دوباره مریضی+ اولین آرایشگاه
دخترم الان که دارم برات اینجا مینویسم تو پیش من نیستی. تو تهرانی و من کرج هستم. هفته سختی رو پشت سر گذاشتیم. هفته پیش از پنج شنبه شما مریض شدی و مریضیت با سرفه و تب ناگهانی شروع شد. تبی که ۴ روز تمام ول کن نبود. من با قطره استامینوفن و پاشویه تبت رو کنترل میکردم و وقتی که نزدیک به ساعت قطره دادنت میشد دوباره تبت میرفت بالا. یک بار که توی خواب تبت شده بود ۳۹ و من داشتم از ترس سکته میکردم. آخه من خیلی از تب کردن میترسم عزیزم.
توی این دو هفته اخیر اصلاً نتونستم استراحت کنم و بخوابم. هفته پیش که به خاطر کارهایی که داشتم زودتر از ۲ شب نمیخوابیدم و این هفته هم به خاطر مریضی شما. ساعت موبایل رو روی زنگ میزاشتم و هر یک ساعت یک بار بیدار میشدم و تبت رو اندازه میگرفتم. و وقتی که تبت بالا میرفت دیگه نمیخوابیدم و بیدار میموندم و پاشویه ات میکردم. شما هم که از پاشویه اصلاً خوشت نمیاد.
به هر حال اینکه الان خیلی بهتری. از تب دیگه خبری نیست. ولی چند روز پیش هم با وجود تب (ببخشید) اسهال هم داشتی. من هم دست تنها بودم و هیچ کس نبود. نمیدونی مامانی چه حالی شده بودم. شکمت از صبح تا عصری ۸ بار کار کرده بود و بسیار آبکی. دیگه با کلی کته با ماست و سیب و دوغ حالت بهتر شد.
الهی بمیرم برات که همش مریض میشی و همون یک ذره گوشتی که به تنت هست هم آب میشه. مامان فدات بشه.
غذا خوردنت هم که طبق روال گذشته است و واقعاً اعصاب خرد کن. توصیه های مامانهای دیگه و پیشنهادهاشون رو هم اجرا کردیم ولی برای شما هیچ فرقی نمیکنه. وقتی نمیخوری یا اینکه نمیخوری دیگه. دیروز اینقدر عصبانی شدم که خدا میدونه. از صبح تا ظهر فقط ۲ تا قاشق خامه خورده بودی و همین و بس.
آخه عزیز دلم این کارها رو میکنی و هیچی نمیخوری که وقتی کسی میبینتت به من میگه اصلاً به این دخملی نمیاد که ۱۴ ماهش باشه. نمیدونی که من چقدر عصبانی میشم. تروخدا غذات رو بخور.
روز سه شنبه هم بردمت آرایشگاه. موهات بلند شده بود و خوشگل ولی نمیزاشتی که گل سر به موهات بمونی و میکندی و بعضی وقتها هم میکردیش توی دهنت. واسه همین دیدم که اگه موهات رو کوتاه کنم فکر خوبیه. رفتیم با هم آرایشگاه و شما کمی گریه کردی ولی در کل خانم بودی. خانم آرایشگر هم گفت که نسبت به بقیه نی نی ها خیلی خوب بودی. حالا یک کوچولو شبیه پسرها شدی. ولی همچنان خوشگل مامانی.
از کارهای جدیدت هم بگم که یاد گرفتی که هاپو میگه هاپ. بهت میگم رونیا هاپو چی میگه و شما هم میگی هاپ. کاملاً راه افتادی و فضولیهات خیلی خیلی بیشتر شده. میگم یک دو سه و شما توپ رو پرت میکنی هوا. میخوای نون بخوری میگی نام نام نام. یعنی به به چه خوشمزه است. جورابهات رو از پات در میاری و سعی میکنی بپوشیشون. ولی هنوز نمیتونی. البته خیلی باحال جورابت رو باز میکنی و میاری جلوی انگشتهای پات ولی باز هم نمیتونی بپوشیشون. بهت میگم دستت رو بده ببوسم و کف دستت رو میزاری روی لبهام. بهت میگم پات رو بده ببوسم و در هر حالتی که باشی پات رو بلند میکنی تا ببوسمشون. وقتی از ددر برمیگردی خودت بارونیت رو در میاری.
چند روز پیش هم با پردیس جون رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب های خوشگل خوشگل برات خریدیم. شما هم که دلت میخواد عکسهاش رو که برجسته هستند رو بکنی.
عزیز دلم، دختر قشنگم امیدوارم که دیگه هیچ وقت مریض نشی و تنت همیشه سلامت باشه.
رونیا چند روز قبل از کوتاهی مو

آخه من قربون اون دو تا دندون خوشگلت برم.

رونیا بعد از آرایشگاه

بعداْ نوشت:
مامان پگاه: رونیا جون هاپو چی میگه؟
رونیا: هاپ.
مامان پگاه: رونیا جون ببعی چی میگه؟
رونیا: بع.
مامان پگاه: عسلم پیشی چی میگه؟
رونیا: مممممممممممم.
مامان پگاه: عشق مامان کلاغه میگه؟
رونیا: آر . گاهی اوقات هم هاق .
مامان پگاه: رونیا جون گاوه چی میگه:
رونیا: ممممممممااا.
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.