سلام.

امروز میخوام از یک خاطره بسیار وحشتناک اینجا صحبت کنم. دلم نمیخواست بنویسمش ولی اگه نگم و ننویسم میترکم.

دیروز به مهین جون (مامان خودم) گفتم بیاد خونمون که من ساعت ۱۱ امتحان داشتم بتونم با خیال راحت تورو پیش مهین جون تنها بزارم و برم دانشگاه. توی این گرما رفتم و برگشتم وقتی رسیدم خونه ساعت ۲ بود. از گرما هلاک شده بودم. به همین خاطر مامانم که دستش هم درد نکنه گفت تو استراحت کن و من همه کارها رو انجام میدم. ناهار آورد و جمع کرد و ظرفها رو شست و بابا نوید اومد و ناهار خورد و .... .

خلاصه من و تو و مهین جون تنها شدیم. تو برای من دلبری میکردی و توی بغلم بودی. بازی میکردی و میخندیدی. مثل همیشه که سفت بغلت میکنم و میبوسمت باز همین کار رو کردم ولی این بار..... . خدای بزرگ . دیدم دخترم یکهویی زدی زیر گریه و شروع کردی به گریه کردن و دیگه گریت بند نمیومد. ای بابا چه کنم. مامانم پاشد . دیدم داری کبود میشس و اصلاً نفس نمیکشی فقط گریه میکنی. دادمت دست مهین جون و جیغ زدم. گفتم وای مامان الان........... . داشتی از دست میرفتی. توی بغل مهین جون از حال رفتی و شل شدی. دور از جونت مثل مرده ها. خدای بزرگ. (الان که دارم اینها رو مینویسم قلبم تالاب تالاب داره تند تند میزنه و مو به تنم سیخ میشه). با هزار زور و بلا و فوت توی صورتت بالاخره نفس کشیدی و دوباره همون حالت و دوباره فوت کردیم توی صورتت و دیگه حالت جا اومد. تا یک ربعی رنگت پریده بود. ولی خداروشکر که به خیر گذشت.

امروز وقتی داشتم به کارهام میرسیدم شما غلت زدی و دمر شدی و سینه خیز راه افتادی تا لبه فرشها. داشتی واسه خودت بازی میکردی که یکهویی از یک طرف دیگه غلت زدی و سرت خورد زمین. چشمتون روز بد نبینه رونیا دوباره شروع کرد به گریه. سریع بغلت کردم. دیدم داری دوباره اون طوری میشه. تنها بودم نمیدونستم چه خاکی توی سرم بریزم. فوت کردم توی صورتت دیدم چشمات رفت و فقط سفیدی چشمهات معلوم بود. دوباره داشتی شل میشدی. دست و پام رو گم کرده بودم. توی بغلم بودی دویدم طرف در که برم در همسایه ها رو بزنم از فرط دستپاچگی که یک نفر کمکم کنه که دیدم حالت خوب شد.

دیروز به دکترت زنگ زدم و حالت رو براش شرح دادم. گفتش که این چیزی که من براش تعریف کردم اسمش هست ریسه رفتن از گریه. گفت نی نی ها بعضی هاشون از ۶ ماه تا ۲ سالگی این طوری میشن. گفتش که اگه در ادامه گریه باشه ایرادی نداره ولی اگه خدای نکرده بدون گریه کبود بشه نی نی یا صرع داره یا تشنجه. گفتش که هیچ چاره ای ندارم جز اینکه نزارم شما گریه بکنی و گریه هم که میکنی به این حد نرسه. آخه مادرجان من چه کنم. خوب شما نی نی هستی یه وقتی ممکنه دستت بخوره جایی درد بگیره و یا سرت یا هر جایی بخوره به این ور و اون ور و دردت بیاد و شروع کنی به گریه. رونیا ازت خواهش میکنم که دیگه این طوری گریه نکن.

به خدا از دیروز تا حالا دو بار سکته کردم. دخترم این طوری من رو میکشی ها.!

 

الان هم لالا کردی. وگرنه من باید مینشستم پهلوی شما و مراقبت از شما رو میکردم که خدای نکرده یک وقت گریه نکنی.

مامانها برای رونیا گلی دعا کنید که دیگه این طوری نشه.

 

 

پی نوشت: امروز عصر رونیا رو بردم پیش یک دکتر دیگه ای به جز دکتر خودش (دکتر مصطفوی). بردمش پیش دکتر مسعود حیدری که خیلی تعریفش رو از دوستانم شنیدم. دکتر حیدری هم گفته هاش عینه دکتر مصطفوی بود. گفتش این یک دوره ایه که باید طی بشه و خیلی از بچه ها این طوری میشن. گفت بهت حق میدم که بگی وحشتناکه ولی باید تحریکش کنی که بعد از دم اولی که میکشه بازدم هم داشته باشه تا کبود نشه. با فوت کردن توی صورتش و آب پاشیدن توی صورتش. همین و بس. دختر گلم، دختر نازم، عزیز دلم امیدوارم که دیگه این طوری گریه نکنی تا من هم آرامش بیشتری داشته باشم.