رونیا و مامان
صبحها که از خواب بیدار میشی حدود ساعت هشت تا هشت و نیمه. بعدش که بهت شیر میدم و بیشتر از سه پیمونه هم نمیخوری. بعد از اون بساط صبحانه رو آماده میکنم. چه صبحانه خوردنی با تو دارم مامانی. یک روز نون و پنیر که دوست داری و یک روز هم تخم مرغ که واقعاً مکافاته. بعدش با هم بازی میکنیم. اول از همه بازی با حلقه ها و اشکال. یک اسباب بازی داری که یک سطح چوبی هستش با چند تا پایه که تو باید مربع ها، مستطیل ها، دایره ها و مثلثهایی که توشون سوراخه رو روی پایه های خودش قرار بدی. از تمام این اشکال فقط دایره رو بلدی. البته بین اونها رنگ قرمز و آبی رو هم یاد گرفتی قربونت بشم من. بعد که از اون خسته میشی با هم تاب بازی میکنیم. بعدش اتل متل توتوله و لی لی حوضک که فقط سرت گرم بشه. ماشین بازی میکنیم که خیلی هم دوست داری. با گیتارت برای مامان آهنگ میزنی و با اون یکی دستت نانای میکنی. فدات بشم من آخه قرتی خانم. به اندازه ۵ دقیقه در روز تلویزیون میبینی. (مامانی از بس که خودم نزاشتم تلویزیون ببینی الان هم خودت هیچ علاقه ای نداری ولی من دوست دارم که از این بعد حداقل ۱ ساعت در روز تلویزیون ببینی). با عروسکهات بازی میکنی. میزاریشون روی پات و با دستت پاهات رو تکون میدی مثلاً میخوای لالاشون بدی. ![]()
یک عروسک پیشی داری که وقتی فشارش میدی میگه میو میو آی لاو یو و بین این سه تا چیز شما فقط میخوای آی لاو یو رو یاد بگیری و وقتی ازت میپرسم پیشیت چی میگه؟ میگی آبااو. کتاب برات میارم و شعر میخونم ولی دوست داری که کتاب رو از دستم بگیری و پاره اش بکنی. یعنی کلاً دوست داری از ته و توی همه چیز سر در بیاری. کلاً خیلی میونه خوبی با کتاب نداری با اینکه از چهار ماهگی برات کتابهای تقویت هوش گرفتم و استفاده کردم ولی از وقتی که غلت زدن رو یاد گرفتی و اینکه تونستی کتاب رو بگیری دستت دیگه باهاش میونه ات به هم خورد. کتاب دیگه ای داری که عکس حیوونها و خیلی چیزهای دیگه توش داره و برات میخونم و اسمشون رو میگم بعدش خودت روی حیوونها دست میزاری و صداشون رو در میاری. البته با لگوهات که عکس حیوون داره هم همین بازی رو میکنیم. لگوهات رو میچینم و برات خونه درست میکنم و شما میای خرابشون میکنی و من هم برات دست میزنم و شما چنان ذوقی میکنی که خدا میدونه. ماشینت رو میاری و عروسکت رو میشونی روی ماشینت و دور خونه میچرخونیش و گاهی اوقات هم میشونمت روی ماشینت و دور اتاقها میچرخونمت و شما هم با صفحه موزیکالش آهنگ میزنی و ایضاً نانای میکنی. کلاً عاشق نانای کردنی. اینها بازی های صبح تا شب من و شماست. البته بعضی هاش رو الان خاطرم نمیاد. در این مابین دو سه ساعتی از صبح تا شب میخوابی و ۴۵-۳۰ دقیقه ای رو هم مشغول کابینتهای آشپزخونه هستی و وسایلش رو جابجا میکنی.
این روزها یاد گرفتی به توپ میگی اوپ.
خونه مهین جون که بودیم رومیزی ها رو برمیداشتی و میزاشتی روی سرت و میگفتی عگو. (یعنی عروس)
چند وقت پیش هوا کمی ابری بود و یکهویی آفتاب شد و خورشید از زیر ابرها اومد بیرون خونه پر از نور شد و شما به لامپها نگاه کردی و با تعجب گفتی بخ بخ؟ (برق)
از تاب تاب عباسی گفتن فقط بلدی بگی عبا.
بوس فرستادن رو هم یاد گرفتی. الهی من قربون اون بوس فرستادنت بشم مامانی.
عکست که روی هر سطحی مثل شیشه یا هر چیزی بیفته میگی آینه. و کلی هم خوشحال میشی از دیدن خودت.
اسم عروسک رو ذاشتم هانا. و شما هم بهش میگی هانه.
از صبح که از خواب بیدار میشی هر چیزی رو (پیش بندت، ملافه، ...) را میپیچونی دور گردنت (مثل شال گردن) و میگی ددر ددر. وقتی هم که میبریمت بیرون یک خنده ملیح همیشه روی لبت هست.
بهت میگم رونیا یه بوس خوشمزه به مامان میدی سریع میای و لپت رو به لبم میچسبونی.
سعی میکنی لباسهات رو بپوشی. جورابهات. آستین لباسهات رو میکنی توی دستت.
به چیزهایی که نباید دست بزنی مثل صندلهای روفروشی من دست میزنی و میگه اَخه اَخه.
موبایل من رو میاری و بهم میگی نانای. آخه با موبایلم برات آهنگ میزارم و شما هم برام میرقصی.
اسم من رو هم یاد گرفتی و تا بهت میگم رونیا بگو پگاه میگی گاگا یا باگاه.
و کلی کارهای دیگه که یادم نمیاد.
این روزها داری دو تا دندون بالات رو در میاری و دستت مدام توی دهنته.
عکسها:
قربونت بشم من با اون نگاه خوشگلت.

اینجا ماشینت رو پشت مبلها قایم کرده بودم ولی شما زرنگتر از من بودی و سریع پیداش کردی.

رونیا در حال خرید کردن

دختر گلم که میخواد بره ددر

اینجا داره مثلاً کله معلق میزنه. البته نصفه و نیمه. فقط سرش رو میزاره زمین و باسنش رو میده هوا.

برای دل خودم.
این روزها یک طوری هستم. هیجان عید رو دارم ولی در عین حال خسته هم هستم. وقتی فکر خونه تکونی رو میکنم خسته تر هم میشم. این روزها دلم نمیخواد سر کلاسها برم . دلم میخواد توی خونه بمونم و تا جایی که میشه و امکانش هست استراحت کنم و بخوابم. ولی با یک فرشته کوچولوی دوست داشتی و شیطون که نمیشه خوابید. این روزها خیلی دلم هوای روزهایی رو میکنه که من و نوید دو نفر بودیم . تا دیروقت با هم توی دفتر کار میکردیم و خسته و کوفته میومدیم خونه و با این حال باز هم کار بود. من غذا رو آماده میکردم و نوید هم میرفت پازل نصفه و نیمه ای که روی زمین پهن بودش رو کمی کامل تر میکرد. من هم در این مابین میومدم و یک تیکه ای رو پیدا میکردم و خوشحال و خندون میزاشتمش سر جاش. شام میخوردیم. با هم فیلم میدیدیم و جلوی تلویزیون نوید خوابش میبرد. وای چه روزهایی بود. بعضی شبها هم که با اینکه خسته بودیم ولی میرفتیم بیرون میگشتیم. میرفتیم بام. وای خدای من فکر کنم ۲ سالی میشه که بام نرفتم. دلم میخواد بدون اینکه فکر کسی رو بکنم برم مسافرت. فکر این نباشم که وای با رونیا که نمیتونم جایی برم. اگه برم ممکنه مریض بشه ممکنه که آب و هوای اونجا بهش نسازه و هزار تا چیزه دیگه.
ولی همه اینها دلیل بر این نمیشه که از وجود دختر قشنگم ناراحت باشم. بودن رونیا در کنار من بهترین اتفاق زندگیمه. بهتر از این تا حالا وجود نداشته. واقعاً نمیتونم احساسم رو نسبت بهش توصیف کنم. بعضی وقتها از بس که دوستش دارم دوست دارم گازش بگیرم و بچلونمش اصلاً دوست دارم قورتش بدم و دوباره بره توی دلم همون جایی که بود و فقط و فقط ماله خودم باشه نه ماله کس دیگه ای.
غذا خوردنش هم روز به روز داره بدتر میشه. بعضی ها میگن واسه دندونهاشه. امیدوارم همین طور باشه و زودتر دندونهاش در بیاد.
این غذا نخوردنهاش باعث کلافه گی مضاعف من میشه. تازگیها که هر چی که بهش میدم توی دهنش نگه میداره اون قدر نگه میداره که حال خودش به هم میخوره و گلا به روتون بالا میاره.
فقط و فقط دنت، بستنی زمستونی، ترد (خیلی خیلی کم)، نون و پنیر (خیلی کم)، سیب زمین در حد چند تا خلال دوست داره. نمیدونم ولله دیگه چی بگم از دستش.
فقط اینکه دختر گلم با تمام بدغذاییهات باز هم عاشقتم. ![]()
بعداْ نوشت:
امروز صبح رونیا ساعت هفت و نیم از خواب بیدار شد و (از اونجایی که مامانش یک خانم تنبل و خوابالو هستش) من خودم رو زدم به خواب و محلش نکردم تا اینکه ببینم باز هم میخوابه یا نه. شروع کرد به ماما ماما گفتن. هی گفت و من محلش ندادم. آخر سر بچم عصبانی شد و با جیغ گفت گاگا؟؟؟؟؟؟ گاگا؟؟؟؟؟؟ باگاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (پگاه). دیگه بیدار شدم و کلی چلوندمش. ![]()
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.