اندر احوالات مامی و دخملی
فقط چند رو تا تولدت باقی مونده. دیروز با پردیس جون رفتم برات کیک سفارش دادم. کلی از تزئینات تولدت رو انجام دادم. و یک عالمه کار دیگه کردم و البته این رو هم میدونم که روز پنج شنبه دست و پام رو گم میکنم و یک عالمه کار رو باید همون روز انجام بدم. امیدوارم که همکاری بکنی.
امروز صبح بردمت یادآور واکسن آنفولانزا رو بهت زدم. کلی گریه کردی. ولی خداروشکر که پستونک میخوری. چون با پستونک خوردن از گریه هات کلی کمتر شد. خیلی بامزه میشی وقتی که بغض میکنی. اصلاً دلم نمیخواد گریه کنی ولی وقتی بغض میکنی دلم میخواد که بخورمت. دیروز صبح که از خواب بیدار شدیم هر چی گشتیم پستونکت رو پیدا نکردیم. پستونکت رو گم کرده بودی و با اینکه خوابت میومد ولی نمیخوابیدی. بالاخره رفتم و برات یک پستونک جدید خریدم. امروز صبح توی تخت پردیس جون پستونکت رو پیدا کردیم. آخه مامانی پستونکت توی تخت پردیس چون چیکار میکرد؟ ای شیطون مامان.
تازگی ها ماشالله هزار ماشالله بسیار بسیار شیطون شدی. تقریباً 10 روزی میشه که چند قدمی تاتی میکنی. من شما رو می ایستونم و شما هم به طرف من چند قدمی تاتی میکنی و بعدش خودت رو پرت میکنی توی بغلم. امیدوارم که بزودی راه بیفتی و بتونی مستقل راه بری.
هفته پیش یاد گرفتی بگی آب.
به آب میگی آبو البته گاهی اوقات هم آپ.
به جیز همچنان میگی گیق.
به اخ میگی اخ. (مثلاً وقتی کنترل رو میکنی دهنت میگم رونیا اخه. شما هم تکرار میکنی)
دد رو هم که خیلی وقته بلدی.
ماما و بابا رو هم هر وقت که دلت بخواد میگی.
دست زدن رو یاد گرفتی. از اعضای بدنت دل و سر و دست و پا رو بلدی. الو کردن رو هم یاد گرفتی. کنترل و موبایل و تلفن رو میچسبونی به گوشت و ادای حرف زدن رو در میاری. شنبه بهت برس دادم و گفتم رونیا موهات رو شونه کن و شما هم با لبخندی که میزدی این کار رو انجام میدادی ولی برس رو برعکس گرفته بودی. قربونت بشم من.
بازی سرخپوستی هم یاد گرفتی. بهت میگم رونیا بگو آآآآآآآآآآآ شما هم میگی و من باهات بازی سرخپوستی میکنم.
خودت رو موش میکنی و اینقدر جیگر میشی که خدا میدونه.
و یک موضوعه دیگه اینکه تمامه این کارها رو هر وقت که دلت بخواد انجام میدی و هر وقت که دلت نخواد و ما ازت درخواست کنیم اصلاً انجامشون نمیدی و اصلاً محلمون هم نمیزاری. ای بلای مامان
از شنبه هم اومدیم خونه مهین جون که من بتونم راحت تر به کارهای تولدت رسیدگی بکنم. مهین جون هم که اینقدر شما رو دوست داره اصلاً اجازه نمیده یک لحظه هم توی روروئک بشینی مدام باهات بازی میکنه و یا اینکه بغلت میکنه. خدا به دادمون برسه وقتی که میریم خونه خودمون میخوای نق نق بکنی و بهونه بگیری. اینجا کسی بهت کاری نداره که بگه رونیا به این دست نزن یا اینکه رونیا این کار زشتیه ها. کشوهای میز تلویزیون رو داغون کردی از بس که بازشون میکنی و محتویات داخلشون رو میریزی بیرون. شبها که بابایی از سر کار میاد کلی باهات بازی میکنی با اینکه خیلی خسته است. شما هم براش دلبری میکنی. دیشب پردیس جون یک کار جدید بهت یاد داد. تا بهت میگفت رونیا یه بوس بده شما هم لپت رو میچسبوندی روی صورتش و اون هم ماچ های آبدار ازت میکرد. خونمون شبها ساعت 9 لالا میکردی ولی اینجا تا ساعت 11 هم بیداری و تازه اینکه بزور میخوابی.
یک هفته ای میشه که شبها توی خواب شروع میکنی به گریه کردن و با چشمهای بسته گریه میکنی و هق هق میکنی. اصلاً نمیتونم بفهمم که دلیلش چیه؟ فقط اینکه حدس میزنم ماله دندونت باشه که داره سرش میزنه بیرون. امیدوارم که همین طور باشه و مشکل دیگه ای نباشه.
دختر گلم یاد پارسال این روزها بخیر. چقدر استرس داشتم که نی نی که بدنیا میارم چه شکلیه؟ آیا سالمه؟ این روزها پشت سر هم میرفتم دکتر و میگفتم که قلب نی نی من رو چک کنید آخه از صبح تاحالا کم تکون خورده. تو دل مامانی هم که بودی شیطون بودی و مامان رو اذیت میکردی. هر وقت که منتظر تکونهات بودم تکون نمیخوردی و هر وقت که انتظارش رو نداشتم شروع میکردی به تکون خوردن.
امسال توی این روزها دخترم داره یاد میگیره حرف بزنه. یاد میگیره راه بره.
امسال این روزها تو شدی همه زندگی من.
دختر گلم عزیز دلم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد دوست دارم.
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.