رونیا و عید 89
عزیزم روز عید شما تا ساعت یک ربع به نه خواب بودی و به زور بیدارت کردم و بهت شیر دادم وقتی سال تحویل شد نتونستم لباسهات رو عوض کنم و با همون لباسهای توی خونت دور سفره هفت سین نشستیم و عکس انداختیم و دعا کردیم. دعا برای همه مردم خوب این سرزمین. بعد از سال تحویل تندی لباسهای ناز عیدت رو پوشوندم بهت و رفتیم خونه مامانی اعظم (مامان بابا) کلی از شما استقبال کردند. وقتی از خونشون اومدیم بیرون شما شروع کردی به گریه کردن نمیدونم دلت درد می کرد یا چیز دیگه ای بود. همون شب از کرج رفتیم تهران خونه مهین جون (مامان خودم) و اینجا هم کلی تحویلت گرفتند جیگرم. از فردا صبح عید دیدنی ها شروع شد. یک عالمه عید دیدنی رفتیم و شما هم کلی عیدی گرفتی. روز دوم عید هم رفتیم مسافرت به طرف شمال. نصف مسیر رو خواب بودی. بقیش رو هم خداروشکر که اذیتم نکردی. ولی توی شمال هر شب گریه می کردی و کلافه و بی قرار بودی. اون هم به این خاطر که خسته می شدی. روز ۵ برگشتیم تهران. عصری رفتیم خونه مهین جون. مامانی جان دختر نازم شبش لپ تاپمون رو دزدیدن و ما بسیار بسیار ناراحت شدیم. خیلی غصه خوردم. کلی عکسهای ناز شما توی لپ تاپ بود. خداروشکر که سفره هفت سین هنوز جمع نشده و میشه ازت باز هم عکس گرفت ولی خوب باز هم دلم میسوزه که دزدیدنش.
دیشب هم فامیلهای بابا نوید مهمون بودند منزل ما. شما تا ساعت یک ربع به دوازده شب بیدار بودی. وقتی که همه رفتند و خیالت راحت شد که کسی نیست که شما شیطونی کنی تازه خوابیدی. شیطون بلا شدی دیگه واسه خودت عزیزم.
کارهای جدید هم یاد گرفتی. عزیزم دیروز وقتی که سرم شلوغ بود شما رو توی تخت گذاشتم و زیرت مشمع انداختم و بازت کردم که کیف کنی. وقتی برای آب کشیدن برنج رفتم آشپزخونه و ۵ دقیقه بعد برگشتم دیدم کاملاْ چرخیدی و بالشت رو گرفتی دستت و داری میخوریش و اینکه خانم گلم رو تختی و تشکت رو خیس کردی. اولش ناراحت شدم که باید با اون همه کار اینها رو هم بشورم ولی وقتی صدات کردم بهت گفتم رونیا آخه این چه کاریه که کردی سریع برگشتی و بهم لبخند زدی دوست داشتم بخورمت و همه چی از یادم رفت. وقتی بیداری و حس و حال شیطونی داری غلت میزنی ولی فقط به یک طرف و دیگه نمیتونی برگردی و اینقدر بامزه میشی که نگو.
دائم سعی میکنی بلند شی. وقتی میخوابونمت روی تشک کمرت رو به زور و بلا بالا میدی یا اینکه سرت رو میخوای بیاری بالا که یعنی بغلت کنم. وقتی توی بغلم هستی و من نشستم همین کارها رو انجام میدی هی خودت رو میدی جلو که توی خونه بچرخونمت و شما فضولی کنی و وسایل خونه رو ببینی. به هر حال جیگری شدی واسه خودت.
الان هم لالا کردی.
خلاصه اینکه عید امسال برای من و بابا نوید بسیار متفاوت بود که شمارو داریم عزیزم. دختر گلم تو از هر کسی برای ما شیرین تر و عزیزتری. نمیتونم احساسم رو نسبت بهت بیان کنم. خیلییییییییییییییییییییی زیییییییییییییییییییاد دوست دارم دخترم نازم.![]()
![]()
من پگاه و همسرم نوید در تاریخ 85/9/16 پیمان بستیم که زندگی عاشقانه ای با هم داشته باشیم و خداوند بزرگ در تاریخ 88/9/19 دختری زیبا به ما هدیه کرد. و من می نویسم از خاطرات و شیرینی های مادر شدن برای فرزندم رونیا، دختر قشنگم که فرشته ای آسمانی است که با لطف خدا به ما هدیه داده شد. برای فرزندم می نویسم تا وقتی که بزرگ شد مطالبم را بخواند و ببیند که چقدر دوستش دارم.