ماجراهای مامان و رونیا کوچولو

خوب از اینجا شروع میکنیم. وا این چیه این بالا وصل شده؟ بزار یک کمی باهاش کشتی بگیرم.

خوب حالا یه آهنگ میزارم که من و مامان با هم گوش بدیم. مامانی خوبه؟![]()

خوب حالا باید به همه جای خونه سرک بکشم.

مامان بدو جارو برقی رو بیار ببینم. این آشغالها چیه روی فرش.؟

یاد گرفتم روی پاهام بایستم. این طوری راحت تر هم میتونم به همه چیز دست بزنم. چقدر عالی.

به نظرم این صندلی اصلاً جاش مناسب نیست. باید جاش رو عوض کنم.

مامانی اجازه هست بیام توی آشپزخونه؟

البته که چه اجازه بدی و چه اجازه ندی من کار خودم رو میکنم.

یاد گرفتم که با روروئکم روی فرشها هم راه برم. این طوری میتونم به وسایل میز تلویزیون، روی میز و خیلی چیزهای دیگه هم دست بزنم.

کنترلهای خونمون از سوپهایی که مامان پگاه برام میپزه هم خوشمزه تره. اگه این کنترلها نبود من گشنه میموندم.

شیطونی دیگه بسه. خیلی خستم. وقته لالاست. لطفاً مزاحم نشید.![]()

وقتی بیدار بشم دیگه موقع بیرون رفتن و گشتنه.

مامانم همش میگه که رونیا شیطونی میکنه. به نظر شماها من شیطونم؟
رونیا خانم خوشگل من یاد گرفته روی پاهاش می ایسته. چهار دست و پا با سرعت میره. توی روروئکش سرعتش خیلی خیلی بیشتر شده. غذاهاش رو همچنان با ادا و اطوار میخوره. تازه چند روزه که بدتر هم شده. خرما هم که بهش میدم و خیلی هم دوستش داره ولی بعد از خوردن پیشونیش خیلی جوش میزنه. یک هفته خرما نخورده و بهتر شده. البته با ماست بهش میدادم. (مامانهای مهربون من چیکار کنم که رونیا نانازیم بتونه خرما بخوره). بای بای میکنه. دست میده بهمون. ماما و بابا رو ناآگاهانه میگه. عاشقه ددره. وقتی باباش میره سره کار پشت سر باباش گریه میکنه. (البته اون هم به خاطر اینکه باباش رفته ددر و رونیا توی خونه مونده!) تمام خونه رو با چهاردست و پا و روروئکش فتح کرده. هر چی که میخواد باید بهش بدم وگرنه چنان جیغ هایی میکشه که صداش تا چندتا خونه اون ور تر هم میره. اگه به چیز خطرناکی دست بزنه و من ازش بگیرم مامانش رو دعوا میکنه و شروع میکنه به گریه کردن.
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.