سلام سلام. عید همتون مبارک. امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشید و در پیش داشته باشید.

 

 

وای دیگه خسته شدم از عید دیدنی. هر روز مامان و بابام من رو سوار ماشین میکردند و لباس خوشگلهام رو تنم میکردند و من رو میبردند عید دیدنی. آخه من دوست داشتم لالا کنم یا اینکه توی خونه بازی کنم گرچه که عاشق ددر هستم ولی هر ددری که خوب نیست.

از عید دیدنیها از قسمت عیدی گرفتن خیلی خوشم میومد. تا کسی بهم عیدی میداد چنان با اشتیاق پول رو ازشون میگرفتم که آبروی مامان و بابام رو میبردم. انگار که تا حالا اصلاً پول ندیده باشم ها. تازه بعدش هم سریعاً میدویدم پیش مامان پگاه و پول رو بهش میدادم که برام قایم کنه.

این رو هم بگم که هر جا که میرفتیم عید دیدنی به مامان و بابام اشاره میکردم که بهم آجیل بدهند. آهان راستی کشف کردم که اسمارتیز چه چیزه خوشمزه ایه. چند تا چندتا میکردم توی دهنم و قورتشون میدادم.

و  اینکه توی مهمونیها دستبندم رو به همه نشون میدادم و میگفتم مامان. یعنی مامانم برام انداخته توی دستم. ولی بقیه ترجمه میکردند که یعنی مامانت برات خریده. مامانم هم هیچی نمیگفت. ای مامان بلا.

هفته اول که به عید دیدنی گذشت و هفته دوم هم مامانم من رو آورد خونه و نشستیم توی خونه که شاید کسی بیاد خونمون عید دیدنی. ولی مثل اینکه هیچ کس ما رو تحویل نمیگیره. آخه نه اینکه خونمون یک کوچولو به همه دوره همه سختشونه که بیان. تا وقتی هم که اومدند ما خونه نبودیم.

مامانم اینها امسال مسافرت نرفتند. هر کسی که ازشون میپرسید چرا مسافرت نرفتید میگفتند که به خاطر رونیا. آخه بدغذاست و نمیشه که مسافرت بریم. خوب بابا جون چرا من رو بهونه میکنید. اگه با خودتون یک کمی دنت و چوب شور میبردید سفر دیگه من که مشکلی نداشتم. همون ها رو میخورم. ببینید من چقدر قانع هستم.

مامانم تخم مرغ سفره هفت سین رو به شکل جوجه تزئین کرده بود. من اینقدر عاشق این جوجه شدم بودم. خیلی زیاد. همش میخواستم ببینمش. بعدش هم که مامانم بهم نشونش میداد دست میکشیدم روش و میگفتم نا نا (نازی). مامانم چند باری با این جوجه ی خوشگل سرم رو گول مالید و بهم غذا داد و من هم خوردم. بعدش دیدم که نه بابا این طوری نمیشه. از عشق جوجه صرف نظر کردم و دیگه بهش توجهی نکردم و مامانم رو مغلوب کردم.

تازگیها خیلی شیطون تر شدم و صد البته جیگرتر. مثلاً اینکه توی نانای کردن پیشرفت خیلی خوبی داشتم. دیگه الان دو تا دستی نانای میکنم و خودم هم میگم نانای نانای. خودم شعر میخونم و نانای میکنم.

مامان و بابام برای عید برای خونه خودمون و مهین جون و مامانی تقویم رومیزی درست کردند. با عکسهای خوشگل من و من هم مدام اون رو از روی میز برمیدارم و میگم من من. یعنی اینکه این عکسه منه ها. تازه بعضی وقتها به مهمونها هم نشون میدادم.

هنوزه که هنوزه با تلویزیون میونه خوبی ندارم. مامانم میخواد به زور من رو بشونه پای تلویزیون ولی نگران نباشید من هنوز مقاومت میکنم و اونی که مغلوب شده مامانمه.

به همه چیز دست میزنم. چند روز پیش کرم سوختگیم رو برداشتم و مالیدم به صورتم و چشمم. مامانم مجبور شد من رو ببره حمام. من هم از اول حمام کردن تا آخرش فقط گریه کردم. آخه بابا جون این مامانم چرا متوجه نمیشه که من هم دوست دارم خوشگل بشم کرم بزنم رژ بزنم ریمل بزنم. مامانم که داره آرایش میکنه من هم پهلوش می ایستم و هی با ایما و اشاره بهش میگم برای من هم بزن ولی اون اصلاً توجه ای به حرفهای من نداره. کار خودش رو میکنه.

هر روز هزار بار میگم مامان بابا. حتی وقتی هر دوتاشون هم کنارم باشن باز هی الکی تکرار میکنم. بابام میگه که دارم حاضری میزنم. خودم که متوجه منظورش نمیشم.

کلمات جدیدی یاد گرفتم و خانم شدم دیگه.

با= به منعی بادکنک، باد، و باز کردن. مثلاً پیش بندم رو باز کن. در رو باز کن.

در= به در قابلمه و ... میگم. البته گاهی اوقات هم وقتی میخوام که لباسم رو در بیارم میگم در.

هاده= خاله.

عم= عمو

هَبَخ= شب بخیر.

ما= ماشین، ماست، ماهی. بستگی داره که اون لحظه به چه چیزی اشاره کنم.

عبا= تاب تاب عباسی. فقط همین یک کوچولو رو ازش بلدم خوب.

نا= نازی

بغ= بغلم کن.

مو= مو، موش.

تَخ= تخت، چرخ.

پُ= پلو، پتو.

رونیا چند کیلویی: ده.

رونیا مامان رو چندتا دوست داری: ده.

رونیا عشق مامان پگاه کیه: من.

نه= نیست. البته با حرکات بسیار زیبای دستم.

اَدِه= عکس، دستبند. باز هم بستگی داره که به چه چیز ی اشاره کنم.

عکس خودم رو توی موبایل مامان و بابا و مهین جون و بابایی میبینم و به همه اعلام میکنم که این منم. هی میگم من من. و بعدش هم عکسم رو بوس میکنم.

 مامانم بعضی مواقع من رو روی پاهاش میخوابونه. آخه من خیلی خانومم بیشتر مواقع توی تختم میخوابم. وقتی من رو میزاره روی پاهاش من هم هی خودم رو از رو پاهاش میندازم پایین و در میرم. مامانم هم هانا (عروسک مورد علاقه ام) رو میزاره روی پاش و میگه رونیا ببین هانا جای شما داره لالا میکنه. من هم پتو رو میارم و میندازم روی هانا و پستونکم رو از دهنم در میارم (فقط موقع خواب پستونک میخورم) و میزارم جلوی دهن هانا که هانا بخوره و بخوابه و من هم به شیطونیهام برسم.

ملوس میشم و مامانم کلی ذوق میکنه. بوس میفرستم و چشمکهای خوشگل خوشگل میزنم.

ملوس شدم:

چند روز پیش با مامانم رفته بودم بیرون و یک پیشی دیدم و دست مامان رو ول کردم و رفتم جلوی پیشی ایستادم و هی بهش میگم مَمَمَ (میو) پیشی هم جوابم رو میداد. باهاش بای بای میکردم و براش دست تکون میدادم. داشتم باهاش دوست میشدم ها. مامانم از بس که ترسو هستش من رو بغل کرد و آورد خونه. من هم کلی جیغ و داد کردم.

هر روزی کلی تلاش میکنم که در بالکن رو باز کنم و برم بیرون و با جوجوهایی که توی آسمونن سلام و احوالپرسی بکنم. البته یکی دوباری هم موفق شدم. مامانم اصلاً از این کار من خوشش نمیاد. ولی برای من که اهمیت نداره.

من در حال باز کردم در بالکن. راستی گرمم بود یکی از دستهام رو از توی آستین بلوزم در آوردم.

 

این منم عشق مامان پگاه.

 

دارم میرم ددر

 

من و پویا (پسرعمم)

تا پست بعدی بای بای.