تبليغاتX
فندق




























فندق

امسال هم روز مادر براي من رنگ و بوي ديگه اي داره. چون مامان يك دختر خوشگل و ناز و ملوس هستم كه عاشقشم. خدايا اين دختر رو تو به من هديه دادي خودت هم ازش در مقابل همه ي بدي ها محافظت كن. (آمين)

روز مادر با تأخير به همه ي دوستهاي خوشگلم مبارك باشه. انشالله كه سايتون 120 سال روي سر فرشته هاي نازتون باشه.


دختر خوشگل و قشنگ مامان ببخشيد كه دير به دير به اينجا سر ميزنم.

ماماني يك مدته كه باز هم سرم بي نهايت شلوغ شده (البته خداروشكر) و از طرفي مهد رفتن شما باعث شده كه زندگيمون يك كمي برنامه به خودش بگيره و ديگه وقت نميكنم كه به خيلي از كارهاي غير معمولم برسم.


دخترم از تاريخ 14 فروردين امسال رفتي مهد. خداروشكر عادت كردي بهش. سه روز در هفته تا ساعت 5 ميموني و سه روز ديگه رو فقط دو ساعت ميري مهد. تا زماني كه اونقدر به مهد عادت كني كه بتونيم فقط سه روز در هفته ببريمت مهد. عزيزم دوست دارم كه زودتر اين اتفاق بيفته. آخه اگه چند روز نري مهد بعدش يك كمي بدقلق ميشي براي مهد رفتن.

خداروشكر كه از مهدت راضي هستم و همين طور از مربيهات. چند روز پيش توي خونه داشتي براي خودت شعر ميخوندي دينگ دينگ دنگ دنگ ساهت (ساعت) هي ميزنه زنگ و ..... . از اونجايي كه شعرهاي كتابهات رو من هم مثل شما حفظ شدم متوجه شدم كه مال كتابهات نيست. گفتم مامان جون اين شعر رو كي براي شما خونده. گفتي مامان جون كلاس عمو هربد ديگه. متوجه شدم كه از مهدكودكت ياد گرفتي. 

مهدكودك رفتنت باعث شده كه شبها زودتر ميخوابي. سعي ميكنم حداكثر تا قبل از ده خوابيده باشي. حدود نه و ربع تا نه و نيم ميخوابونمت با اين حال صبحها ميگي بزار توي تختم بازم بخوابم مامان جون. من هم كلي دلم برات ميسوزه. ولي عزيزم چاره چيه؟ و خوب از اينكه شبها زودتر ميخوابي من خيلي راضي تر هستم. اين طوري من بهتر ميتونم به كارهاي ديگه ام برسم. 

براي روز معلم براي مربيهات كادو برديم و روي هر كدوم از كادوها يك كارت تبريك كه ساخته دست من و شما بود چسبونديم. با هم كار دستي درست كرديم و چسبونديم روي كادوها و من تبريك روز معلم روشون نوشتم. كلي همشون از اين ايدمون تشكر كردند و خوشحال شده بودند.


براي روز مادر هم از مهد كودك برام يك كاردستي هديه آوردي كه يكي از بهترين هداياي روز مادر بود برام.


روزهايي كه با هم كاردستي درست ميكنيم بهت ميگم كه رونيا عصرونه ات رو بخور كه بعدش ميخوايم كاردستي درست كنيم. با شوق و ذوق ميگي آخ جون كاردستييييييييييييييييييييييي. اينقدر لذت ميبري كه خدا ميدونه.

عزيزم عشق مني. از شيرين زبونيهات هر چي بگم كم گفتم.

اينقدر شيرين زبوني برام ميكني كه ديگه تعدادش از دستم حسابي در رفته.

ديشب وسط شب از خواب پريدي. اومدم بغلت كردم و گفتم كه بخواب مامان جون. چشمهات رو بستي. گفتم كه رونيا خيلي دوستت دارم عاشقتم. توي خواب و بيداري با چشم بسته به من گفتي كه مامان جون من هم شما رو دوست دارم عزيزم. دخترم ممنونم به خاط راين همه لطفي كه داري به من. ممنونم به خاطر اين همه عشق و زيبايي كه به من هديه ميدي.

بابايي يك بار بهت گفتش كه ميخوام برات دوچرخه بخرم. از اون روز تا حالا من رو كشتي . هرجا دوچرخه ميبيني ميگي مامان جون بابايي ميخواد برام دوچرخه بخره. يك روز هم كه خونه مهين جون بوديم و بابايي در حال استراحت كردن بود شما رفتي كنار بابايي زانو زدي و گفتي بابايي جون لطفاً برام دوچرخه بخريد. بابايي هم من رو كشته از بس هي به من ميگه بچه رو بيار من باهاش برم براش دوچرخه بخرم ديگه. آخه مامان جون نميدوني كه چقدر عاشقته.

الان كه هوا گرمتر شده و آفتاب زياده هر وقت كه ميريم بيرون سريعاً ميگي مامان جون ببين روزه ببين آفتابه. عينك آفتابيم رو بده بزنم به چشمم آفتاب نخوره. عاشقتم خوشگل و خوشتيپ من.

چند وقتي بود كه ميومدي انگشت كوچيكه ي پات رو نشونم ميدادي وميگفتي مامان جون از اين كوچولو ها ميخواي برات بخرم. ميگفتم كه نه من دارم. ميگفتي ببينم. بعدش كه مطمئن ميشدي ميگفتي خوب از اين بزرگهاش (انگشت بزرگ پات) رو برات ميخرم. جيگرت رو برم من.

غذا خوردنت كمي بهتر شده ولي باز هم بعضي اوقات با هم دعوا داريم.

همچنان به تلويزيون علاقه اي نداري. ولي عاشق كتاب هستي. الان خيلي از كتابهات رو از حفظي و ميتوني ورق بزني و براي مامان جون بخوني. 



بعداً نوشت:

دیروز وقتی رونیا رو از مهد گرفتم دیدم که توی کیفش یک کارت دعوت تولد هستش. تولد یکی از بچه های مهد هستش که توی مهدشون برگزار میشه. رفتم برای دوستش کادو خریدم. امروز دختر خوشگلم برای اولین بار تنهایی به یک تولد دعوت شده. خیلی براش خوشحالم. امیدوارم روزی برسه که دختر گلم برای خودش خانمی شده باشه و بتونه تنهایی به تولد و مهمونی بره. صبح بهش کادوی دوستش رو دادم گفتم مامان جون وقتی رفتی مهد کودک این رو به دوستت بده و بهش بگو تولدت مبارک. کلی بچم ذوق زده شده بودم. خدایا شکرت.


نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20ساعت 14:29 توسط پگاه مامان رونيا|

سلام.

سلام به همه ي دوستهاي گلم.

سال نو بر همگيتون (با تأخير البته) مبارك. انشالله كه سال خوبي براي همگيتون باشه. در كنار خانواده هاتون سال خوبي رو سپري كنيد و هميشه خوش باشيد.




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 16:45 توسط پگاه مامان رونيا|

سلام به همه دوستهای گلم.

این روزهای پایانی سال رو همیشه خیلی خیلی بیشتر از تحویل سال جدید دوست دارم. هیاهو و شور و نشاط مردم رو که میبینم واقعاً خوشحال میشم.

انشالله که دل همه خوش باشه. انشالله که سال 91 برای همه ی خانواده ها سال پر از خیر و برکت و نیکی باشه.

رونیا روز به روز بزرگتر میشه و با حرف زدنهاش، کارهاش، پیشرفتهاش من رو شگفت زده میکنه. خدارو صد هزار مرتبه شکر.

میخوام از شیرین زبونیهاش بگم.


داریم با هم توپ بازی می کنیم توی خونه و وقت ناهار هم هستش.

توپ رو ازش گرفتم و توی دستم هستش و گرفتم بالای سرم.

رونیا: بده به من . ماله منه مامان جون.

مامان: رونیا جون میدونی چطوری میتونی توپ رو از من بگیری. باید الان بریم با هم ناهار خوشمزه بخوریم تا شما بزرگ بشی و قدت بلند بشه و بتونی توپ رو از من بگیری.

رونیا: کمی فکر میکنه . مامان جون توپ مال شما باشه من میرم با لگوهام بازی میکنم.

(این دختر هیچ جوره راضی نمیشه که درست و حسابی غذاش رو بخوره).


رونیا: مامان جون بیا . بیا ببین زانوم کثیف شده.

مامان: کجای زانوت عزیز دلم؟

رونیا در حالی که آرنج دستش رو بهم نشون میده.

رونیا: اینجا اینجاش.

قربونت برم این که زانو نیست این آرنج خوشگل شماست.


چهارشنبه سوری چند تا فشفه که از سالیان پیش در منزل داشتم رو آوردم که با رونیا روشنش کنیم و خوشحال بشه بچم.

مامان : رونیا جون بیا برات فشفشه روشن کنم ببینی که فشفشه چیه و چه شکلیه و باهاش شادی کنیم.

رونیا: مامان جون بدو بزن به برق که روشن بشه.

الهی قربونت برم که فکر میکنی هر روشنایی متصل به برق هستش.


روزی هزار بار باید براش کتاب بخونم.

بعضی اوقات حوصله ام نمیکشه دیگه براش بخونم.

رونیا: مامان جون برام کتاب بخون.

مامان: رونیا جون مامان دیگه خسته شدم از بس کتاب خوندم.

رونیا: اصلاً خودم میخونم.

بعد از کمی خوندن کتاب (شعرها رو حفظ کرده و برام میخونه)

رونیا: مامان جون چشمهام نمیبینه باید عینک بزنم.

بیا شما بخون.


از خواب بیدار شده.

رونیا: مامان جون بهم پسته و بادام بده که صدا دار بده. (منظور از صدا دار یعنی همون صداست. وقتی زیر دندونش قرچ و قوروچ میکنه میاد میگه مامان جون گوش کن چه صدادار میده).

براش میریزم توی یک کاسه و میارم بهش میدم  میگم بفرمایید.

بعد از یکی دو دقیقه.

رونیا: مامان جون از شما مچکرم که برام پسته و بادام آوردی.

فدات بشم مامان.


یک روز صبح گفتم که بیا با هم خونه تکونی بکنیم.

دستکش یک بار مصرف انداختم توی دستش و یک دستمال گردگیری دادم بهش و گفتم بیا بریم توی اتاقت و کمدهات رو تمیز کنیم.

همه ی وسایل رو در آوریم و با هم شروع کردیم به خونه تکونی.

چند روز بعدش دوباره گفتم رونیا امروز هم باز میخوایم خونه تکونی بکنیم.

تا من به خودم بجنبم که کابنت های آشپزخونه رو خالی بکنم دیدم که صدای رونیا نمیاد و از توی اتاقش یک صداهایی داره میاد.

اومدم توی اتاق خوابش دیدم چشمتون روز بد نبینه. تمام عروسکهاش رو از توی ویترین اتاقش ریخته بیرون.

مامان: نکن مامان جان چرا همچین داری میکنی؟

رونیا: دارم خونه تکونی میکنم بابا جان دیگه.

مردم از خنده. انگار که همیشه باید یک جا رو تمیز کرد. الهی بمیرم برات مامان.


از دست این دختر یک کمی رژ نمیتونم بزنم.

تا میخوام رژ بزنم

رونیا: مامان جون برای من هم بزن.

مامان: نه مامان جون رژ مال مامانهاست. عیبه که نی نی ها رژ بزنن. تازه اگه رژ بزنی ممکنه که بابا نوید  عصبانی بشه.

رونیا: مامان جون بزن . اشکالی نداره مامان جون بزن دیگه. هه ذره بزن دیگه.

من چطوری میتونم در برابر این التماس ها کوتاه بیام؟


رونیا: مامان جون انگشتم درد میکنه.

مامان: چرا عزیزم. کدوم انگشتت درد گرفته.

رونیا: منه منه کله گنده. بیا بوسش کن خوب بشه.

برگرفته از شعر لی لی لی لی حوضک.


و خیلی شیرین زبونیهای دیگه.

دختر قشنگم هزار هزار هزار بار خداروشکر که این همه باهوشی و این همه شیرین زبون و این همه عزیز برام.


دختر گلم از پیشرفتهات چیزی نمیگم که هر چی بخوام بگم کم گفتم.

در همین حد میگم که بازی فکری مخصوص سه سال به بالا رو برات خریدم. آوردم خونه و بازش کردم. کلی خوشحال شدی از دیدنش. تا بازش کردم شروع کردی به کامل کردنش. همه رو درست انجام دادی. خیلی گلی مامان. از خدا ممنونم که همچین فرشته ای رو بهم داده. خدایا باز هم میگم که شکرت.




نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/25ساعت 0:23 توسط پگاه مامان رونيا|

سلام سلام.

دختر گلم ببخشيد كه خيلي وقته كه وبلاگت رو آپ نكردم. آخه بي نهايت سرم شلوغ بود. كارهاي دفتر دوچندان شده بود، خودم امتحان داشتم، بابا نويد مأموريت بود. قربونه اون شكله ماهت برم من مامان رو ببخش.

توي اين مدت كه نبوديم كلي بزرگتر و خانم تر شدي. عشقه مني به خدا.هر چي از دلبريهات بگم كمه. توي همه كارها كلي پيشرفت كردي. حرف زدنت كه ديگه كامل شده. كامله كامل. همه چيز رو بلدي بگي و عنوان كني و كامل جمله بندي ميكني.

با اون لحنه كودكانه كه حرف ميزني من ميخوام بخورمت. اينقدر ميچلونمت كه خدا ميدونه.

در روز كلي خاله بازي ميكني با قابلمه ها و بشقابهاي اسباب بازيهات و ميگي كه مامان جون برات آش پزيدم بيا بخول.

چند روز پيش روسري رو گذاشته بودي روي سرت و رفتي دمه در و مثلاً (از الكي) اسمارتيز خريدي. برگشتي به من گفتي جيگلتو بخولم برات اتماسيس خليدم بخولش.

به توصيه هاي يكي از دوستهام شبها قبل از خواب با لوسيون و يا روغن بدن ماساژت ميدم. خيلي خوشت مياد. چند شب پيش كه مهين جون هم پيشمون بود تا اومدم ماساژت بدم با خوشحالي به مهين جون گفتي مهين جون ميخوام ماساژ بزنم. كلي خنديدم از دستت. فعل بزنم هم به اين خاطر به كار ميبري كه ميگي رژ بزنم، ماتيك بزنم. فكر ميكني كه ماساژ دادن هم نوعي آرايشه. بعضي وقتها هم مياي ميگي مامان جون موهام رو آرايشگاه بزنم. يعني موهام رو خوشگل بكنم.

موهات رو از دو طرف مثل جودي آبوت گيس ميكني اينقدر خوشگل ميشي كه همه كلي قربون صدقه ات ميرن. خودت هم خيلي از گيس كردن موهات لذت ميبري و ميري جلوي بابا نويد مي ايستي و ميگي بابانويد من رو بيبين موهام رو بافتم.

بهت ياد دادم كه  دستت رو بببري بالا و بگي آي لاو يو پي ام سي . شما هم ميگي اينجا كرج آي لاو يو پي ام سي. من هم بهت يك بار گفتم آي لاو يو رونيا شما هم جوابم رو دادي گفتي كه آي لاو يو too.

از كلمات انگليسي هم ماهي، هاپو، پيشي، شب بخير و صبح بخير رو بلدي و دوست دارم رو.

شبها قبل از خواب به من ميگي دوستت دارم عزيزم.

عاشقه كتاب شعر هستي و با دقت گوش ميدي. اينقدر بايد برات بخونم كه دهنم كف ميكنه و سر درد ميشم خودم. ولي شما كوتاه نمياي. بعضي اوقات كه ميگم مامان جون خسته شدم ديگه از بس برات خوندم خودت كتابت رو ميگيري دستت و براي خودت ميخوني. ميتونم بگم كه از كتابه حسني نگو يك دسته گل نصفش رو حفظي، يك كتابه ديگه اي هم داري كه در مورد فوايد سيب خوردنه اون هم همين طور بلدي. كتابهاي ديگه ات رو هم خيلي ازشون بلدي.

شعر هم خيلي بلدي.

تلفنچي خونمون شدي. هر كسي كه تماس ميگيره شما بايد گوشي رو برداري و باهاش كلي صحبت ميكني. 

بعضي اوقات هم موبايلت رو ميزاري دمه گوشت و شروع ميكني به صحبت كردن: الو پرديس جون سلام، خوبي پرديس جون، چطوري؟ سلامتي باشي پرديس جون، سلام برسون. خداحافظ.

من به شما ميگم رونياي بلاچه. چند روز پيش از سره كار برگشتيم خونه من كيفت رو گذاشتم وسطه هال و خودم تند و تند لباسهام رو عوض كردم ديدم شما بدو بدو اومدي پيشه من و گفتي مامانه بلاچه كيفم رو انداختي اين وسط. اي مامان خانم بلاچه. (ميخورمت جيگر)

عاشقه رقصيدني. به آهنگ هاي حناي اندي، ملودي آرش خيلي علاقه داري و تا ميشنوي ميري جلوي تلويزيون يك كمي نگاه ميكني و دستهات رو تكون ميدي.

يك روز هم كه من داشتم توي آشپزخونه كار ميكردم شما داشتي وسطه هال براي خودت ميرقصيدي. ديدي كه توجه ندارم بهت گفتي كه مامان جون بيبين دارم قر ميدم.

عاشقه تولدي. به همين خاطر چند وقت پيش با بابا نويد برات يك كيك كوچيك خريديم و شمع گذاشتيم روش و چندين بار شمع رو روشن كرديم و شما فوت كردي ما هم دست زديم و گفتيم هورا شما هم بلند جيغ ميزديم تلبدم مبارك.


و خيلي خيلي خيلي كارهاي بامزه ديگه كه هر وقت بيشتر از اين يادم اومد ميام و برات مينويسم.

عاشقتم گلم.


نوشته شده در شنبه 1390/11/15ساعت 10:47 توسط پگاه مامان رونيا|

دو سال می گذره. دو سال از روزی که بهترین روز زندگیم بود. باورم نمیشه که اینقدر زود دخترم، فرشته ی کوچولوی من که خیلی خیلی کوچولو بود داره بزرگ میشه و هر روز هم من رو سرشار از لذت مادری میکنه. وقتی که حرف میزنه وقتی که یک کاره جدید یاد میگیره، کلمه جدید، جمله جدید، کلاً همیشه برام جدیده. حس مالکیت شدیدی نسبت بهش دارم. احساس میکنم که نمیتونم این شیرینهاش رو با کسی تقسیم کنم. آخه خیلی عاشقشم. وقتی بهم میگه مامان جون تمام غم و غصه هام از یادم میره. خدایا هزار مرتبه شکرت. بی نهایت دوستش دارم. از بس چلوندمش خودش میاد بغلم و میگه مامان جون رو بچولَمش (مامان جون رو بچلونمش).

از کارهاش که هر چی بگم کم گفتم.

دیگه خیلی خیلی واضح صحبت میکنه و همه کلمات رو ادا میکنه. از کلمه این چیه استفاده می کنه. نه خیلی زیاد فقط چیزهایی رو که نمیدونه. با حرف زدنش دل میبره شدیداً.

امروز بوسش کردم به من میگه مامان جون هوژی (رژ) شدم. گفتم نه مامان جون من که رژ نزدم. میگه مامان جون رفتی ددر رژ بزن. رفتی دانشگاه رژ بزن. رفتی سره کار رژ بزن. این هم از بلاچه ی خونه ی ما.

تا میخوام برم بیرون میگه مامان جون هوسلی (روسری) بزار. هوسلی نزالی پلیس میگیله.

خودش شعر میخونه بسیار زیبا. میگه تاب تاب عباسی، خدا نندازی، اگه بندازی، خدا نندازی.

تازگی ها از کلمه خانم خیلی استفاده میکنه. مثلاً میاد بهم میگه مامان خانم. یا مامان جون خانم.

بهش میگم اسمت؟

رونیا: هونا. فامیلیش رو هم میگه.

مامان پگاه: چند سالته؟ رونیا: 2. شش هفت تا از انگشتهاش رو نشون میده و میگه دو.

مامان پگاه: خونت کجاست؟ رونیا: کلج.

و این داستان ادامه داره که کدوم منطقه و کدوم کوچه.

مامان پگاه: اسمه بابات چیه؟ رونیا: آقا نوید.

مامان پگاه: اسمه مامانت چیه؟ رونیا: پگاه جون.

رونیا بگو دوست دارم به انگلیسی چی میشه؟

رونیا: آی لاو یو.

صلوات ميفرسته دخترم. ميگه الهم صل محمد

بهش ميگم كه اي واي رونيا ماست تموم شده. ميگه مامان جون زنگ بزن آقا نويده بخله.

تلفن رو برميداره و شماره الكي ميگيره. گوشي رو ميزاره دمه گوشش ميگه سللللللللللللاااااااااام پرديس جون. خوبي پرديس جون؟ چطوري پرديس جون؟ سلامتي.

البته كلي كارهاي قشنگ ديگه هم انجام ميده كه الان خاطرم نيست.


بی نهایت دوستش دارم و از خدا میخوام طعمه زیبای مادر شدن رو به هر خانمی که در انتظاره بچشونه که واقعاً به نظرم بهترین اتفاق زندگی هر زنی مادر شدن.




ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/09/18ساعت 19:58 توسط پگاه مامان رونيا|

دخترك قشنگم اين مدتي كه نبودم و نتونستم بيام وبلاگت رو آپ كنم سرم خيلي شلوغ بود (البته هنوز هم هست) ولي يك كمي هم درگيري بيماريت شده بودم.

به خاطر اينكه از سلامتت اطمينان كامل داشته باشيم مجبور شدم ببرمت MRI و چقدر اون لحظه بد بود. از صبح ناشتا بودي كه البته در اين مورد هيچ مشكلي نداري. كلاً غذا نميخوري و با اين مسئله هم كنار اومدي. تا ساعت 3 ناشتا بودي. وقتي بردمت اونجا بهت آنژيوكت زدن. واي كه ديدنش برام چقدر دردناك بود.

وقتي بردمت توي اتاق مخصوص MRI تا خوابوندمت روي تخت گريه كردي و گفتي مامان جون نرو بيا. و در همون لحظه دكتر بهت بيهوشي زد و شما دستت روي هوا بود كه بيهوش شدي. من هم اومدم بيرون از اتاق و كلي گريه كردم برات. خيلي دلم سوخت خيلي زياد. اون لحظه دعا كردم كه هيچ مادري مريضي بچه اش رو نبينه و همه بچه هاي مريض شفا پيدا كنن.

اين همه سختي كشيديم ولي خداروشكر كه جوابش نرمال بود و دكتر گفتش كه هيچ مشكلي نيست و از من و بابا نويد هم سالم تري. (خدا رو صد هزار مرتبه شكر)

خيلي خيلي خانم شدي.

خيلي جيگر شدي. به كتاب خيلي زياد علاقه پيدا كردي. من هميشه ميترسيدم كه شما علاقه اي به كتاب نشون ندي ولي برعكس شده. طوري شدي كه يك كتاب رو اگه ده بار هم برات پست سر هم بخونم خسته نميشي و باز هم مياي ميگي بخوووووووووون بخووووووووون. شعرهاي كتابها رو با من ميخوني و بعد از تموم شدنشون ميگي تموم. بعدش با هم دست ميزنيم و هورا ميكنيم.

از رنگ انگشتي و ماژيك خيلي خوشت مياد. ميبرمت توي حموم سريع ميگي هنگ بازي (رنگ بازي) رنگ ها رو ميارم و شما برام نقاشي ميكني. به دره كتابخونه كاغذ چسبوندم و صندليت رو ميزارم جلوش و شما با ماژيك برام نقاشي ميكني. من هم كلي لذت مي برم. البته اكثراً هم ميخواي كه من پهلوت باشم و خودت حاضر نيستي تنهايي نقاشي كني. دوست داري من پهلوت بمونم و تشويقت كنم و برات دست بزنم ، باهات صحبت كنم و شعر بخونم.

بعد از خوردن غذاهات هميشه ميگي الهي شكر. هيچ وقت فراموش نميكني.

عاشق نوشابه شدي. ميگي نوماشه. ولي من بهت نميدم كه بخوري. 

از يك تا پنج رو بلدي بشمري. گاهي اوقات شش رو هم ميگي و گاهي اوقات نه.

رنگ آبي و قرمز رو بلدي. البته بعضي موقعها هم قاطي ميكني.

بهت ميگم ميخوام برات تولد بگيرم و شما چي كار كني؟ ميگي شمع فوت. الهي من قربون حرف زدنت بشم دختركم.

رسماً ديگه من شدم مامان جون. اكثراً بهم ميگي مامان جون . و من هم جوابت رو ميدم جونم مامان جون . مامان جون فدات بشه.

وقتي كه از دستم عصباني باشي ميگي پيكاه پيكاه.

چند وقت پيش توي خونه بوديم و من داشتم توي آشپزخونه كار ميكردم و شما بازي و بابا نويد هم توي اتاق پاي كامپيوتر بود. من گفتم نويد جان بيا اينجا و شما هم سريعاً رفتي به بابا ميگي نويد زااااان .

چهار تا دندون ديگه باز داري با هم در مياري و اين اذيتت ميكنه. اصلاً غذا نمي خوري. من رو كشتي ديگه تو دخملي. اينقدر از اين مسئله عصباني ميشم كه حد و حساب نداره .

عاشق ژله هم شدي. كه ميگن اصلاً بد نيست و ميتوني بخوريش.

عروسكت رو ميزاري روي ميز يا روي اوپن بعدش باهاش صحبت ميكني. بهش ميگي نَلُفتي بچه. 

مهين جون برات چادر دوخته. چادر رو ميزاري سرت و مي ايسته جلوي مهر و به مهر نگاه ميكني و زير لب صحبت ميكني. ميگي نماز نماز.

اينقدر رقاص شدي كه خدا ميدونه. تا آهنگ ميشنوي دستهات رو مياري بالا و ميچرخوني. اينقدر بانمك ميرقصي. بعدش هم عشوه مياي .

هر چيزي رو مثل شال، روسري، رو مبلي رو ميزاري سرت و ميگي عروس عروس.

خيلي بانمك حرف ميزني. اينقدر كه ميخوام بخورمت.


لغت نامه رونيا:

اشتباه= اِشباده

نوشابه= نوماشه

اسمارتيز- اِته ماتيس

مجتبي= مُشباده

دايي= دالي

رونيا= اونا

سشوار= هِشوله

كتوني= تكوني

ژله= هژه

قابلمه= هاقمه

خوشمزه= خوشمخه

خوشگل= هوشكل


بابا نويد رفته مأموريت و من تو تنهاييم. فكر كنم كه دوتاييمون به اين تنهايي احتياج داشتيم ولي حيف كه من بايد از صبح تا هشت شب سر كار باشم و خيلي كم تورو ميبينم.

ماماني اين ترم كه تموم بشه و درسم تموم بشه وقت بيشتري برات ميزارم عزيز دلم. ميدوني كه خيلي زياد دوست دارم. 


و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد


نوشته شده در دوشنبه 1390/08/02ساعت 19:49 توسط پگاه مامان رونيا|

سلام به روي ماه دختر قشنگ و ملوسم.

آخر هفته (پنج شنبه و جمعه) گذشته رفتيم اصفهان. جاي همگي خالي. با اينكه زمان خيلي كم بود ولي خوش گذشت. البته نه مثل هميشه ولي براي رفع خستگي و عوض كردن حال و هوا خوب بود.

توي اصفهان هم رونيا مثل شمال هيچي نخورد. كل اصفهان رو گشتم و نتونستم براش دنت پيدا كنم كه حداقل يك كمي دنت بخوره. به هر حال اينكه كلي حرصي شدم از دست غذا نخوردنش. تا صبح چشم باز مي كرد ميگفتش كه ددر ددر. يك لحظه بند نميشد. بايد سريع ميبردمش ددر. توي هتل براي صبحانه نميخواست بشينه كه همش ميگفت ددر و بعدش چنان گريه اي راه انداخته بود كه انگار چه شده.؟ برديمش پارك گلها توي حوض هايي كه آب بود همش ميخواست دست بزنه به آب و پدرش عزيزش هم خواست به بچه يك حالي بده كه دستي به آب بزنه و رونيا سوء استفاده از فرصت كرده و كل لباس رو خيس آب كرد. حالا فكر كنيد من توي كيفم فقط يك جوراب شلواري داشتم و يك سوئي شرت. تصور كنيد رونيا با چه تيپي توي باغ گلها داشت ميگشت.

برديمش پارك پرندگان و چقدر از اردكها و مرغابي هاي توي آب خوشش اومده بود. نميخواست از كنارش رد شه. نگاشون ميكرد و ميگفت باحال باحال. آخه فسقل خانم شما اين كلمه باحال رو از كجا ياد گرفتي؟ خيلي ذوق زده شده بود.

اين روزها هر روز (خداروشكر) كلمات بيشتري رو ياد ميگيره و سعي ميكنه كه تلفظ كنه. فاميليش رو ياد گرفته. از يك تا پنج رو بلده بشمره.

برای استیکر میخرم و میچسبونه به در کتابخونه و از این کار بسیار بسیار لذت میبره. هر کسی که از در خونه میاد تو باید استیکرهای رونیا رو ببینه و رونیا خانم دونه دونه استیکرها رو بهش معرفی بکنه. عکس استیکرش تخم مرغ داره. میگه مامان تخم قدقدقداا.

جمله هاي دو كلمه اي ميگه. مثل: مامان بيا. بيا بازي. دست بگير (يعني دستم رو بگير). بابا بيا بيشين. بيريم ددر.

لغت نامه رونيا جيگر:

بُقاش: بشقاب

نوماشه: نوشابه

ته كي: ته ديگ (اين دختر فسقليه من فقط هشت تا دندون داره كه تازه نهمين دندونش هم داره ميزنه بيرون.غذا به زور ميخوره و من غذاهاش رو با قاشق له ميكنم و بهش ميدم باز هم نمي جوه و قورتشون ميده ولي با همه اين تفاسير خانم خانمها عاشق و دلباخته ي ته ديگ هستند)

تاسه: كاسه

تكال: چنگال

اوتاق خواب: اتاق خواب (رفتيم هتل تا تخت رو ديد گفت: مامان اتاق خواب).

ماسين: ماشين

ايستخ: استخر

جابرقی: جاروبرقی

هِگو: لگو

هَگ: رنگ (براش رنگ انگشتي خريدم. بردمش توي حمام و با رنگها روي ديوار حمام نقاشي كرديم. خيلي خوشش اومده بود)

و خيلي كلمات ديگه. كلاً سعي ميكنه اكثر كلمات رو تلفظ كنه. ولي اينها رو خيلي بامزه تلفظ مي كنه.

خدايا شكرت به خاطر وجود اين فرشته ي زميني.




 

بعداً نوشت غم انگیز:

از ظهر تا حالا دخترم فرشته ی خوشگلم، تب کرده . تب ۵/۳۹ درجه. صورت سفیدش و لپهای خوشگلش قرمز شده از شدت حرارت. براش دعا کنید.



نوشته شده در یکشنبه 1390/07/10ساعت 8:40 توسط پگاه مامان رونيا|

 سلام به همه دوستهای عزیزم.

تعطیلات عید فطر بهانه ای شد که من و دخملی که یک سال بود هیچ سفری نرفتیم بریم مسافرت. چه مسافرتی. از چند روز قبل از مسافرت رونیا یک کمی شکمش شل بود. تا روزی که میخواستیم بریم بهتر شده بود. من هم گفتم که خوب حتماً مشکل برطرف شده. روز سفر توی ماشین همش آبریزش بینی داشت. گفتم حتماً باد به بینیش میخوره این طوری شده. وقتی رسیدیم اونجا دیدم که نه بابا خانمی سرما خورده و وضعیت مزاجیش هم به هم ریخته. البته خیلی حاد نبود. سرماخوردگیش هم که سرفه های وحشتناک بود که شبها و موقع خواب بچم رو کلافه میکرد. اینها همه بهونه شد که دخملی توی سه روزی که سفر بودیم لب به هیچ غذایی نزنه جز چند پیمونه شیر توی طول روز.

اگه از بیماری و غذا نخوردن رونیا فاکتور بگیرم این سفر یکی از بهترین سفرهایی بود که تا حالا رفتم. این دفعه جاهایی رو توی شمال دیدم که تا حالا ندیده بودم و برام زیبایی خاصی داشت. مثل جاده اسالم به خلخال و آبشار ویسادار. موزه میراث فرهنگی رشت که با اون خونه های قدیمیش واقعاً من رو محو تماشای خودش کرده بود. دلم میخواست یکی از اون خونه ها ماله من باشه و توش با آرامش زندگی کنم. اونجا هم من و رونیا لباس محلی پوشیدیم و کلی عکس انداختیم.

خداروشکر که سفر خوبی بود.

دیروز رونیا رو بردم دکتر. به خاطر مریضیش وزن کم کرده و رسیده به وزن دو ماه پیش. حالا باید آزمایش هم بده.

رونیا توی حرف زدن پیشرفت کرده. کلمات رو واضح تر و کامل تر بیان می کنه. خیلی بامزه هم بیان میکنه. به من میگه پیکاه. عاشقشم.

این هم عکسهای خوشگل خانم


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/06/13ساعت 13:18 توسط پگاه مامان رونيا|





فرشته ي خوشگل من بزرگ شده و خانم شده. ديگه از پوشك گرفتمش و مثل خانمها دستشوييش رو به مامانش ميگه. گل خوشگلم چند روزيه كه حالش خيلي مساعد نيست و دل درد داره. ديروز صبح كه از خواب بيدار شد حال از تخت بيرون اومدن هم نداشت. وقتي بغلش كردم و بردمش توي اتاقهاي ديگه تا يك كم حال و احواش عوض بشه باز كوسن رو از روي مبل برداشت گذاشت روي زمين و دراز كشيد. دلم براش اينقدر سوخت كه خدا ميدونه. ميگفت مامان درد درد. ميگفتم مامانم كجات درد ميكنه ميگفت دل دلي درد. الهي من قربون اون دل كوچولوت كه درد ميكنه بشم. عاشقشم بدجور. كلمات بيشتري رو ياد گرفته. بابت هر چیزی که میخواد و بهش میدم میگه مرسی (میسی) و فکر میکنه که به جای بفرمایید هم میتونه از مرسی استفاده کنه. وقتی چیزی رو میخواد بهم بده میگه مامان میسی. عشوه مياد واسم خوردني ميشه. كلاً كه خيلي نازه اين دخملي من.




ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت 11:7 توسط پگاه مامان رونيا|

سلام سلام.

اول از همه گله. بلاگفا واقعاً دیگه شورش رو در آورده. همین الان یک عالمه نوشته بودم که همه اش پرید. اه اه اه . بعدش هم اینکه من برای هیچ کدوم از دوستهای گلم که توی بلاگفا وبلاگ دارند نمیتونم نظر بزارم. برای جناب مدیریت هم ایمیل زدم ولی کو پاسخ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس همین جا از همتون که وبلاگ دخترم سر میزنید تشکر میکنم. نی نی هاتون رو ببوسید. (نازنین جون مامان امیرعلی از راهنماییهات ممنونم تا حدودی کارآمد بود).

این مدت که نبودم سرم خیلی خیلی شلوغ بود. روزهای سختی رو گذروندم. هم خودم و هم دختر عزیزتر از جونم. امتحان داشتم ولی خداروشکر که دیگه تموم شد. چه خوب و چه بد دیگه گذشت. توی این مدت که امتحان داشتم رونیا و من واقعاً خسته شدیم. رونیا دلش میخواست که من باهاش بازی کنم، ببرمش بیرون، براش وقت بزارم ولی من واقعاً نه وقتش رو داشتم و نه حوصله اش رو. اینقدر فشار روم بود که دلم میخواست فقط گریه کنم. (یکی نیست بهم بگه آخه شاگرد تنبل تقصیره خودته که درسهات رو گذاشتی شب امتحان بخونی دیگه). دخترم تا توی دستم جزوه و کتاب میدید میومد میگرفت و پاره میکرد و یا اینکه می انداخت یک گوشه تا باهاش بازی کنم. بعضی اوقات هم میبردش و جاش برام یک کتاب شعر میاورد که براش شعر بخونم. از مادرشوهرم و علی الخصوص مامانم تشکر میکنم که توی این مدت زحمت رونیا و من رو خیلی کشیدند. بعضی روزها رونیا از خواب بیدار میشد و به جای اینکه من رو صدا کنه تا از توی تخت درش بیارم مامانم رو صدا میکرد. بچم خیلی به مهین جون عادت کرده بود.

از بحث امتحانات و روزهای سخت گذشته که بگذرم میرسم به یک دختر خوشگل. عشق مامان پگاه که این روزها شیرینتر و صد البته شیطون تر شده. از شیطونیهاش که نگم بهتره. ماشالله هزار ماشالله . به همه چیز دست میزنه چه اون وسایلی که مربوطه به رونیاست و چه اون وسایلش که اصلاً بهش مربوط نیست و خطرناک هم هستش. هر کاری رو که میگم نکن انجامش میده. البته الان یک کم بهتر شده تا دو سه هفته پیش خیلی بدتر بود. لجبازی میکرد در حد تیم ملی. شاید هم من خیلی بزرگش میکردم چون هر کسی که میدیدش میگفت بابا همه بچه ها این طوری هستند. خداروشکر الان بیشتر به حرفهام گوش میده و اون مقداری هم که گوش نمیده دیگه واقعاً اقتضای سنشه. تازگیها هر کار بدی که میکنه سریعاً میاد من رو بغل میکنه و میبوسه و گاهی اوقات هم دستش رو میکشه روی صورتم و میگه ناااااااااااا نااااااااااااااااا (نازی نازی). بهش میگم که رونیا مامان جون چی کار کردی که داری من رو میبوسی؟ من رو میبره و شاهکار انجام شده رو به مامانش نشون میده. ولی اینقدر بامزه من رو میبوسه که دلم میخواد قورتش بدم. کلمات جدیدی یاد گرفته. ولی بیشتر کلمات رو فقط اولشون رو تلفظ میکنه مثلاً ما (ماشین) عروسک (عَ). و این منم که متوجه میشم دخملی چی میگه. دیکشنری آنلاین. توی شعر خوندن هم پیشرفت کرده. کلماتی رو که از شعرها بلده و میتونه دست و پا شکسته تلفظ کنه تکرار میکنه و من هم براش غش میکنم. شعر عمو زنجیر باف رو بلده و بهش میگم بابا اومده چی چی آورده نخود و ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون هم میگه بیش بیش (کشمش). وای جیگرم قربون اون بیش بیش گفتنت بشم که وقتی میگی بیش بیش من هم گازت میگیرم از بس که نازی. دختر همسایه مون که از رونیا سه ماه بزرگتره و اسمش هم هست آنیتا بعضی روزها میره توی پارکینگ و بازی میکنه. من هم رونیا رو دو سه باری بردم باهاش بازی کرد. بهش میگم رونیا اسم دوستت چیه؟ میگه آنا. میگم با آنیتا چی بازی میکنید؟ میگه تَخ (چرخ). چرخش رو میبرم پایین و با هم بازی می کنند. عصرها هم میره پشت در می ایسته و میگه ددر آنا. بساطی دارم با این دخمل ددری ها. بهش یاد دادم که قبل از خوابش من و باباش رو ببوسه و بعدش بره توی تخت خوابش لالا کنه. تا موقع لالا کردنش میشه میگم رونیا بوس شب بخیر. میدوه میاد من و باباش رو میبوسه و میگه هَبَخ (شب بخیر). خیلی کارهای جدید یاد گرفته و خیلی هم شیطونیهای جدید. روزی صد بار گوشی تلفن رو بر میداره و مهین جون و خاله پردیس رو صدا میکنه. چندروز پیش هم گوشی موبایلم رو برداشته بود و دیدم هی داره میگه مامان مامان. من هم مشغول بودم. یکهو چشمم افتاد به گوشیم که توی دستشه و ازش گرفتم دیدم بله خانم خانمها زنگ زده به کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به شوهر خالم. و اون هم از اون ور خط داره باهاش صحبت میکنه و این خانم هم پشت سر هم میگه مامان مامان. با کلی عذرخواهی قطع کردم. توی این چند هفته چندباری بردیمش پارک عاشق سرسره و تاب بازیه. قبلاً باباش میزاشتش بالای سرسره و من هم از پایین میگرفتمش ولی الان دیگه خانم خانمها مستقل شدند و دلش میخواد که خودش از پله هاش بره بالا و خودش هم سر بخوره و بیاد پایین. بلای مامان شده دیگه. توی آهنگهایی که میشنوه تا کلمه عاشقتم یا عاشق رو میشنوه سریعاً میگه مامان عاتِق عاتِق. تا بهت چیزی رو که ازم خواستی میدم سریع میگی میسی (مرسی).

خلاصه اینکه توی خونه ما یک فرشته ناز و خوشگل زندگی میکنه که من و بابا نویدش عاشقشیم.

دخملک شیطون بلا اسباب بازیهاش رو از توی سبد اسباب بازیها ریخته بیرون و خودش رفته نشسته توش.

 

نوشته شده در جمعه 1390/04/17ساعت 11:27 توسط پگاه مامان رونيا|


آخرين مطالب
» روزانه ها
» سال 91
» روزهای پایانی سال و شیرینی های یک دختر شیرین زبون
» باز ميگرديم
» تولدت مبارک
»
» سفر به اصفهان
» سفر به شمال کشور
» فرشته اي روي زمين
» ما باز اومدیم

Design By : Pichak