جوجوی قشنگ مامان سلام.

اومدم از شیطونیهات بازم بگم. از پیشرفت هات. از کارهایی که میکنی. عزیز دلم خیلی عاشقتم.

اول از همه اینکه روز ۳ مهر من و شما رفتیم دیدن یک عالمه نی نی ناز و خوشگل که از دوستهات هستند. از شانس بد ما دوربین صبح توی کیف بابا نوید جا موند و با خودش برده بود سر کار و ما دوربین نداشتیم. ولی کلی خوش گذشت. البته که اونجا شما یک بار گریه کردی و ریسه رفتی و بعدش مامان کلی سر درد شد ولی به هر حال اینکه هم من و هم شما دوستهامون رو دیدیم خیلی عالی بود. امیدوارم که این قرارها ادامه داشته باشه.

 

شما دیگه کاملاً می ایستی و راه هم میری. یعنی دستت رو میگیری به میز و راه میری و از میز به مبل از مبل به میز تلویزیون و هر چی که جلوی دستت باشه رو برمیداری.

دائماً فرشها رو میزنی بالا و زیرشون رو نگاه میکنی. زیر تشکت، بالشتت . فکر میکنی که مامان چیزی اونجا قائم کرده؟ با روروئک میری توی اتاقت و کشوهات رو باز میکنی و هر چی که توش هستی رو میریزی بیرون. تمام وسایل خونه رو با دهنت امتحان میکنی ببینی خوشمزست یا نه.  دیگه بیچارم کردی. حتی میز رو هم میخوری. دهنت رو باز میکنی و شیشه میز رو میخوری و لیس میزنی. مامانم هم که دائم در حال شست و شوی وسایل خونست که یک وقت خدای نکرده میکروب وارد بدن شما نی نی گلم نشه. بعضی ها میگن دیگه همین روزها دندون در میاری که اینقدر با لثه هات بازی میکنی. ولی من که چشمم آب نمیخوره.

 

با انگشت اشارت به سمت هر چیزی میگری. توی چشم من، به طرف اسباب بازیهات. بهت میگم صمدآقا.

اشاره کردن یاد گرفتی. میبرمت توی آشپزخونه و بهت میگم مامان جون رونیا رو نشون مامان بده و با دستت عکسهات که روی یخچال چسبوندم رو نشون میدی.

موقع پوشک کردن که پروژه ای داریم با شما. تا چسب یک طرف رو میبندم اون یکی رو باز میکنی و من اون یکی رو میبندم چسب اول رو باز میکنی و این  کار ادامه داره تا جایی که من هم خندم میگیره هم کلافه میشم. یا اینکه در میری از دستم و نمیزاری که پوشکت کنم.

یک کار خیلی بد که یاد گرفتی اینه که غذا رو از دهنت تف میکنی بیرون. قبلاً ها صورتت رو برمیگردوندی و غذا رو نمیخوردی ولی الان دیگه تفش میکنی بیرون. اینقدر عصبانی میشم از این کارت رونیا. آخه مامانی شما اینکارهای زشت رو چه طوری یاد میگیری؟

همچنان عاشق ددری و وقتی میای جلوی در از ذوقت جیغ میکشی. دیشب با بابا نوید بردیمت بیرون و رفتیم رستوران. شما اونجا اینقدر آواز خوندی و ادددد ددددد کردی که همه داشتند ما رو نگاه میکردن.

یاد گرفتی از پله ورودی آشپزخونه میای بالا وارد آشپزخونه میشی و در یخچال رو میگیری و می ایستی. من خیلی از این کارت میترسم. البته همچنان از ماشین لباسشویی میترسی.

چنان نانایی میکنی که وای وای. تا تلویزیون یک آهنگ پخش میکنه شما دستت رو تکون میدی و می خندی. قربون نانای کردنت برم.

چند وقت پیش کناره های موهات رو کوتاه کردم. به نظر خودم که خیلی بهتر شده.

رونیا قبل از کوتاه شدن مو

رونیا بعد از کوتاه شدن مو

 از خوابت هم که نگم خیلی بهتره. خیلی بد میخوابه رونیا. صبحها ساعت ۵/۵ - ۶ صبح بیدار میشی. من نمیدونم که چرا این وقت صبح بیدار میشی آخه مامانی. بعدش ساعت ۵/۱۰ می خوابی که مامان اون موقع هم کلی کار برای انجامش داره و نمیتونه لالا کنه. شبها هم که هر وقت دلت بخواد. یک شب ۹ یک شب ۱۲ یک شب ۱۲ هم نمیخوابی. و هر ساعتی که بخوابی باز فردا صبحش ۶ صبح بیداری.

خلاصه اینکه چند روز دیگه ۱۰ ماهت هم تموم میشه و ۱۱ ماهه میشی. دیگه چیزی به تولدت نمونده. قربونت برم که عاشقتم. نمیتونم بگم که چقدر دوستت دارم.  این روزها به خاطر کلاسهام میزارمت پیش مامانی اعظم (مامان بابا) و میرم دانشگاه. سر کلاس تمام حواس و فکرم پیش شماست. چون تا حالا تو رو اونجا تنها نزاشتم خوب. مهین جون هم به خاطر کارهای نقاشی منزلش درگیر شده و نمیتونه تا هفته آینده نگهت داره. خیلی کلافم به خاطر این قضایا.

راستی رونیای گلم دلم میخواد بزارمت مهد و هم برم سر کار و هم اینکه به کلاسهام راحت تر برسم ولی بابا نوید مخالفه. نه اینکه از با شما بودن ناراحتم ها نه عزیزم. فکر میکنم این طوری برای خودت هم بهتر باشه. به نظر من اینکه مهد باشی بهتر از اینه که مامانی ترو نگه داره. آخه بالاخره مهد هزار و یک چیز خوب بهت یاد میدن. یک عالمه دوست پیدا میکنی.  البته قضیه مهد هم برای سال دیگه میگم نه الان که هنوز یک سالت هم نشده. امیدوارم که بابا نوید هم راضی بشه.

دوست دارم، عاشقتم، میمیرم برات.