بعد از یک غیبت طولانی
دلیل اینکه یک مدت طولانی نبودم اینه که این مامان و بابای تنبل من و همین طور شرکتی که ازشون سرویس اینترنت میگرفتیم خیلی تنبلند. به هر حال اینکه مامان پگاه یک مدت طولانی اینترنت نداشت و خوب دیگه واسه همین هم نتونسته بود که چیزی براتون بنویسه. از خاله هایی که توی این مدت حال و احوالات ما رو می پرسیدند کمال تشکر رو دارم. ![]()
![]()
از خودم براتون بگم که خیلی شیطون بلا شدم. یک مدتی میشه که کلمات عجیب و غریب میگم و هیچ کس هم متوجه نمیشه. میخوام تمرین کنم که خیلی خوبتر صحبت کنم. و اینکه هر روز تمرین میکنم که کلماتی رو که بقیه میگن تکرار کنم. گرچه غلط و غولوط میگم ولی همین که تمرین میکنم خیلی خوبه. مگه نه؟
مامانم دوست داره که من (گلاب به روتون) جیشم رو بگم. واسه همین لگن رو آورد و به من گفتش که رونیا ببین نی نی (عروسکم) توی لگن جیش میکنه و نی نی رو نشوند روی لگن، بیا شما هم توی لگن جیش کن. من ازش اول ترسیدم. اصلاً دوست ندارم روش بشینم. بعدش هم اینکه تا مامانم غافل میشه میرم لگن رو میارم و به نی نی باز هم یاد میدم که روی لگن جیش کنه. نی نی رو میشونم اونجا و بهش میگم دیشششششششششش ولی خودم این کار رو توی پوشکم میکنم. مامانم میگه آخه دختر هوا گرمه میسوزی باید جیشت رو بگی ولی من همین طوری راحت ترم.
یک مدتیه به خاطر کار بابام و اینکه رفته بود مأموریت با مامانم خونه مهین جون موندیم. اینجا به خاطر اینکه به همه چیز میتونم دست بزنم و چون بزرگتر از خونه خودمونه کلی شیطون تر شدم. دیگه تقریباً میشه گفت غیر قابل کنترل شدم. یک کار خیلی بد هم میکنم که مامانم رو عصبانی میکنم اینکه وقتی مامانم میگه یک کاری رو نکنم من هم با شیطنت نگاش میکنم و صداش میکنم میگم مامان و تا مامان پگاه بهم نگاه کرد دوباره همون کار رو تکرار میکنم بعدش هم میزنم زیر خنده. مامانم عکس العملی نشون نمیده ولی من کار خودم رو میکنم. و اینکه جدیداً هم لجباز شدم. بعضی اوقات (البته دفعاتش خیلی کمه ها) وقتی چیزی رو میخوام و بهم نمیدن و یا اینکه کاری میکنند که من دوست ندارم مثلاً وقتی که مامانم میخواد بینی من رو تمیز کنه کلی جیغ و داد میزنم و گریه میکنم. اینقدر جیغ میزنم که یکبار به خاطر همین جیغ کشیدن ها غذام رو (گلاب به روتون) بالا آوردم.
دیروز با مامان پگاه که رفتیم ددر مامانم برام دو تا النگو پلاستیکی خرید. آخه یکی از فامیلها بهش گفته بود که بچه ها دوست دارند که النگو توی دستشون صدا بده. البته فقط توی خونه میندازه توی دستم. آخه میگه زشته که با اینها برم بیرون. من هم مدام باهاشون بازی میکنم. هی میندازم توی دستم و درشون میارم.
چند روز پیش هم با مامان و مهین جون رفتیم آتلیه و من هم کلی عکس انداختم. خیلی هم خانم بودم و توی بیشتر عکسها باهاشون همکاری کردم.
تمام اعضای بدنم رو بلدم و چند وقت پیش هم پردیس جون بهم چونه رو یاد داد. تا بهم میگن که رونیا چونه ات کجاست من هم دستم رو میزارم روی چونم و میگم هاده (خاله). یعنی خاله پردیس بهم یاد داده.
شبها که بابایی میخواست بره لالا کنه من میرفتم زیر پتوش خودم رو قایم میکردم و یکی یکی همه رو صدا میکردم و میگفتم که من قایم شدم. از این بازی خوشم میاد.
بابام رفته بود مأموریت و برام سوغاتی های خوشگل خوشگل آورد. دست بابام درد نکنه.
از روزی که مامانم تصمیم گرفت کمتر بهم پستونک بده و پستونک رو ازم بگیره من بیشتر عاشقش شدم. من فقط موقع خواب پستونک میخورم . حالا دیگه هر وقت که میخوام بخوابم تا سرم رو میزارم روی بالشت میگم ممه. اینقدر تکرار میکنم که بالاخره مامانم بهم پستونک بده.
وقتی که خوابم میاد به همه میگم هبخ (شب بخیر) که متوجه بشن که من لالا دارم.
شبها موقع خواب برای اینکه فکر پستونک از سرم بیرون بیاد مامانم برام شعر میخونه. شعر عروسک قشنگ من رو که میخونه بهش میگم توپ یعنی شعری که توپ داره توش بخون. اونم برام توپ سفیدم قشنگی و نازی رو میخونه. یک روز هم که با مامانم داشتیم لالا میکردیم مامانم برام شعر یکی از کتابهام رو میخوند. (چون من زیاد علاقه ای به کتاب ندارم مامانم حفظشون کرده و از حفظ میخونه آخه اگه کتاب رو ببینم پاره اش می کنم و در میرم) با اینکه اون کتاب رو یکی دو بار بیشتر ندیده بودم تا مامانم شعر رو خوند من هم سریع رفتم نزدیکه کتابخونه و اون کتاب رو به مامانم نشون دادم که به مامانم بگم که میدونم داری از این کتاب شعر میخونی. ببینید من چقدر باهوشم.
صدای اکثر حیوونها رو بلدم و تازگی ها هم یاد گرفتم صدای زنبور رو در بیارم. بهم میگن رونیا زنبوره چی میگه من هم میگم : بیزززززززززززز.
یک مدتی بود که از حموم بدم میومد ولی دوباره عاشقش شدم. امروز که رفته بودم حمام دیگه نمیخواستم از حموم بیام بیرون. کلی با مامان پگاه دعوا کردم تا اومدم بیرون.
عاشق ددر هستم. این مدت که خونه مهین جون بودیم هر روز میرفتم ددر. حالا از امشب که میرم خونمون مامانم دیگه من رو زیاد نمیبره بیرون. نگرانم که چی میخواد بشه. آخه قراره من غر بزنم و بگم ددر و اعصاب مامان رو خورد کنم و اون هم که تنهایی حال نداره من رو ببره ددر.
کلاً از عموها خوشم میاد. هر مردی رو که میبینم توی خیابون و فروشگاه و ... میگم عم (عمو) . تا جایی که آبروی مامان بیچارم رو ببرم. و تازه اینکه توی بغل همه عموها هم میرم. ولی به هیچ خانمی جز خاله پردیس خاله نمیگم. جالبه. مگه نه؟
عاشق خاله پردیسم هستم. مامانم میره دانشگاه و میاد و من اصلاً محلش نمیزارم. ولی وقتی هاده (خاله) از سر کار میاد میپرم توی بغلش. مامانم میگه رونیا من که میرم چرا این طوری نمیکنی ولی من اصلاً به این حرفها گوش نمیدم و عاشق خالم هستم. روزها هم که میخوام آب بخورم باید توی لیوان هاده بهم آب بدهند وگرنه گریم میگیره.
غذا خوردنم هم مثل قبله. افتضاح. مامان پگاه دیگه برام خیلی سوپ نمیپزه تا من به غذاهاشون عادت کنم. من هم خوشم نمیاد. آخه چونکه میکس نمیشه و من هم باید یک کمی فکم رو حرکت بدم. آخه من تنبلم. پلو رو باید مامان با کلی ماست مخلوط کنه و نرم بشه تا من بخورم. وگرنه از دهنم میریزم بیرون و دیگه اصلاً بهش لب هم نمیزنم. تازه اینکه ماه پیش که رفتم دکتر آقای دکتر از وزن گیری من اصلاً راضی نبود. و بهم دارو داده. با اینکه دو تا دندون آسیا هم در آوردم ولی همچنان توی غذا خوردن تنبل هستم. الان ۶ تا دندون دارم.
هر جا که باشیم و صدای آهنگ بشنوم و حتی اگه نوحه هم باشه و به نظرم آهنگین باشه من نانای میکنم. مثلاً توی خیابون اگه یک ماشینی از بغلمون رد بشه و نانای گذاشته باشه من هم قر میدم.
روزی صد بار روسری و شال مامانم رو میزارم سرم و بهش میگم آینه. یعنی من رو ببرم جلوی آینه تا خودم رو با قیافه جدیدم که روسری سرمه ببینم.
هنوز علاقه ای به بوسیدن ندارم. مامانم میگه رونیا بیا مامان رو بوس کن من هم میرم و لپم رو میچسبونم به لبش که یعنی شما من رو ببوس. البته گاهی اوقات هم من می بوسمشون ولی خیلی خیلی خیلی کم.
مثل مامان پگاهم خیلی تمیز هستم. (ای بابا چه تعریفی کردم از مامانم). اگه دستم حتی یک قطره آب هم روش بریزه تا مامانم نشوره و یا اینکه دستمال کاغذی بهم نده تا دستم رو خشک نکنم دستم رو توی هوا آویزون نگه میدارم و هی میگم دست دست. اگه روی زمین هم آشغالی باشه تا مامانم بر نداره روی زمین نمیشینم.
کلمات جدیدی که یاد گرفتم:
شامپو: هامو
سنجاق: هَناق
جیش: دیششش
هایپر: هاپه (از بس که مهین جون و بابا نوید عاشق هایپر هستند و هی میگن بریم هایپر من هم یاد گرفتم دیگه)
مهین جون: مَه
بابایی: بابو
سامیه: هامه
پاستیل: پاپا (خیلی دوستش دارم. فکر کنم تنها چیزیه که خیلی خوب میخورمش و البته این رو هم بگم که سریع قورتش میدم. یک کوچولو فقط گاز میزنم)
نی نی: نِنِه.
پستونک: ممه
دل: دل
دارو: دادو یا دادا
هواپیما: هَبا
داغ:داغ
از وقتی که کلمه داغ رو یاد گرفتم، هر چیزی رو که میخوان بهم بدن و من بخورم میگم داغه. مثل نون- آب- غذا و هر چیزه دیگه.
کلی چیزهای دیگه هم هستش که الان خاطرم نمیاد.
به علت خراب شدن دوربینمون تا اطلاع ثانوی از عکس خبری نیست.
بعداْ نوشت:
تا در فریزر رو باز میکنم از توش چیزی بردارم میدوی میای سمشت و دستت رو میزاری روی کشوهاش و میگی هخ (یخ) .قربون اون صحبت کردنت میرم ها مامانی.
دیروز رونیا رو از ساعت دوازده ظهر باز گذاشتم. تا ساعت یک ۵ بار سرپاش گرفتم ولی (گلاب به روتون) بچم جیش نکرد. همین که گذاشتمش روی فرش تا با اسباب بازی هاش بازی کنه کارش رو انجام داد و فرش رو خیس کرد. ![]()
دخترم رو اگه هر روز بیرون نبرم تا شب مخم رو میخوره از بس که نق میزنه و میگه ددر. الهی بمیرم براش خیلی بی حوصله میشه توی خونه. دلم براش میسوزه وقتی میبینم از بی حوصلگی یکهو روی زمین دراز میکشه و هی من رو نگاه میکنه.
راستی یک کار بده دیگه هم یاد گرفته اینکه دستم رو میگیره و گاز میگیره. چنان گازهایی که اشکم رو در میاره. بعدش هم قهقهه میزنه.
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.