پایان 9 ماهگی+ سرما خوردگی+ شمال
توی تعطیلات گذشته جای همگی خالی رفته بودیم شمال. رونیا دومین مسافرتش رو به شمال تجربه کرد. البته این دفعه بزرگتر بود و باهوش تر. هوا خوب بود و همه چیز هم عالی. روزی که داشتیم برمیگشتیم بارون شدیدی گرفت. توی شمال رونیا خیلی سرحال بود. بازی می کرد. می خندید. شیطونی میکرد و ...... . و از همه مهمتر اینکه توی این سفر دخترم ۱۰ ماهه شد. ولی همچنان دختر ۱۰ ماهه بنده از خیلی چیزها میترسه. از تیوپهای بادی که توی دریا ازش استفاده می کنند. از رودخونه. از دریا وحشت داره. و خیلی چیزهای دیگه که الان یادم نمیاد.
سیاهکل (قبل از آبشار لونک)

اما ره آورد این سفر یه سرما خوردگی بسیار بد برای رونیای عزیزم بود. از قبل از اینکه بریم مسافرت من سرما خورده بودم. ولی رونیا خوب بود. داشتیم برمیگشتیم رونیا سرما خورد. همیشه اولین ها قشنگ هستند ولی این دفعه اصلاً قشنگ نیست و خیلی هم بده. این اولین سرما خوردگی رونیاست. خیلی حالش بده. دخترم داره آنتی بیوتیک مصرف میکنه که شاید زودتر حالش خوب بشه. دکتر بهش دیفن هیدارمین هم داده ولی به گفته یکی از دوستهای نی نی سایتی عزیزم این شربت اصلاً مناسب نی نی های زیر دو سال نیست. به همین دلیل من هم از مصرفش خودداری کردم و به جاش نشاسته به دخمرم میدم که سینش رو صاف کنه. همش ناله میکنه و نق و نق میکنه. یک کوچولو چهار دست و پا میره بعدش هم سریع خسته میشه و دمر روی زمین ۵ دقیقه ای میخوابه. صداش در نمیاد از بس که گرفته. دیشب اصلاً نتونست بخوابه به خاطر سرفه هاش و اینکه بینیش هم گرفته بود. با زور تونستم براش قطره بینی بریزم. نمیزاشت که. به هر حال اینکه روزهای بدی رو داره سپری میکنه. هم رونیا هم مامانش. دوستهای نازم برای دخترم دعا کنید که زودتر خوب بشه و سرحال باشه.
رونیای مریض قبل از رفتن به دکتر

بعداً نوشت: رونیا هنوز خوب نشده. حالش روز به روز بدتر میشه. دیشب بردمش یک دکتر دیگه و اون گفتش که دختر کوچولوم شبه آسم گرفته. خس خس سینش بسیار وحشتناکه. با هر سرفه ای که ۵ دقیقه هم طول میکشه نی نی من کبود میشه و اینکه حالش به هم میخوره. مامانش هم گریش میگیره. صدای نفسهاش رو وقتی رونیا توی اتاقشه من از توی آشپزخونه میتونم بشنونم. خیلی وضعیته سینه اش خرابه. دوستای گلم براش دعا کنید.![]()
ممنونم.![]()
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.