از پایین میگرفتمش ولی الان دیگه خانم خانمها مستقل شدند و دلش میخواد که خودش از پله هاش بره بالا و خودش هم سر بخوره و بیاد پایین. بلای مامان شده دیگه. توی آهنگهایی که میشنوه تا کلمه عاشقتم یا عاشق رو میشنوه سریعاً میگه مامان عاتِق عاتِق. تا بهت چیزی رو که ازم خواستی میدم سریع میگی میسی (مرسی).
خلاصه اینکه توی خونه ما یک فرشته ناز و خوشگل زندگی میکنه که من و بابا نویدش عاشقشیم.

دخملک شیطون بلا اسباب بازیهاش رو از توی سبد اسباب بازیها ریخته بیرون و خودش رفته نشسته توش.

من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.