کارهای جدید رونیا
عزیزم امروز فقط و فقط میخوام از فعالیتها و کارهای قشنگ و جدیدت بگم.
اجازه بده اول از همه این رو بگم که برای من خیلی شیرینه. من به شما هر وقت غذا میدم وقتی که تموم میشه بهت میگم رونیا بگیم الهی شکر و دستهام رو میگیرم رو به آسمون و میگم الهی شکر. شما هم یاد گرفتی که وقتی غذات تموم میشه با من دستهات رو میبری بالا و از خدای مهربون تشکر میکنی. چند روز پیش بهت ناهار دادم و یادم رفت بگم الهی شکر دیدم بعد از تموم شدنش من که داشتم بشقابت رو میبردم توی آشپزخونه شما خودت دستهات رو بالا گرفتی. یعنی داشتی الهی شکر میگفتی. الهی مامان قربون اون دل کوچیک و مهربونت بشه عزیزم.
تاتی کردنت خیلی بهتر از قبل شده ولی همچنان چهار دست و پا رو به راه رفتن ترجیح میدی.
تقریباً ده روزی میشه که یاد گرفتی بگی حمام. البته به حمام میگی حمّا. با تشدید غلیظ روی کلمه میم.
یک عروسک اردک داری که خیلی هم دوستش داری. پردیس جون با اون برات شعر تک تک اردک، اردک تک تک که عمو پورنگ میخونه را خونده و شما هم یاد گرفتی. اردکت رو بهت نشون میدیم و شعرش رو میخونیم و شما هم میگی تَ تَ.
به غذات هم میگی آآمم. یعنی هام.
یک روز که داشتیم با هم توپ بازی میکردیم من برای شما توپ رو قل میدادم و شما هم برای مامان یکهویی توپ از دستم در رفت و رفت زیر میز و من گفتم آآآآخخخ. شما هم یاد گرفتی. از اون روز تا حالا هر چیزی که از دستت میفته سریع میگی آآآآه.
الو کردنت هم که دیگه خیلی بامزه شده. موبایلت رو میزاری دم گوشت و سرت رو هم کج میکنی و برای خودت حرف میزنی الهی من فدات شم.
تازگیها داری سعی میکنی تلویزیون خونه رو از روی دکمه اش خاموش و روشن کنی. این کار رو با تلویزیون خونه مهین جون اینها میکنی. ولی قدت به تلویزیون خونه خودمون هنوز نمیرسه.
وقتی من توی آشپزخونه هستم شما هم مطمئناً توی آشپزخونه و مشغول کابینت تکونی هستی.
تمام وسایل کابینت رو میریزی بیرون و دوباره جمع میکنی و میچینی توی کابینت و این کار اینقدر ادامه پیدا میکنه تا کار مامان تموم بشه. بغلت میکنم و میبرمت توی هال.
چند روز پیش هم شیشه آب رو انداختی روی سرامیکها و شکست.
در مورد غذا خوردن که واقعاً دیگه کلافه ام کردی خوشگلم. دیگه نمیدونم باید باهات چیکار کنم. با اینکه یک سالت تموم شده ولی هنوز ترجیح میدی که غذای میکس شده بخوری و اصلاً یک وقت به خودت زحمت جویدن رو ندی. با اینکه میتونی توی لیوان آب بخوری ولی اصرار داری که توی شیشه آب بخوری. و اگه با شیشه ات بهت آب ندم اصلاً آب نمیخوری.
الان سه باره که برات تخم مرغ نیمرو میکنم ولی به زور میخوریش. غذاهای دیگه را هم که دلت نمیخواد اصلاً بخوری. اگه به زور بهت غذا ندم مطمئنم که لب به هیچی نمیزنی. خودت بگو که اگه جای من بودی مامانی عصبانی نمیشدی؟ دقیقاً چیزهایی که خیلی مفید نیست رو دوست داری بخوری. مثلاً بستنی زمستونی. کاکائوی بستنی رو بیشتر از مواد داخلش دوست داری. دیشب هم که من رو کشتی که بهت زیتون بدم و من هم بهت زیتون دادم و عاشقش شدی. ولی چون شور بود دیگه نذاشتم که بخوری.
روز تاسوعا هم دومین دندونت در اومد.
البته به نظرم دندون اولت هم کامل در نیومده یا نمیدونم کلاً دندونهات کوچولو هستند یا اینکه کامل در نیومده. به هر حال اینکه خیلی خوردنی تر شدی.
سه شنبه هم شب یلدا بود. بابا نوید زحمت کشید و ما رو برد تهران خونه مهین جون. دستش هم درد نکنه. اونجا هم بهمون خیلی خوش گذشت و عمو آرش و مریم جون هم مهمونشون بودند. شما هم خیلی خوابت میومد و کمی هم نق و نوق میکردی ولی دلت نمیخواست که بخوابی.
مامانی جون عاشقتم. لطفاً در مورد غذا خوردن هم اینقدر اذیتمون نکن دیگه. آخه اگه غذا نخوری همین طوری کوچولو موچولو میمونی ها.
بوس واسه دخترم هزار تا. ![]()
شب تاسوعا

رونیا بعد از حمام کردن در حال تاتی

من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.