امروز رونیا اولین غذای کمکیش رو خورد. لعاب برنج. در ابتدا از قاشق و رنگش استقبال کرد و همش میخواست قاشق رو از دست مامانش بگیره ولی وقتی خورد ...... .
اینجا با خودش داره میگه چرا این دفعه مزه همیشگی رو نمیده. یعنی این هم شیره؟

اه اه اه چه بدمزست.

نه مامان خواهش میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم. خیلی بدمزست. نمیخورم خوب.![]()
![]()

دیروز کتاب مورد علاقه رونیا رو دوباره باهاش کار کردم. یک کتابیه برای تقویت هوش کچولوهای ۳ تا ۶ ماهه که البته خاله جونش براش خریده تا دخملم پروفسور بشه. این هم عکس العمل خانم در مورد کتابهاش. البته خیلی دوستش داره.
آخ جون. مامانی کتاب خوشگلمو آورد.

فکر کنم قابل خوردن هم باشه. بزار امتحان کنم.

بسه دیگه مامانی. حالا بدو لباس بپوش منو ببر ددر.

عصری هم دیدم که بابا بچه این همه درس و کتاب خونده خسته شده باید یه گردشی هم بره دیگه. مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۱۲ ساعت 16:56 توسط پگاه مامان رونيا
|
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.