مامانی جون من نمیدونم چیکار کنم؟ من که این همه از شما مراقبت میکنم، همیشه مواظبت هستم، لباسهای گرم تنت میکنم، غذاهای مقوی برات میپزم، مدام دستت رو میشورم، شما چرا اینقدر مریض میشی.

جوجوی ما دوباره سرما خورد. خدای بزرگ واقعاً دلم برای رونیا میسوزه. تا حالش خوب شد و یک کم رو به راه شد دوباره این سرما خوردگی لعنتی اومد سراغش.

دیروز ساعت ۷ بود که احساس کردم رونیا یک کمی داغه. تبش رو اندازه گرفتم دیدم ۳۸ هستش. پاشویه اش کردم و بهش استامینوفن دادم ولی تبش شد ۳۹. ترسیدم و زنگ زدم به بابا نوید. گفتم بدو بیا خونه که اگه خدای نکرده حال رونیا بدتر شد سریع برسونیمش بیمارستان. خداروشکر که تبش یک کمی پائین اومد. بعد از ۴ ساعت مجدد استامینوفن. شب توی خواب هم همش ناله میکردی و من هم تا صبح با شما بیدار. وسطهای شب دوباره تبت ۳۹ شد و من باز بهت قطره دادم. تا دستمال نمدار رو روی پیشونیت میزاشتم جیغ میکشیدی و گریه میکردی. مستأصل شده بودم. نمیدونستم باهات چیکار کنم. امروز صبح تبت کمی اومد پائین. از چند روز پیش روی چونت جوشهای ریزی زده بود. صبح دیدم که جوشها بیشتر شده. زیر چشمت روی دستت، روی لپت هم جوش زده. عصری بردمت دکتر. دکتر حیدری گفتش که جوجوی مامان داره سرما میخوره. و اینکه جوشها هم حساسیته. گفتم آخه من که چیز جدیدی به نی نی ندادم بخوره. گفت به هر حال حساسیته. حالا من موندم که شما این حساسیت رو از کجا آوردی خانمی؟ این روزها هوا خیلی سر شده. مثل اینکه باید خیلی بیشتر از اینها مواظبت باشم.

امروز توی سوپت شلغم ریختم بلکه برای سرماخوردگیت بهتر باشه. الان هم لالا کردی. دختر گلم امیدوارم که هیچ وقت مریض نشی. راستی دیروز صبح رفتیم بهداشت و شما ۸۳۵۰ وزنت و ۷۲ سانت هم قدت بود. ریزه میزه ی مامانی.

 

رونیا و ماشینش. که البته تا میزارمش این تو به جای اینکه بشینه می ایسته.