دختر شش ماهه و هشت ساعته من
دختر عزیزم رونیای گلم امروز شش ماهه شد.
شش ماه پیش توی یک همچین روزی من مضطرب از زایمان و وقتی که رونیا به دنیا اومد خوشحال از مامان شدن.
شش ماه پیش یک همچین روزی بهترین اتفاق زندگی برای من افتاد.
شش ماه پیش یک همچین روزی من مامان شدم. مامان یه دختر کوچولوی ناز.
و شش ماه پیش یک همچین روزی خداوند لطفش را بر من تمام کرد.
گرمای وجود یک فرشته ناز و زیبا شش ماهه که خونه من رو گرم کرده.
نفسهاش به من زندگی دوباره میده. خنده هاش در بدترین شرایط هم به من قوت قلب میده.
فقط میتونم بهت بگم عزیزم
دوستت دارم با تمام وجودم.
اول از همه از خودت متشکرم خدای بزرگ. از لطفی که به من داری و داشتی. فکرش را نمیتونستم بکنم که از پس کارهای نی نی به تنهایی بر بیام. وقتی که میخواستم برم خونم خیلیها توی دلم رو خالی کردند. خیلی ها. ولی من تنها رفتم خونم و تنها از نی نی گلم مواظبت کردم. نمیگم آسون بود ولی این رو کاملاً مطمئنم که اگر لطف خدای مهربونم نبود هیچ وقت نمیتونستم حتی یک لحظه هم خودم کارهام رو انجام بدم.
امروز وقت واکسن شش ماهگی رونیا همب بود. صبح رفتم دانشگاه. قرار بود به خاطر کلاسم فردا رونیا رو ببرم واسه واکسن. وقتی از کلاس برگشتم مامان گفت بیا و رونیا رو ببریم واسه واکسنش. من هم همین کار رو کردم.زنگ زدم بهشون و گفتند تا ساعت 12 هستند. رفتم مرکز بهداشت. رونیا رو نشوندم روی پاهام. پای راستش رو محکم توی دستم گرفتم و سرنگ پری بود که توی پای رونیا خالی شد. پای چپش رو هم گرفتم و این کار مجدد تکرار شد. گریه رونیا فضای اتاق رو پر کرد. دخترم از فرط گریه لبهاش کبود شد و صداش دیگه در نمیومد. یک لحظه ترسیدم گفتم نکنه نفسش بگیره. خودم هم گریم گرفته بود. وقتی اومدم بیرون با خودم فکر کردم چطور تونستم تحمل کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان رونیا خوابیده. امیدوارم که مثل دفعه های قبل جای واکسنش متورم نشه و دردش نیاد. (الهی آمین)
ولی از اینکه واکسن بعدی رونیا 1 سالگیش هست خیلی خوشحالم. حداقل تا 6 ماه دیگه دغدغه واکسن و دردش رو ندارم.
رونیا قبل از اوخ شدن

من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.