کوچولوی هشت ماهه مامان
گل مامان امروز هشت ماهه شد. امروز هشت ماه از بودن شما در کنار من و بابا نوید میگذره و ما از بودن باهات بسیار خوشحالیم و روزهای خیلی شیرینی رو تجربه میکنیم.
امروز صبح با بابا نوید بردیمت مرکز بهداشت. وزن گیریت توی این ماه اصلاً خوب نبود مامانی جون. فقط ۳۵۰ گرم وزن اضافه کرده بودی. وزنت شده ۷۵۵۰. دیگه واقعاً نمیدونم که باید چه کار کنم؟ شیر خوردنت که به شدت افتضاح شده و تقریباً میشه گفت که اصلاً شیر نمیخوری. غذا هم با ادا و عشوه یک کمی میخوری.
ماشالله هزار ماشالله روز به روز هم داری شیطون تر میشی. مامانی من نمیدونم که شما کی میخوای یک کمی تپل تر بشی؟
از اتفاقات این مدتی که ننوشتم بگم که ۱۱ مرداد خاله حدیث به همراه امیرحسین جیگر و خاله سمیه به همراه هلنا خوشگله اومدند منزل ما و کلی دور همی بهمون خوش گذشت. امیرحسین و شما هم که لالا کردید.
(امیرحسین و رونیا)

(امیرحسین، هلنا، رونیا)

عصری هم چونکه تولد مامان بود بابا نوید با یک کیک اومد خونه و شب هم واسه شام رفتیم ددر. شما هم که با هر لقمه ای که ما میخوردیم چشمات به طرف دهن ما میرفت. الهی بمیرم برات که چیزی نمیشد بهت بدم. تازه اون موقع گفتم خوب بهت کمی شیر بدم که هوس غذاهای ما رو نکنی که عصبانی شدی و شیر هم نخوردی.
(رونیا قبل از ددر)

تازگیهای خیلی سعی میکنی که چهار دست و پا بری ولی هنوز قدرتش رو نداری و نمیتونی. پاهات رو زیر شکمت جمع میکنی و همین طوری میمونی و یکهویی دامبی با شکم میخوری زمین. مدام روی سرامیکها داری سینه خیز میری . عاشق آشپزخونه ای. میای دم پله آشپزخونه و خودت رو میکشی روی پله و توی آشپزخونه رو که من هم اونجا هستم نگاه میکنی. میگی ادددددددد ددددددددد گیقققققق اوووووووو. وقتی میخوای کسی رو صدا کنی میگی اووووووووووو. تازه یک کار خیلی بد هم میکنی که پله آشپزخونه رو لیس میزنی. چند روز پیش بغلت کردم و بردمت توی آشپزخونه که اینقدر حسرت این مکان رو نخوری و با دقت به همه چیز نگاه کردی تا بردمت جلوی ماشین لباسشویی (تازه خاموش هم بود) خودت رو به من چسبوندی و روت رو برگردوندی و زدی زیر گریه. فهمیدم که از ماشین لباسشویی میترسی. آخه عزیز دلم مگه ماشین لباسشویی هم ترس داره؟
یک تاب برات توی خونه وصل کردم و باهاش تابت میدم که خیلی خوشت میاد. وقتی که بلندت میکنم از اونجا گریه ات میگیره و دوست داری باز هم تاب بازی کنی. دیروز مهین جون شما رو برد پارک نزدیک خونمون و توی زمین بازی بچه ها تاب سوارت کرد. دیروز اولین تجربه تاب سواری توی پارک رو داشتی فدات شم.
(اینجا خوشحالی از تاب سواری و داری آواز میخونی)

سه شبه که توی اتاق خودت میخوابونمت. شب اول خیلی برام سخت بود. همش میترسیدم که چیزیت نشه. سرت نخوره به این ور و اون ور تخت و ... . آخه نمیزاری که حفاظهای تخت سر جاشون بمونه. سریع اونها رو میکنی و باهاشون بازی میکنی. ولی چاره ای نبود چونکه توی تخت کوچیکه کنار تخت ما هم نمیتونی دیگه بخوابی آخه برات کوچیک شده و نمیتونی توش غلت بزنی به همین خاطر شبها توی اون گریه میکنی. شب اول سخت بود ولی دیگه الان عادت کردم. شبها دو بار یا سه بار میام بهت سر میزنم که هر بار هم میبینم که ملحفه روت رو زدی کنار و لخت خوابیدی.
(آخه مامانی ببین چقدر بد میخوابی)

خیلی ددری شدی. وقتی میبرمت جلوی در ذوق میکنی و وقتی در رو باز میکنم جیغ میکشی. به حدی ددری شدی که من مجبور شدم دو شب پیش ساعت ۹ شب ببرمت ددر و رفتیم دفتر پیش بابا نوید. دیشب هم ساعت هشت و نیم شب با هم با کالسکه رفتیم پیاده روی.
خیلی هم نق نقو شدی. بعضی ها میگن که واسه دندونهاته. ممکنه که داری دندون در میاری. ولی خوب ما که هیچ اثری از دندون روی لثه های شما نمیبینیم. جوجو پس کی میخوای دندون در بیاری؟
این روزها همش میگی اددددددددددد ددددد گیققققققققق بببببببببببب اووووووووووو. حالا خدا میدونه که اینها یعنی چی؟
روز به روز داری برای ما شیرین تر میشی. خیلی دوست داریم.
رونیا اصلاً دوست ندارم که این روزها خیلی زود بگذرن. تو داری روز به روز شیرین تر و بزرگ تر میشی. کارهای جدید انجام میدی. دل من رو میبری. این روزها یه حاله دیگه ای دارم. خوشحال ترم. نمیدونم چرا. ولی هستم. بزرگ شدنت رو که میبینم از خدا خیلی تشکر میکنم که من رو لایق مادر شدن دونست و یه فرشته آسمونی رو به من هدیه داد. و از خودش میخوام که پناه تو باشه عزیز دلم.![]()
![]()
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.